{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 18

صدایش برای لحظه‌ای لرزید، اما ادامه داد:
مینهو: امروز، وقتی فکر کردم ممکنه اتفاقی برات بیفته، یه چیز رو فهمیدم. من نمی‌خوام فقط به خاطر یه قرارداد همسرم باشی.
لونا ماتش برده بود. مینهو مقابلش زانو زد.
مینهو: کیم لونا... می‌دونم شاید هنوز ازم عصبانی باشی. شاید هنوز نتونی بهم اعتماد کنی. اما من نمی‌خوام این بار کسی به‌جای ما تصمیم بگیره.
نگاهش را بالا آورد.
مینهو: می‌خوام وقتی این حلقه رو دستت می‌کنم، انتخاب خودت باشه. نه انتخاب خانواده‌هامون، نه اجبار، نه ترس.
چند لحظه مکث کرد.
مینهو: لونا... حاضری این بار، با اختیار خودت، با من ازدواج کنی؟
اشک در چشم‌های لونا جمع شد.
لونا: تو... داری ازم خواستگاری می‌کنی؟
مینهو: نه، دارم درباره‌ی وضعیت آب‌وهوا سؤال می‌کنم!
لونا با وجود اشک‌هایش خندید.
لونا: حتی موقع خواستگاری هم نمی‌تونی درست حرف بزنی!
مینهو: لونا، دارم جدی می‌گم!
لونا آرام مقابلش زانو زد و دست‌هایش را گرفت.
لونا: من هنوز ازت دلخورم. هنوز چیزهای زیادی هست که باید درباره‌شون حرف بزنیم. و اگه فکر می‌کنی با یه حلقه همه‌چیز درست می‌شه، سخت در اشتباهی.
مینهو سرش را پایین انداخت.
مینهو: می‌دونم.
لونا لبخند کوچکی زد.
لونا: ولی اگه قراره این بار خودمون انتخاب کنیم... می‌خوام بهت یه فرصت بدم.
مینهو سرش را بالا آورد.
مینهو: یعنی...
لونا: بله، مینهو. قبول می‌کنم.
مینهو برای چند ثانیه هیچ واکنشی نشان نداد؛ انگار باورش نمی‌شد.
لونا: خب؟ حلقه رو نمی‌خوای دستم کنی؟
مینهو حلقه را به انگشتش انداخت و با احتیاط دست او را بوسید.
مینهو: نمی‌دونی چقدر منتظر شنیدن این جواب بودم.
لونا پیشانی‌اش را به پیشانی مینهو تکیه داد.
لونا: فقط یه قول بهم بده.
مینهو: هرچی بخوای.
لونا: دیگه هیچ‌وقت به‌جای من تصمیم نگیر که باید ازت دور بمونم یا نه. اگه خطری وجود داره، حقیقت رو بهم بگو. من خودم انتخاب می‌کنم که کنارت بمونم.
مینهو دستش را محکم‌تر گرفت.
مینهو: قول می‌دم.
در همان لحظه، تلفن مینهو روشن شد. بالاخره پیام جدیدی دریافت کرده بود.
پیام از شماره‌ی ناشناس بود:
«تبریک می‌گم، لی مینهو. حالا که دوباره عاشق شدی، وقتشه بفهمی چرا مادرت واقعاً مرد.»
مینهو به صفحه‌ی تلفن خیره ماند. پیام بعدی رسید:
«اگه می‌خوای لونا زنده بمونه، فردا ساعت دوازده، تنها به آدرس زیر بیا.»
لونا تغییر چهره‌اش را دید.
لونا: چی شده؟
مینهو تلفن را خاموش کرد و به او نگاه کرد. برای اولین بار، مردی که هیچ‌وقت از چیزی نمی‌ترسید، نمی‌دانست چطور باید به زنی که تازه دوباره انتخابش کرده بود، حقیقت را بگوید.
چون
دیدگاه ها (۰)

می‌دونم اگه این کلیپ رو بزارم گزارش میشم ولی خب اگر ناراحت ش...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۱۱ 🖤جیمین چند لحظه ساکت موند و بعد گفت:— «من بهت اعتماد...

عرررررررر

و یه روزی، یه روزی که هیچ‌کس حتی یادش هم نباشه که من بودم، ی...

سلام، خوبید؟امیدوارم حالتون خوب باشه، پرنسس‌هام. اگه الان ای...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت چهاردهمیونا با ناباوری به کانگ ن...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.49(روایت از زبان جونگ ک...

✈️ چند روز بیشترپارت ۲۰عصر، دوباره به کنار رودخونه رفتن.همون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط