پارت 149
*از دید نویسنده*
*هر چهار فرشته توی پارک قدم میزدن، کارلوس و اسکارلت باهم بازی میکردن و امی و ونتی هم از دور حواسشون بود*
امی: اسکارلت و کارلوس واقعا خیلی با هم خوبن
ونتی: درسته.. کل امروز صبح رو اسکارلت فقط داد میزد که میخواد کارلوس رو ببینه
امی: وای هنوز میتونم ذوق کارلوس رو وقتی اسکارلتو واسه اولین بار دید حس کنم
ونتی: وای اره..یادم میاد که کارلوس تا یه مدت جوری حواسش به اسکارلت بود که نگو.. راستی هنوز نتونستم از تو و عزی بخاطر کمکتون تو اونموقع تشکر کنم
امی: کدوم موقع؟
ونتی: اوایل زمانی که اسکارلت به دنیا اومد..واقعا خیلی ضعیف بود
امی: هوم..دکترا امیدی به زنده بودنش نداشتن
ونتی: ممکنه که ضعف..و به قولی نارس بودنش بخاطر این باشه که عادی به دنیا نیومده؟
امی: امکانش هست.. ولی تو و هیمل واقعا سعیتونو کردین..
ونتی: آره..ولی اگه کمک پدر نبود، حتی هیمل هم نمیتونست اسکارلت رو به وجود بیاره
*هر دو تو فکر فرو میرن تا اینکه*
هیمل: اون دختر منه..اون قویه
ونتی: هیمل..
عزی: و اگه مشکلی پیش میومد هرکاری میکردیم تا درستش کنیم
امی: عزی.. خسته نباشید
*عزی کنار امی رو نیمکت میشینه و هیمل هم از پشت ونتی رو بغل میکنه*
هیمل: فقط همین لبخندشون باعث میشه تا همه ی خستگیمو فراموش کنم..
عزی: تازه داری درک میکنی که من چه حسی داشتم وقتی کارلوس رو میدیدم
ونتی: آره.. حاضری هرکاری کنی تا خم به ابروش نشینه..
امی: آره..
*هر چهار تا فرشته با لبخند به بچه هاشون که درحال بازین نگاه میکنن.. شیرین ترین صحنه ای که تو زندگیشون دیدن..*
*تا اینکه هر دو فرشته کوچولو متوجه خونوادشون میشن*
کارلوس: بابا!
اسکارلت: بابایی!
*همون قدم های کوچولو به سمت پدراشون باعث شد که قدم به جلو بردارن و اون دو تا کوچولو رو بچلونن*
عزی: مدرسه خوشگذشت؟ دلم برات تنگ شده بود شازده کوچولو
کارلوس: خیلی خوب بود
اسکارلت: باباییی..
هیمل: ماه کوچولو..
*امی و ونتی با خنده های ریز به سمت همسر و بچه هاشون رفتن و هرکسی خانواده خودشو در آغوش کشید..*
هیمل: خب..وقتشه بریم خونه
اسکارلت: نههه من میخوام با کارلوس بازی کنم
ونتی: ولی کارلوس باید زود بخوابه..اون خسته شده
اسکارلت: نه..
*اسکارلت آروم بغض گوگولییی میکنه که باعث خنده کارلوس میشه*
کارلوس: باشه باشه
*با یه حرکت کوچولو و کیوت یه ماچ کوچولو به لپ اسکارلت میزنه*
کارلوس: میتونی تا فردا از این بوس مراقبت کنی..؟ برای من؟
اسکارلت: باشه..اسکارلت از بوس کارلوس نازی نازی میکنه
*بزرگترها مات و مبهوت نگاه میکنن و نمیدونن از شیرینی این صحنه چیکار کنن..*
*هر چهار فرشته توی پارک قدم میزدن، کارلوس و اسکارلت باهم بازی میکردن و امی و ونتی هم از دور حواسشون بود*
امی: اسکارلت و کارلوس واقعا خیلی با هم خوبن
ونتی: درسته.. کل امروز صبح رو اسکارلت فقط داد میزد که میخواد کارلوس رو ببینه
امی: وای هنوز میتونم ذوق کارلوس رو وقتی اسکارلتو واسه اولین بار دید حس کنم
ونتی: وای اره..یادم میاد که کارلوس تا یه مدت جوری حواسش به اسکارلت بود که نگو.. راستی هنوز نتونستم از تو و عزی بخاطر کمکتون تو اونموقع تشکر کنم
امی: کدوم موقع؟
ونتی: اوایل زمانی که اسکارلت به دنیا اومد..واقعا خیلی ضعیف بود
امی: هوم..دکترا امیدی به زنده بودنش نداشتن
ونتی: ممکنه که ضعف..و به قولی نارس بودنش بخاطر این باشه که عادی به دنیا نیومده؟
امی: امکانش هست.. ولی تو و هیمل واقعا سعیتونو کردین..
ونتی: آره..ولی اگه کمک پدر نبود، حتی هیمل هم نمیتونست اسکارلت رو به وجود بیاره
*هر دو تو فکر فرو میرن تا اینکه*
هیمل: اون دختر منه..اون قویه
ونتی: هیمل..
عزی: و اگه مشکلی پیش میومد هرکاری میکردیم تا درستش کنیم
امی: عزی.. خسته نباشید
*عزی کنار امی رو نیمکت میشینه و هیمل هم از پشت ونتی رو بغل میکنه*
هیمل: فقط همین لبخندشون باعث میشه تا همه ی خستگیمو فراموش کنم..
عزی: تازه داری درک میکنی که من چه حسی داشتم وقتی کارلوس رو میدیدم
ونتی: آره.. حاضری هرکاری کنی تا خم به ابروش نشینه..
امی: آره..
*هر چهار تا فرشته با لبخند به بچه هاشون که درحال بازین نگاه میکنن.. شیرین ترین صحنه ای که تو زندگیشون دیدن..*
*تا اینکه هر دو فرشته کوچولو متوجه خونوادشون میشن*
کارلوس: بابا!
اسکارلت: بابایی!
*همون قدم های کوچولو به سمت پدراشون باعث شد که قدم به جلو بردارن و اون دو تا کوچولو رو بچلونن*
عزی: مدرسه خوشگذشت؟ دلم برات تنگ شده بود شازده کوچولو
کارلوس: خیلی خوب بود
اسکارلت: باباییی..
هیمل: ماه کوچولو..
*امی و ونتی با خنده های ریز به سمت همسر و بچه هاشون رفتن و هرکسی خانواده خودشو در آغوش کشید..*
هیمل: خب..وقتشه بریم خونه
اسکارلت: نههه من میخوام با کارلوس بازی کنم
ونتی: ولی کارلوس باید زود بخوابه..اون خسته شده
اسکارلت: نه..
*اسکارلت آروم بغض گوگولییی میکنه که باعث خنده کارلوس میشه*
کارلوس: باشه باشه
*با یه حرکت کوچولو و کیوت یه ماچ کوچولو به لپ اسکارلت میزنه*
کارلوس: میتونی تا فردا از این بوس مراقبت کنی..؟ برای من؟
اسکارلت: باشه..اسکارلت از بوس کارلوس نازی نازی میکنه
*بزرگترها مات و مبهوت نگاه میکنن و نمیدونن از شیرینی این صحنه چیکار کنن..*
- ۷.۳k
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط