{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیروز غروب

دیروز غروب
پیاده روهای غمگین را قدم میزدم
عابران بی تفاوت از کنارم
سکوتم را لگد می کردند
زیر هجوم افکارم
تو را آرزو کردم
کاش یکی ازاین عابران بودی
هیچ نگاهی آشنا نبود
جز کودک فال فروشی که نگاه غمگینش بغض مرا به انفجار رساند
دیدگاه ها (۲)

احمقانه ترین فکر زندگیم این بود که تو همدردی...غافل از این ک...

اگر من بزرگ نمی شدم، پدربزرگ هنوز زنده بود، موهای مادرم سفید...

شمال و غروب و معمای توکدوم روز خوب تماشای توامان از نم جاده ...

دیروز غروبپیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی تفاوت از ک...

عکاسی خودمدیروز غروبپیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی ...

دیروز غروبپیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی تفاوت از ک...

امــروز غروب پیاده روهــای غمــگین را قــدم میزدمعابــران بی...

پیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی تفاوت از کنارمسکوتم ...

دیروز غروب پیاده روهای غمگین راقدم میزدم عابران بی تفاوت ازک...

دیروز غروبجنگل های زمستانی غمگین را قدم میزدمگردشگران بی تفا...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۴۸۱→

__The sweetest oblivion__

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط