چکمه به چکمه، از میان شهر سوخته گذشتم...
چکمه به چکمه، از میان شهر سوخته گذشتم...
تمام شهر در آتش بود؛ خانهها در دود میرقصیدند و آسمان، رنگ غم گرفته بود.
فتح کردم، اما چه فایده؟
وقتی صدای موشکها بر دل سوختهام فرود میآمد و از هر طرف، مرگ به سراغمان میآمد.
روزها میگذشتند و شبها به صبح
💔🥀
تمام شهر در آتش بود؛ خانهها در دود میرقصیدند و آسمان، رنگ غم گرفته بود.
فتح کردم، اما چه فایده؟
وقتی صدای موشکها بر دل سوختهام فرود میآمد و از هر طرف، مرگ به سراغمان میآمد.
روزها میگذشتند و شبها به صبح
💔🥀
- ۴۹۴
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط