چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨
چند پارتی تهیونگ 🥺🤍✨
وقتی دابمسش گرفتی ولی...
ویو منن 😌
ناگهان دست تهیونگ بالا اومد اما دقیقا لحظه ای که نیم سانت با صورت ا.ت فاصله داشت انگار که تهیونگ متوجه بشه داشت دست به چه کاری میزد یه خودش اومد
ویو تهیونگ
بعد اینکه سر ل.ت داد زدم از خود بیخود شدم و دستم بالا رفت چند لحظه بعد به خودم اومدم دیدم نزدیک بود فرشته کوچولوم رو بزنم
تهیونگ : ا...ا.ت عسلم
ب.. ببخشید م..من نمیخواستم...
ا.ت : نه مهم نیست ( پرید وسط حرف تهیونگ )
خب تو هم حق داشتی ( قطره های اشکم رو از رو صورتش با پشت دست پاک میکنه و سعی میکنه بغضش رو قورت بده
ویو نویسنده
دخترک قبل اینکه ببینه تهیوتگ چه ری اکشنی نشون میده از کنارش رد شد
رفت داخل اتاق جدا خودش چ در رو پشت سرش قفل کرد
ویو ا.ت
بعد از اینکه اون حرف رو به تهیونک زدم فوری رفتم طبقه بالا داخل یکی از اتاق ها و درش رو قفل کردم
رفتم رو تخت سرم رو تاج تخت تکیه دادم و پاهامو دو خودم جمع کردم شروع کردم به گریه کردن
ا.ت: خب اون حق داشت عصبی بشه قبلا بهم گفته بود خوشش نمیاد دابمسش بگیرم
اما خب نمیاد اینجوری باهام رفتار میکرد
ویو نویسنده
دخترک شروع کرد به بی صدا اشک ریختن
اون ور پرسم داستان ما ...
گیلییلیلیلیلیلیللیلی فردا یه پارت دیگه میزارم
پرات آخرش هست
لطفا حمایت کنید
گوناه دالمممم 🥺💔
وقتی دابمسش گرفتی ولی...
ویو منن 😌
ناگهان دست تهیونگ بالا اومد اما دقیقا لحظه ای که نیم سانت با صورت ا.ت فاصله داشت انگار که تهیونگ متوجه بشه داشت دست به چه کاری میزد یه خودش اومد
ویو تهیونگ
بعد اینکه سر ل.ت داد زدم از خود بیخود شدم و دستم بالا رفت چند لحظه بعد به خودم اومدم دیدم نزدیک بود فرشته کوچولوم رو بزنم
تهیونگ : ا...ا.ت عسلم
ب.. ببخشید م..من نمیخواستم...
ا.ت : نه مهم نیست ( پرید وسط حرف تهیونگ )
خب تو هم حق داشتی ( قطره های اشکم رو از رو صورتش با پشت دست پاک میکنه و سعی میکنه بغضش رو قورت بده
ویو نویسنده
دخترک قبل اینکه ببینه تهیوتگ چه ری اکشنی نشون میده از کنارش رد شد
رفت داخل اتاق جدا خودش چ در رو پشت سرش قفل کرد
ویو ا.ت
بعد از اینکه اون حرف رو به تهیونک زدم فوری رفتم طبقه بالا داخل یکی از اتاق ها و درش رو قفل کردم
رفتم رو تخت سرم رو تاج تخت تکیه دادم و پاهامو دو خودم جمع کردم شروع کردم به گریه کردن
ا.ت: خب اون حق داشت عصبی بشه قبلا بهم گفته بود خوشش نمیاد دابمسش بگیرم
اما خب نمیاد اینجوری باهام رفتار میکرد
ویو نویسنده
دخترک شروع کرد به بی صدا اشک ریختن
اون ور پرسم داستان ما ...
گیلییلیلیلیلیلیللیلی فردا یه پارت دیگه میزارم
پرات آخرش هست
لطفا حمایت کنید
گوناه دالمممم 🥺💔
- ۶۹۸
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط