{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The Rival’s Embrace🍂✨️

The Rival’s Embrace🍂✨️
Part¹⁰


صبح آرام‌تر از همیشه آغاز شد، اما فضای اطراف پر از حس‌وُحال جدید بود.
اِت و جیمین، کنار هم، روی نیمکت پارک نشسته بودن، نگاهشان به حرکت آهسته‌ی برگ‌های درختان و عبور پرنده‌ها بود.
در حالی‌که کمی سکوت بین‌شان حکم‌فرما بود، هر کدام در فکر فرو رفته بودند، اما خنده‌های زیر لب و نظراتی پر از شوخی، نشانه‌ی رابطه‌ای عمیق‌تر و واقعی‌تر شده بود.

جیمین، لبخند شیطنت‌آمیزش رو بر صورت داشت و با همان حال گفت:
"خب، حالا باید اعتراف کنم. قبلاً با یونا دوست بودم، ولی الان، واقعاً احساس می‌کنم با تو، خیلی صمیمی‌تر شدم."
پرسش‌گونه نگاهش رو به اِت دوخت و ادامه داد:
"این تفاوت رو می‌فهمی؟ اون روزهای اول، فقط یه هم‌دل و هم‌صدا بودیم، ولی حالا، انگار چیزای بیشتری از هم می‌فهمیم. و این، خیلی وقتی‌سخت و در عین حال خوشحاله."

اِت، کمی با تعجب، اما لبخند روی لبش، پاسخ داد:
"آره… من هم همین‌طوره. اول فکر می‌کردم این فقط یک رفاقت معمولیه، اما حالا می‌فهمم که بین ما، یه چیز خاصی وجود داره. و دیگه برام مهم نیست که چه کسی چه حس‌هایی داره، مهم اینه که تو رو این‌جا دارم."

در همین حال، در سمت دیگر پارک، یونا و جونگ‌کوک هم قدم می‌زدند.
دست در دست، بدون کلام، هر دو در حال عبور از مسیرهای سبز و پر از خاطره و سایت، بودن.
آن‌ها، بدون نیاز به حرف، با نگاه‌های عمیق، نشان می‌دادند این رابطه، راه خودش را یافته و دیگر نمی‌خواهد به عقب برگردد.

یونا سرش را کمی به سمت جونگ‌کوک خم کرده بود، و با صدایی آرام گفت:
"می‌دونی، من همیشه فکر می‌کردم شاید، کار کردن روی ترس‌هام، کار سختیه. ولی حالا، تو بهم یاد دادی که کافی‌ست فقط کمی صبر و شجاعت داشته باشم."
جونگ‌کوک، نگاهی عمیق و محبت‌آمیز به صورتش انداخت و با نهایت آرامش گفت:
"من هم همون‌طورم. شاید اون ترس‌ها، فقط محصول فکرهای ناراحت‌مون بودن، ولی حالا فهمیدم که، هر چی باشه، ما باید کنار هم باشیم، و اون‌وقت، هیچ چیز نمی‌تونه ما رو بترسانه."

خورشید آرام‌تر از همیشه بالا آمده بود، و نسیم خنکی که می‌وزید، حس‌وُحالی تازه و پر از امید رو بین‌شان زنده نگه می‌داشت.
کلمات بی‌نیاز، نگاه‌های قوی و احساسات عمیق، همه چیزی بود که نیاز داشتند—نه تعهد، نه قهرمان‌بازی، فقط همین لحظه و این رابطه‌ی ساده و در عین حال بکر.

در قلب هر دو، این حقیقت جای گرفت:
در کنار هم، می‌تونند هر چیزی رو تحمل کنند، حتی شکست‌ها و آینده‌های ناشناخته، فقط کافی‌ست باور داشته باشند و کنار هم بمونن.

----------------------------

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۱۰✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒...

چند پارتی✨شب بود و بارون شدیدی می‌بارید.ات و جونگ‌کوک روی مب...

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

وقتی باران بند آمدباران از صبح می‌بارید.ات کنار پنجرهٔ کافه ...

پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:پسر دایی: ات، این چن...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

چندپارتی جونگ کوک

#بوسه_مرگ "پارت ۷۰"دقایقی بعد...آروم کنار مسیر سنگی باغ قدم ...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

پارت ۱۹۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط