امــروز غروب

امــروز غروب
پیاده روهــای غمــگین را قــدم میزدم
عابــران بی تفــاوت از کنــارم
سکــوتم را لگــد می کردنــد
زیــر هجــوم افکــارم
تـــو را آرزو کــردم
کــاش یکــی ازاین عابــران بودی
هیــچ نگــاهی آشــنا نبــود
جــز کودک فال فروشــی که نگــاه غمگیــنش
بغــض مرا بــه انفــجار رســاند
دیدگاه ها (۴)

دیروز غروبپیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی تفاوت از ک...

دیروز غروبپیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی تفاوت از ک...

عکاسی خودمدیروز غروبپیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی ...

پیاده روهای غمگین را قدم میزدمعابران بی تفاوت از کنارمسکوتم ...

دیروز غروب پیاده روهای غمگین راقدم میزدم عابران بی تفاوت ازک...

دیروز غروبجنگل های زمستانی غمگین را قدم میزدمگردشگران بی تفا...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۴۸۱→

#پارت30خاله از آشپزخونه بیرون اومد شربتا رو میز گذاشت کنارم ...

__The sweetest oblivion__

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط