{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 8

((صبح روز بعد) ویو نیایش جلوی در کمپانی)
داشتم میرفتم به کمپانی که چندتا دزد بهم حمله ور شدن و ک.ت.ک.م زدن و یکی شون با پا محکم به ش.ک.مم میزد و بعد از چند دقیقه گروه آنهایپین داشتن وارد کمپانی میشدن که این صحنه رو دیدن جلو آمدن و مرد هارو زدن و نیکی منو بغل کرد و بردنم داخل
(ویو کای داخل کمپانی)
ساعت 12 شده و هنوز از نیایشی که ساعت 10 اینجا بود نیست نگرانش بودم و میخواستم زنگش بزنم اما یادم اومد که وقتی میخواستم شمارش رو بگیرم سوبین هیونگ اجازه نداد. یکم گذشت که یکی از کارکن های کمپانی اومد و گفت:رئیس باهاتون کار دارن
سوبین:چشم الا میایم
رفتیم دفتر رئیس. رئیس همین که مارو دید با عصبانیت گفت:مگه قرار نبود صبح ها یکیتون دم در کمپانی باشه تا نیایش بیاد و بعد باهم برید داخل... ها؟
یونجون:مگه چی شده؟
رئیس:امروز وقتی داشته میومده داخل چند نفر بهش حمله کردن و تا می‌خورده ک.ت.کش زدن
همه تعجب کردیم
من:چی؟ حالش خوبه؟ الا کجاست؟
رئیس:به هو‌ش اومده بهشون گفتم بهش بگن بیاد پایین
تق تق تق
(ویو نیایش) وقتی به هوش اومدم بهم گفتن برم رئیس باهام کار داره منم رفتم و حرف های رئیس با اعضا رو شنیدم که میگفت:اگه اتفاقی واسه ی نیایش بیوفته بدجور تنبیهتون میکنم فقط دعا کنید حالش خوب باشه
اینو که گفت فهمیدم نباید بگزارم فکر کنه اعضا منو تنها گذاشتن پس یه دروغ سر هم کردم و بعد در زدم
تق تق تق
رئیس:بیا داخل
من:سلام
تا اعضا منو دیدن تعجب کردن فکر کنم تو ذهنشون این بود مگه حالش بد نبود
تا خاستم برم داخل نزدیک بود بیوفتم که یونجون اومد و گرفتم و بعد بهم کمک کرد بشینم
بعد رئیس پرسید:خب مگه قرار نبود اعضا حواسشون بهت باشه؟ پس چرا به این روز افتادی؟
من:خب... ام.. چیزه من بهشوننن گفتتم که نیاز نیست... بیان دم در(نکته نیایش تو دروغ گفتن افتضاحه)
رئیس و اعضا تعجب کردن
منم قشنگ میتونستم از تو چهره ی یونجون چی داری میگی رو بخونم
که رئیس گفت:خب پاشو اگه میتونی برو به اتاق تمرین و یکم اونجا استراحت کن من با اعضا کار دارم
منم باشه ای گفتم و یونجون هیونگ بازم کمکم کرد تا به لبه ی دیوار برسم و کم کم حرکت کنم
وقتی رسیدم به اتاق تمرین رفتم و به دیوار تکیه دادم و بعد با گوشیم آهنگFarewell Neverland (مثلا آهنگ قدیمی تی اکس تی) رو پلی کردم و سرم رو تکیه دادم، چشم هام رو بستم و غرق در آهنگ شدم.
(ویو یونجون)
بعد از رفتن نیایش رئیس گفت:واقعا که با اینکه این همه به‌ بدی کردید ولی بازم به خاطر نجات شما دروغ گفت
کمی مکث کرد و ادامه داد:واقعا براتون متاسفم..... برید مرخصید
وقتی از اتاق بیرون اومدیم همه......
دیدگاه ها (۱۰)

عشق خیانت انتقام

♡سلام من مین ا.ت هستم و ۱۳ سالمه و من ایرانی هستم و وقتی کوچ...

خاطرات عشق ما 1ویو سوهی + داخل اتاقم بودم و داشتم کتاب میخون...

From Enmity to Love

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

From hate to lovePart::2دیدم همون پسره است که بهم گفت+ پا نش...

وقتی برادر ناتنیت بود.

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت11بادیگارد:چ...

پارت ۹÷‌ خب چیکار کنم همیشه همینم = من قهرممممممم ( در حال گ...

چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨وقتی دابمسش گرفتی ولی...ویو منن 😌ناگهان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط