پارت ۴
پارت ۴
«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»
چشمهام رو گرد کردم: «چی؟ من که خوبم...»
«درغ نگو،» صداش سردتر شد، «من دیدم. وقتی درد رو کشیدی تو خودت، رنگ صورتت پرید. دستات میلرزید. تو تا سه ساعت دیگه از این درد خلاص نمیشی، درسته؟»
تعجب کردم. چطور اینقدر دقیق میدونه؟ گفتم: «از کجا میدونی؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت: «چون منم یه چیزی شبیه این رو دارم.»
چشمهام گرد شد: «یعنی تو هم... قدرت شفا داری؟»
«نه،» گفت و یه قدم به من نزدیکتر شد، «من قدرت جذب درد دارم. میتونم درد رو از دیگران بگیرم و توی سایههای خودم ذخیره کنم. ولی اگه زیاد استفاده کنم...»
مکث کرد. دیدم مشتهاش رو گره زده. گفتم: «اگه زیاد استفاده کنی چی؟»
نگاهش رو به زمین انداخت: «تغییر میکنم. تبدیل میشم به یه چیز تاریک... بیکنترل.»
دلم برایش سوخت. پس این همه سردی و دوریاش به خاطر اینه که میترسه به کسی نزدیک بشه و قدرتش فعال بشه. ناخودآگاه دستم رو دراز کردم سمتش که بگم ناراحت نباش، ولی ناگهان دستم رو گرفت! محکم! نگاهش رو به چشمهایم دوخت و گفت:نکن. اگه منو لمس کنی، ممکنه نتونم کنترل کنم خودم رو. تو امروز کلی درد کشیدی، اگه منم بهش اضافه بشه...»
خواستم دستم رو بکشم، ولی نگهم داشت. چشمهاش برق زد. یه لحظه احساس کردم که زیر اون نقاب سرد، یه چیز دیگه هست. یه چیز گرم. صداش رو کمی پایینتر آورد و گفت:
«اما یه چیز رو بدون... امروز که دیدم داری از درد میمیری ولی بازم لبخند میزنی...»
مکث کرد. قلبم داشت میترکید. گفتم: «چی؟»
«... برام سخت بود. نمیدونم چرا، ولی نتونستم نگاه کنم.»
دستش رو رها کرد و چند قدم عقب رفت. صداش دوباره سرد شد: «برو تو اتاقت. واست یه معجون دردشکن فرستادم. بخوابش که تا صبح خوب شی.»
قبل از اینکه چیزی بگم، برگشت و رفت. دقیقاً همون موقع بود که دیدم یه بطری کوچیک روی زمین کنار پام گذاشته. معجون بود...
وقتی برگشتم تو اتاق، سولا با نگرانی پرسید: «چی شد؟ چی گفت؟»
خندیدم و گفتم: «هیچی... فقط یه کم نگران بود.»
دروغ گفتم. ولی راستش، ته دلم یه احساس عجیب شکل گرفته بود. چرا تهیونگ اونطور بهم نگاه کرد؟ چرا گفت نتونسته نگاه کنه؟ و مهمتر از همه...
چرا وقتی دستم رو گرفت، قلبم اینقدر تند زد؟
«تو امروز با اون کاری که کردی، تقریباً خودت رو کشتی.»
چشمهام رو گرد کردم: «چی؟ من که خوبم...»
«درغ نگو،» صداش سردتر شد، «من دیدم. وقتی درد رو کشیدی تو خودت، رنگ صورتت پرید. دستات میلرزید. تو تا سه ساعت دیگه از این درد خلاص نمیشی، درسته؟»
تعجب کردم. چطور اینقدر دقیق میدونه؟ گفتم: «از کجا میدونی؟»
یه نفس عمیق کشید و گفت: «چون منم یه چیزی شبیه این رو دارم.»
چشمهام گرد شد: «یعنی تو هم... قدرت شفا داری؟»
«نه،» گفت و یه قدم به من نزدیکتر شد، «من قدرت جذب درد دارم. میتونم درد رو از دیگران بگیرم و توی سایههای خودم ذخیره کنم. ولی اگه زیاد استفاده کنم...»
مکث کرد. دیدم مشتهاش رو گره زده. گفتم: «اگه زیاد استفاده کنی چی؟»
نگاهش رو به زمین انداخت: «تغییر میکنم. تبدیل میشم به یه چیز تاریک... بیکنترل.»
دلم برایش سوخت. پس این همه سردی و دوریاش به خاطر اینه که میترسه به کسی نزدیک بشه و قدرتش فعال بشه. ناخودآگاه دستم رو دراز کردم سمتش که بگم ناراحت نباش، ولی ناگهان دستم رو گرفت! محکم! نگاهش رو به چشمهایم دوخت و گفت:نکن. اگه منو لمس کنی، ممکنه نتونم کنترل کنم خودم رو. تو امروز کلی درد کشیدی، اگه منم بهش اضافه بشه...»
خواستم دستم رو بکشم، ولی نگهم داشت. چشمهاش برق زد. یه لحظه احساس کردم که زیر اون نقاب سرد، یه چیز دیگه هست. یه چیز گرم. صداش رو کمی پایینتر آورد و گفت:
«اما یه چیز رو بدون... امروز که دیدم داری از درد میمیری ولی بازم لبخند میزنی...»
مکث کرد. قلبم داشت میترکید. گفتم: «چی؟»
«... برام سخت بود. نمیدونم چرا، ولی نتونستم نگاه کنم.»
دستش رو رها کرد و چند قدم عقب رفت. صداش دوباره سرد شد: «برو تو اتاقت. واست یه معجون دردشکن فرستادم. بخوابش که تا صبح خوب شی.»
قبل از اینکه چیزی بگم، برگشت و رفت. دقیقاً همون موقع بود که دیدم یه بطری کوچیک روی زمین کنار پام گذاشته. معجون بود...
وقتی برگشتم تو اتاق، سولا با نگرانی پرسید: «چی شد؟ چی گفت؟»
خندیدم و گفتم: «هیچی... فقط یه کم نگران بود.»
دروغ گفتم. ولی راستش، ته دلم یه احساس عجیب شکل گرفته بود. چرا تهیونگ اونطور بهم نگاه کرد؟ چرا گفت نتونسته نگاه کنه؟ و مهمتر از همه...
چرا وقتی دستم رو گرفت، قلبم اینقدر تند زد؟
- ۱۷۹
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط