پارت 55
*بعد از اینکه رفتیم بهشت تو قصر عزرائیل بودیم و همه چی طوری پیش میرفت انگار اتفاقی نیوفتاده ، دوش گرفتم و توی اتاق نشستم و عزرائیل تموم مدت طبقه ی پایین بود ، دل درد داشتم و سعی میکردم بهش اهمیت ندم اما این درد داشت منو نگران میکرد ، عزرائیل وارد اتاق شد ، خیلی سکوت بود و سکوتش پر از حرف بود ، رو به روم نشست *
عزرائیل: حالت خوبه ؟
امیلی : اوهوم
*بهم نگاه کرد و بعد کلافه دستش رو بین موهاش کشید و نگاهش رو ازم گرفت ، نفس عمیقی کشید و دوباره بهم نگاه کرد ، انگار تردید داشت که بهم چیزی بگه *
عزرائیل: اگه حالت خوبه میشه حرف بزنیم ..؟
*سرم رو به نشون تأیید تکون دادم *
عزرائیل: من همیشه تابع دستورات پدرم بودم ... عادت نداشتم خلاف چیزی که اون میخواد انجام بدم ... من....من باهات بدرفتاری میکردم چون از همون اول که دیدمت حس عجیبی بهت داشتم .. اون حس عجیب بود .. حسی بود که متعلق به من یعنی یه فرشته نبود ... من فقط میترسیدم عاشقت بشم
*نفس عمیقی کشید و دوباره نگاه رو به زمین داد *
عزرائیل: وقتی رفتارم باهات خوب شد که فهمیدم تو منو درک میکنی ... منو میفهمی ... وقتی تصمیم گرفته شد پرت بشی جهنم دیوونه شدم ولی جلوی بقیه خودم رو بی تفاوت نشون میدادم چون میترسیدم ... روزی که پدرم دستور سقوط ت رو داد بهت پشت کردم چون فکر میکردم اگه جلوی چشمم نباشی فراموشت میکنم
*متوجه اشک هاش شدم *
عزرائیل: متاسفم ... خیلی پشیمونم ... الان فهمیدم که اگه همون اول با پدرم حرف میزدم میازی نبود انقدر درد و سختی بکشی امیلی ...من خیلی متاسفم
*صداش از بغض میلرزید *
عزرائیل: من یه عوضی بزدل بودم ! ... لیاقتت رو ندارم ولی نمیخوام بچه م بدون پدر بزرگ بشه ...اون هیچ گناهی نداره
*وقتی گریه میکرد منم گریم میگرفت ، از جام بلند شدم و بغلش کردم ، صورتش به سینم فشار داد و بیشتر گریه کرد و منم موهاش رو نوازش میکردم تا آروم بشه ، نمیدونم چرا اما وقتی بغلش کردم و بهم نزدیک بود دل دردم کاملا خوب شد ، بعد از چند دقیقه آروم شد و ازم کمی فاصله گرفت *
عزرائیل: امیلی الان چند مدته
امیلی : نمیدونم ... الان یک هفته ست که علائم ش رو دارم و تستم مثبت شده بود
*یه دستش رو پشت کمرم گذاشت و دست دیگش رو روی شکمم گذاشت ، این کارش باعث شد خجالت بکشم و گونه هام کمی سرخ شد *
عزرائیل: ببینم درد نداری که ؟ بخاطر خنگ بازی های من خیلی به خودت فشار آوردی ...
امیلی : ن...نه نگران نباش ... قبلش یکم درد داشتم ولی الان آروم شد
عزرائیل: اه باید بهم میگفتی درد داری ... دکتر باید معاینت کنه دیگه هم مخالفت نکن
*گوشیش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون ، بلند شدم تا لباسم رو عوض کنم ، چند دقیقه بعد که لباس انتخواب کردم و همینطور که میخواستم لباسم رو عوض کنم برگشت اتاق و با تعجب بهم نگاه کرد *
عزرائیل: کجا ؟
امیلی : گفتی باید بریم دکتر ...
عزرائیل: گفتم دکتر باید معاینه ت کنه و ما دکتر مخصوص دربار داریم نابغه
* خجالت کشیدم و اخم کردم *
امیلی : چه فرقی داره !؟
عزرائیل: فرقش اینه که دکتر دربار قابل اعتماد تره ... نمیتونی با بچه ی فرشته مرگ بری پیش دکتر های عادی که برای مقام هر کاری میکنن
*وقتی اینو گفت دیگه جوابی برای حاضر جوابی نداشتم *
عزرائیل: دکتر یکم بعد میرسه همینجا رو تخت بشین ...
*دوباره از اتاق بیرون رفت *
عزرائیل: حالت خوبه ؟
امیلی : اوهوم
*بهم نگاه کرد و بعد کلافه دستش رو بین موهاش کشید و نگاهش رو ازم گرفت ، نفس عمیقی کشید و دوباره بهم نگاه کرد ، انگار تردید داشت که بهم چیزی بگه *
عزرائیل: اگه حالت خوبه میشه حرف بزنیم ..؟
*سرم رو به نشون تأیید تکون دادم *
عزرائیل: من همیشه تابع دستورات پدرم بودم ... عادت نداشتم خلاف چیزی که اون میخواد انجام بدم ... من....من باهات بدرفتاری میکردم چون از همون اول که دیدمت حس عجیبی بهت داشتم .. اون حس عجیب بود .. حسی بود که متعلق به من یعنی یه فرشته نبود ... من فقط میترسیدم عاشقت بشم
*نفس عمیقی کشید و دوباره نگاه رو به زمین داد *
عزرائیل: وقتی رفتارم باهات خوب شد که فهمیدم تو منو درک میکنی ... منو میفهمی ... وقتی تصمیم گرفته شد پرت بشی جهنم دیوونه شدم ولی جلوی بقیه خودم رو بی تفاوت نشون میدادم چون میترسیدم ... روزی که پدرم دستور سقوط ت رو داد بهت پشت کردم چون فکر میکردم اگه جلوی چشمم نباشی فراموشت میکنم
*متوجه اشک هاش شدم *
عزرائیل: متاسفم ... خیلی پشیمونم ... الان فهمیدم که اگه همون اول با پدرم حرف میزدم میازی نبود انقدر درد و سختی بکشی امیلی ...من خیلی متاسفم
*صداش از بغض میلرزید *
عزرائیل: من یه عوضی بزدل بودم ! ... لیاقتت رو ندارم ولی نمیخوام بچه م بدون پدر بزرگ بشه ...اون هیچ گناهی نداره
*وقتی گریه میکرد منم گریم میگرفت ، از جام بلند شدم و بغلش کردم ، صورتش به سینم فشار داد و بیشتر گریه کرد و منم موهاش رو نوازش میکردم تا آروم بشه ، نمیدونم چرا اما وقتی بغلش کردم و بهم نزدیک بود دل دردم کاملا خوب شد ، بعد از چند دقیقه آروم شد و ازم کمی فاصله گرفت *
عزرائیل: امیلی الان چند مدته
امیلی : نمیدونم ... الان یک هفته ست که علائم ش رو دارم و تستم مثبت شده بود
*یه دستش رو پشت کمرم گذاشت و دست دیگش رو روی شکمم گذاشت ، این کارش باعث شد خجالت بکشم و گونه هام کمی سرخ شد *
عزرائیل: ببینم درد نداری که ؟ بخاطر خنگ بازی های من خیلی به خودت فشار آوردی ...
امیلی : ن...نه نگران نباش ... قبلش یکم درد داشتم ولی الان آروم شد
عزرائیل: اه باید بهم میگفتی درد داری ... دکتر باید معاینت کنه دیگه هم مخالفت نکن
*گوشیش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون ، بلند شدم تا لباسم رو عوض کنم ، چند دقیقه بعد که لباس انتخواب کردم و همینطور که میخواستم لباسم رو عوض کنم برگشت اتاق و با تعجب بهم نگاه کرد *
عزرائیل: کجا ؟
امیلی : گفتی باید بریم دکتر ...
عزرائیل: گفتم دکتر باید معاینه ت کنه و ما دکتر مخصوص دربار داریم نابغه
* خجالت کشیدم و اخم کردم *
امیلی : چه فرقی داره !؟
عزرائیل: فرقش اینه که دکتر دربار قابل اعتماد تره ... نمیتونی با بچه ی فرشته مرگ بری پیش دکتر های عادی که برای مقام هر کاری میکنن
*وقتی اینو گفت دیگه جوابی برای حاضر جوابی نداشتم *
عزرائیل: دکتر یکم بعد میرسه همینجا رو تخت بشین ...
*دوباره از اتاق بیرون رفت *
- ۳۶.۲k
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط