Hello Daddy!
بطری رو برای آخرین دور بازی چرخوندی و خدا خدا میکردی که سرش به سمت تو قرار نگیره؛ چون ایندفعه چاره ای جز انتخاب جرعت نداشتی. اما انگار قرار نبود همه چی باب میل تو پیش بره.
- مینا: بلاخره به خودت افتاد!
- یوکی: خب خب خانوم لی فکر نمیکنم حق انتخاب دیگه ای به جز جرعت داشته باشی...
آهی کشیدی و دستاتو به هم قفل کردی.
× باشه... باید چیکار کنم؟
دوتا دوستت نگاهی بهم کردن، انگار از قبل هر دو میدونستن که چی قراره بهت بگن.
••••
با شنیدن کاری که باید میکردی چشمات گشاد شدن و نا خودآگاه صداتو بلند کردی.
× فکرشم نکنین
- یوکی: هی بیخیال
- مینا: یه زنگه دیگه اتفاقی که نمیخواد بیوفته
× نه نه این یه زنگ ساده نیست،
و امروزم اونا تمرین دارن پس نه عمرا...
- یوکی: باشه پس[شونه بالا انداخت] زنگ بزن به یکی از اعضای گروهشون و بگو روش کراش داری.
× چیییی؟ شماها میخواین منو بدبخت کنین؟
- مینا: یا این یا اون ات نمیتونی از زیرش در بری!
آهی کشیدی و گوشیتو از روی میز برداشتی.
× ترجیح میدم به خودش زنگ بزنم.
توی لیست گوشیت دنبال شماره شوهرت گشتی و با پیدا کردنش روی آیکون تماس ضربه زدی.
با هر صدای بوق ضربان قلبت بیشتر میشد، میدونستی که عاقبت این کارت چیز خوبی ممکن نیست باشه...
÷ جانم؟
با شنیدن صداش هول کردی، میخواستی قطع کنی اما دوستات مانعت شدن
÷عشقم؟
صداتو صاف کردی و...
× سلام ددی!
کمتر پیش میومد که این کلمه رو در حالت عادی و مکالمات روزمرتون به کار ببری؛ پس این طبیعی بود که مینهو با شنیدنش متعجب بشه. هر چند که تعجبش توی صداش مشخص نبود ولی به جاش به خوبی میتونستی از روی لحنش که حالا حالتی از خماری به خودش گرفته بود پوزخند روی لبش رو تصور کنی.
÷ ددی یه ربع دیگه خونست بیبی
÷ و امیدواره که تو هم براش آماده باشی
÷ روی تخت و با موهای باز...
•end•
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- مینا: بلاخره به خودت افتاد!
- یوکی: خب خب خانوم لی فکر نمیکنم حق انتخاب دیگه ای به جز جرعت داشته باشی...
آهی کشیدی و دستاتو به هم قفل کردی.
× باشه... باید چیکار کنم؟
دوتا دوستت نگاهی بهم کردن، انگار از قبل هر دو میدونستن که چی قراره بهت بگن.
••••
با شنیدن کاری که باید میکردی چشمات گشاد شدن و نا خودآگاه صداتو بلند کردی.
× فکرشم نکنین
- یوکی: هی بیخیال
- مینا: یه زنگه دیگه اتفاقی که نمیخواد بیوفته
× نه نه این یه زنگ ساده نیست،
و امروزم اونا تمرین دارن پس نه عمرا...
- یوکی: باشه پس[شونه بالا انداخت] زنگ بزن به یکی از اعضای گروهشون و بگو روش کراش داری.
× چیییی؟ شماها میخواین منو بدبخت کنین؟
- مینا: یا این یا اون ات نمیتونی از زیرش در بری!
آهی کشیدی و گوشیتو از روی میز برداشتی.
× ترجیح میدم به خودش زنگ بزنم.
توی لیست گوشیت دنبال شماره شوهرت گشتی و با پیدا کردنش روی آیکون تماس ضربه زدی.
با هر صدای بوق ضربان قلبت بیشتر میشد، میدونستی که عاقبت این کارت چیز خوبی ممکن نیست باشه...
÷ جانم؟
با شنیدن صداش هول کردی، میخواستی قطع کنی اما دوستات مانعت شدن
÷عشقم؟
صداتو صاف کردی و...
× سلام ددی!
کمتر پیش میومد که این کلمه رو در حالت عادی و مکالمات روزمرتون به کار ببری؛ پس این طبیعی بود که مینهو با شنیدنش متعجب بشه. هر چند که تعجبش توی صداش مشخص نبود ولی به جاش به خوبی میتونستی از روی لحنش که حالا حالتی از خماری به خودش گرفته بود پوزخند روی لبش رو تصور کنی.
÷ ددی یه ربع دیگه خونست بیبی
÷ و امیدواره که تو هم براش آماده باشی
÷ روی تخت و با موهای باز...
•end•
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۱۷۴.۱k
- ۱۷ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط