نخ هایی که دلم رو بهت دوخت
پارت هفت
میتا با تعجب نگاهش کرد.
میتا: «واقعاً؟»
میتسویا: «آره. معلومه که وقتی تصمیم میگیری کاری رو انجام بدی، جدی میگیریش.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
میتسویا: «فکر میکنم خیلی زود پیشرفت کنی.»
میتا احساس کرد قلبش یه جوری توی سینهش میکوبه که انگار میخواد از اونجا فرار کنه.
اون همیشه به خاطر نمرههاش تعریف شنیده بود.
باهوش بود. شاگرد ممتاز بود. همه انتظار داشتن همیشه بهترین باشه.
اما این اولین بار بود که کسی با اون لحن آروم، نه به خاطر بهترین بودنش، بلکه به خاطر تلاش کردنش ازش تعریف میکرد.
میتا: «...ممنونم، آقای میتسویا.»
میتسویا: «خواهش میکنم. جلسه بعد میبینمت، سوزوکی.»
میتا با تعجب نگاهش کرد.
میتا: «واقعاً؟»
میتسویا: «آره. معلومه که وقتی تصمیم میگیری کاری رو انجام بدی، جدی میگیریش.»
بعد با لبخند اضافه کرد:
میتسویا: «فکر میکنم خیلی زود پیشرفت کنی.»
میتا احساس کرد قلبش یه جوری توی سینهش میکوبه که انگار میخواد از اونجا فرار کنه.
اون همیشه به خاطر نمرههاش تعریف شنیده بود.
باهوش بود. شاگرد ممتاز بود. همه انتظار داشتن همیشه بهترین باشه.
اما این اولین بار بود که کسی با اون لحن آروم، نه به خاطر بهترین بودنش، بلکه به خاطر تلاش کردنش ازش تعریف میکرد.
میتا: «...ممنونم، آقای میتسویا.»
میتسویا: «خواهش میکنم. جلسه بعد میبینمت، سوزوکی.»
- ۱.۵k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط