『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰¹
صدای انفجار آتشِ اژدها، زمین زیر پای سربازان آروندیل را مثل لرزش یک آتشفشان به لرزه درآورد.
دژهای سنگیِ آروندیل که قرنها معتقد بودند با جادوی برف و آفتاب رخنه ناپذیرند، زیر حرارتِ سرخآبی آتش اژدهایان بلادمور ذوب میشدند. بوی دود، گوگرد و فلزِ داغشده فضای آسمان را پر کرده بود. فریاد فرماندهان آروندیل میان نعرههای کرکننده و بال زدنِ هیولاهای بالدار گم شده بود.
در خط مقدم جنگ، جیمین سوار بر اژدهای خاکستریرنگش مثل یک نوار زرقوبرقدار در دل دژ میچرخید. نیزهی بلندی در دستش بود و با هر چرخش، خط دفاعی کمانداران دشمن را از هم میپاشید. چشمانش سرد و دقیق بود؛ اما هر چند لحظه یکبار، لابهلای دود و آشوب جنگ، نگاه نگرانش را روی بالا سرش میچرخاند. او خوب میدانست جئون نباید زیاد خودش را در معرض فشار جسمی قرار دهد.
در سمت راست او، تهیونگ سوار بر اژدهایی کوچکتر اما فوقالعاده سریع، لبهی برجهای سنگی را درمینوشت. در حالی که از بالای برج با خندهای کوتاه و زهرخند از روی اژدهایش پایین میپرید و شمشیرش را در سینه سرباز دشمن فرومیبرد، فریاد زد:
— جیمین! نگفته بودی دروازههای آروندیل انقدر راحت مثل بیسکویت خرد میشن! من تازه داشتم گرم میشدم!
جیمین بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، نیزهاش را در زرهِ یک سپاهی چرخاند و با صدای بلند و لحنی جدّی گفت:
— پرحرفی نکن تهیونگ! حواست به اطراف باشه... جونگکوک نباید زیاد وقت تلف کنه، لیندا قبلاً هشدار داده بود که هرچی زمان بگذره زهر بیشتر به قلبش نزدیک میشه!
نگاه تهیونگ برای یک ثانیه از آن حالت شیطنتآمیز فاصله گرفت و جدی شد. او هم مثل جیمین خوب میدانست این جنگِ خونین، نه برای فتح خاک بود و نه برای طلا... بلکه مسابقهای با مرگ برای نجات پادشاهشان بود.
ناگهان، آسمان بالای سرشان کاملاً تاریک شد. سایهای عظیم تمام میدان جنگ را پوشاند.
بالهای پهنِ اژدهای افسانهای، «سایه»، ابرها را شکافت. فلسهای سیاهش در نور خورشید مثل سنگهای آتشفشانی برق میزدند. و بر فرازِ پشتِ این هیولای غولپیکر، پادشاه بلادمور ایستاده بود.
جئون جونگکوک.
پادشاهی با زرهِ پولادینِ تیرهرنگ و شنلی که در باد میرقصید. چهرهاش مثل مجسمهای از یخ، بیحس و دستنخورده به نظر میرسید، اما از درون در دوزخی از سوزش میسوخت. با یک حرکت دستِ جونگکوک، «سایه» غرش سهمگینی کشید که سنگهای دیوارِ اصلیِ دروازه آروندیل ترک خوردند و ستونی از آتشِ بنفش و تیره روی برج اصلی فرو ریخت.
سربازان آروندیل شمشیرهایشان را از ترس روی زمین انداختند. شاهزادهها و فرماندهانشان یکییکی به زانو درآمدند. دود خاکستری تمام قلعه را گرفته بود و در میان آن همه ویرانی، جونگکوک از زنجیرهای اژدهایش پایین آمد. چکمههای سنگینش روی سنگفرشهای خونی و داغِ قصر آروندیل صدا دادند.
با زمین گذاشتنِ پایش، دردی جانکاه و سوزان از زیر گردنش تا روی رگهای دستش پیچید—سوزشی تلخ که مثل ریشههای سیاه زهر درون بدنش چنگ میانداخت. جونگکوک دستش را روی دستهی شمشیرش محکم فشرد تا لرزش شدید انگشتانش را مهار کند.
جیمین و تهیونگ بلافاصله خودشان را به او رساندند و طوری دورش حلقه زدند که سربازان متوجه تغییر رنگِ چهره و لرزشِ دستِ پادشاه نشوند.
جیمین شمشیر خونیاش را غلاف کرد، قدمی جلوتر آمد و با صدایی پایین که فقط خودشان بشنوند گفت:
— قصر محاصره شد جونگکوک. پادشاه آروندیل و خانوادهاش تسلیم شدن... حال خودت چطوره؟ زهر چقدر پیش رفته؟
تهیونگ هم با نگاهی پر از دلواپسی که پشت چهرهی شوخطبعش پنهانش کرده بود، نزدیکتر شد و زیر لب زمزمه کرد:
— جئون... زودباش. لیندا توی بلادمور منتظره. نذار اثر داروها کلا بپره، الان وقت ریسک نیست.
جونگکوک چشمان تیرهاش را بست، دندانهایش را روی هم فشرد و نفسی عمیق کشید تا سوزش سینه اش را مهار کند. سپس چشم باز کرد؛ نگاهش روی درهای بزرگ و چوبیِ تالار اصلی نشست که زیر فشار اژدهایان خرد شده بود.
با صدایی بم، خشن و مقتدر که هیچ نشانی از ضعف نداشت رو به فرماندهان بلند گفت:
— هیچ طلا و گنجینهای از این قصر لمس نمیشه. به سربازا بگو عقب بکشن.
سپس سرش را کمی به سمت جیمین و تهیونگ چرخاند و با همان لحن پایین و قاطع اضافه کرد:
— من فقط یک چیز از این کشور میخوام... پرنسس الوآ ولترین.
ادامه دارد...
چطور بود..؟¿😁
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DragonFantasy #RoyalRomance #DarkRomance #AngstRomance #HistoricalFantasy #FantasyRomance #JungkookFF #WattpadStory #WisgoonFF #Arendelle #Bloodmore #DragonRiders #FictionStory
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ⁰¹
صدای انفجار آتشِ اژدها، زمین زیر پای سربازان آروندیل را مثل لرزش یک آتشفشان به لرزه درآورد.
دژهای سنگیِ آروندیل که قرنها معتقد بودند با جادوی برف و آفتاب رخنه ناپذیرند، زیر حرارتِ سرخآبی آتش اژدهایان بلادمور ذوب میشدند. بوی دود، گوگرد و فلزِ داغشده فضای آسمان را پر کرده بود. فریاد فرماندهان آروندیل میان نعرههای کرکننده و بال زدنِ هیولاهای بالدار گم شده بود.
در خط مقدم جنگ، جیمین سوار بر اژدهای خاکستریرنگش مثل یک نوار زرقوبرقدار در دل دژ میچرخید. نیزهی بلندی در دستش بود و با هر چرخش، خط دفاعی کمانداران دشمن را از هم میپاشید. چشمانش سرد و دقیق بود؛ اما هر چند لحظه یکبار، لابهلای دود و آشوب جنگ، نگاه نگرانش را روی بالا سرش میچرخاند. او خوب میدانست جئون نباید زیاد خودش را در معرض فشار جسمی قرار دهد.
در سمت راست او، تهیونگ سوار بر اژدهایی کوچکتر اما فوقالعاده سریع، لبهی برجهای سنگی را درمینوشت. در حالی که از بالای برج با خندهای کوتاه و زهرخند از روی اژدهایش پایین میپرید و شمشیرش را در سینه سرباز دشمن فرومیبرد، فریاد زد:
— جیمین! نگفته بودی دروازههای آروندیل انقدر راحت مثل بیسکویت خرد میشن! من تازه داشتم گرم میشدم!
جیمین بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، نیزهاش را در زرهِ یک سپاهی چرخاند و با صدای بلند و لحنی جدّی گفت:
— پرحرفی نکن تهیونگ! حواست به اطراف باشه... جونگکوک نباید زیاد وقت تلف کنه، لیندا قبلاً هشدار داده بود که هرچی زمان بگذره زهر بیشتر به قلبش نزدیک میشه!
نگاه تهیونگ برای یک ثانیه از آن حالت شیطنتآمیز فاصله گرفت و جدی شد. او هم مثل جیمین خوب میدانست این جنگِ خونین، نه برای فتح خاک بود و نه برای طلا... بلکه مسابقهای با مرگ برای نجات پادشاهشان بود.
ناگهان، آسمان بالای سرشان کاملاً تاریک شد. سایهای عظیم تمام میدان جنگ را پوشاند.
بالهای پهنِ اژدهای افسانهای، «سایه»، ابرها را شکافت. فلسهای سیاهش در نور خورشید مثل سنگهای آتشفشانی برق میزدند. و بر فرازِ پشتِ این هیولای غولپیکر، پادشاه بلادمور ایستاده بود.
جئون جونگکوک.
پادشاهی با زرهِ پولادینِ تیرهرنگ و شنلی که در باد میرقصید. چهرهاش مثل مجسمهای از یخ، بیحس و دستنخورده به نظر میرسید، اما از درون در دوزخی از سوزش میسوخت. با یک حرکت دستِ جونگکوک، «سایه» غرش سهمگینی کشید که سنگهای دیوارِ اصلیِ دروازه آروندیل ترک خوردند و ستونی از آتشِ بنفش و تیره روی برج اصلی فرو ریخت.
سربازان آروندیل شمشیرهایشان را از ترس روی زمین انداختند. شاهزادهها و فرماندهانشان یکییکی به زانو درآمدند. دود خاکستری تمام قلعه را گرفته بود و در میان آن همه ویرانی، جونگکوک از زنجیرهای اژدهایش پایین آمد. چکمههای سنگینش روی سنگفرشهای خونی و داغِ قصر آروندیل صدا دادند.
با زمین گذاشتنِ پایش، دردی جانکاه و سوزان از زیر گردنش تا روی رگهای دستش پیچید—سوزشی تلخ که مثل ریشههای سیاه زهر درون بدنش چنگ میانداخت. جونگکوک دستش را روی دستهی شمشیرش محکم فشرد تا لرزش شدید انگشتانش را مهار کند.
جیمین و تهیونگ بلافاصله خودشان را به او رساندند و طوری دورش حلقه زدند که سربازان متوجه تغییر رنگِ چهره و لرزشِ دستِ پادشاه نشوند.
جیمین شمشیر خونیاش را غلاف کرد، قدمی جلوتر آمد و با صدایی پایین که فقط خودشان بشنوند گفت:
— قصر محاصره شد جونگکوک. پادشاه آروندیل و خانوادهاش تسلیم شدن... حال خودت چطوره؟ زهر چقدر پیش رفته؟
تهیونگ هم با نگاهی پر از دلواپسی که پشت چهرهی شوخطبعش پنهانش کرده بود، نزدیکتر شد و زیر لب زمزمه کرد:
— جئون... زودباش. لیندا توی بلادمور منتظره. نذار اثر داروها کلا بپره، الان وقت ریسک نیست.
جونگکوک چشمان تیرهاش را بست، دندانهایش را روی هم فشرد و نفسی عمیق کشید تا سوزش سینه اش را مهار کند. سپس چشم باز کرد؛ نگاهش روی درهای بزرگ و چوبیِ تالار اصلی نشست که زیر فشار اژدهایان خرد شده بود.
با صدایی بم، خشن و مقتدر که هیچ نشانی از ضعف نداشت رو به فرماندهان بلند گفت:
— هیچ طلا و گنجینهای از این قصر لمس نمیشه. به سربازا بگو عقب بکشن.
سپس سرش را کمی به سمت جیمین و تهیونگ چرخاند و با همان لحن پایین و قاطع اضافه کرد:
— من فقط یک چیز از این کشور میخوام... پرنسس الوآ ولترین.
ادامه دارد...
چطور بود..؟¿😁
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DragonFantasy #RoyalRomance #DarkRomance #AngstRomance #HistoricalFantasy #FantasyRomance #JungkookFF #WattpadStory #WisgoonFF #Arendelle #Bloodmore #DragonRiders #FictionStory
- ۱.۲k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط