{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قاصدک های پریشان را که با خود باد برد

قاصدک های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم میتوان از یاد برد

ای که می پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه ای را برد ، از بنیاد برد

عشق می بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی اینچنین ، هر کس به خاک افتاد، برد

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن ها
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر
هر چه برد، از آنچه روزی خود به دستم داد برد

در بهار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که زد در این سرا دم از عشق، برد
دیدگاه ها (۲)

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حا...

غزل غزل شدنم را بهانه می گیریسکوت چشم مرا از ترانه می گیریدو...

با من بمان و حرف دلت را دوتا نکندر شهر من علیه دلم کودتا نکن...

بعد از تو آدم‌ها تنها خراش‌های کوچکی بودندکه تو را از یادم ب...

قاصدک های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم میت...

قاصدک های پریشان را که باد با خود بردبا خودم گفتم مرا هم میت...

قاصدک های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم میت...

قاصدک های پریشان را که با خود، باد بردبا خودم گفتم مرا هم می...

قاصدک های پریشان را که باخود باد بردباخود گفتم مرا هم میتوان...

قاصدک های پریشان را که با خود، باد بردبا خودم گفتم مرا هم می...

قاصدک های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم میت...

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد...با خودم گفتم مرا هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط