{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی باران بند آمد

وقتی باران بند آمد
باران از صبح می‌بارید.
ات کنار پنجرهٔ کافه نشسته بود و با انگشت روی بخار شیشه شکل‌های نامفهوم می‌کشید. قرار بود فقط برای چند دقیقه منتظر دوستش بماند، اما دو ساعت گذشته بود.
در کافه باز شد.
جونگ‌کوک وارد شد.
موهایش خیس بود و قطره‌های باران از لبهٔ موهایش روی پیشانی‌اش می‌چکید.
نگاهش بین میزها چرخید و ناگهان روی ات ثابت ماند.
چند ثانیه فقط همدیگر را نگاه کردند.
جونگ‌کوک آرام پرسید: «این صندلی خالیه؟»
ات لبخند زد.
«اگه قول بدی قهوه‌مو نخوری.»
جونگ‌کوک خندید و نشست.
«قول می‌دم.»
چند دقیقه سکوت بینشان گذشت.
تا اینکه جونگ‌کوک گفت: «اسم تو اتِ، درسته؟»
ات با تعجب نگاهش کرد.
«از کجا می‌دونی؟»
جونگ‌کوک شانه بالا انداخت.
«نمی‌دونم... انگار اسم تو رو قبلاً شنیدم.»
ات خندید.
«پس احتمالاً خیلی حافظه‌ات خوب نیست.»
جونگ‌کوک لبخند زد.
«شاید.»
اما خودش می‌دانست دلیلش چیز دیگری است.
او واقعاً حس می‌کرد این دختر را قبلاً دیده.
نه در خیابان.
نه در تلویزیون.
بلکه در رؤیاهایش.
آن دیدار قرار بود اتفاقی باشد.
اما بعد از آن، تقریباً هر روز یکدیگر را می‌دیدند.
گاهی در همان کافه.
گاهی در پارک.
گاهی هم فقط چند دقیقه کنار خیابان.
ات کم‌کم متوجه شد جونگ‌کوک همیشه وقتی او ناراحت است، بدون اینکه چیزی بپرسد کنارش می‌ماند.
و جونگ‌کوک فهمیده بود ات وقتی می‌خندد، ناخودآگاه چشم‌هایش را کمی جمع می‌کند.
یک شب، ات همراه جونگ‌کوک به محل تمرین BTS رفت.
وقتی وارد شد، جین فوراً گفت:
«آهااا! بالاخره ایشونه!»
ات با تعجب گفت:
«منظورتون چیه؟»
جیمین خندید.
«هیچی! فقط جونگ‌کوک چند وقته زیادی خوشحال شده.»
تهیونگ اضافه کرد:
«خیلی زیادی.»
جونگ‌کوک سرخ شد.
«بس کنید دیگه.»
هوسوک با خنده گفت:
«پس بالاخره اعتراف کردی!»
ات به جونگ‌کوک نگاه کرد.
«اعتراف به چی؟»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
نامجون لبخند زد و گفت:
«فکر کنم بهتره خودش بهت بگه.»
آن شب، بعد از تمرین، جونگ‌کوک ات را تا خانه رساند.
جلوی در ایستادند.
هوا سرد بود.
ات گفت:
«امروز خیلی عجیب رفتار می‌کردی.»
جونگ‌کوک لبخند زد.
«می‌خواستم یه چیزی بگم.»
«چی؟»
جونگ‌کوک چند لحظه به چشمانش نگاه کرد.
«از اولین روزی که دیدمت، حس کردم یه چیزی بین ما فرق داره.»
ات آرام گفت:
«منم همین حس رو داشتم.»
جونگ‌کوک لبخند زد.
«پس شاید دیگه لازم نباشه وانمود کنیم فقط دوستیم.»
ات خندید.
«یعنی چی؟»
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید.
«یعنی... من دوستت دارم.»
ات چند ثانیه ساکت ماند.
بعد لبخند زد.
«بالاخره گفتی.»
جونگ‌کوک با تعجب گفت:
«تو می‌دونستی؟»
«از همون روزی که قهوه‌مو خواستی.»
جونگ‌کوک خندید.
«من که قول داده بودم قهوه‌تو نخورم.»
ات گفت:
«قهوه نه... قلبمو بردی.»
جونگ‌کوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آرام دستش را گرفت.
چند ماه گذشت.
رابطه‌شان دیگر راز نبود.
اعضای BTS هم رسماً تبدیل شده بودند به بزرگ‌ترین طرفداران رابطه‌شان.
جین هر بار که آن‌ها را می‌دید می‌گفت:
«خب، کی قراره جشن عروسی بگیریم؟»
جونگ‌کوک: «هیچ‌کس نگفت قراره عروسی بگیریم!»
جین: «پس هنوز وقت دارم کیک سفارش بدم.»
همه می‌خندیدند.
ات به جونگ‌کوک نگاه کرد.
او هم به ات نگاه کرد.
و هر دو فهمیدند بعضی عشق‌ها با یک اتفاق بزرگ شروع نمی‌شوند.
گاهی فقط با یک روز بارانی، یک کافهٔ کوچک و یک سؤال ساده شروع می‌شوند:
«این صندلی خالیه؟»
و آن روز، باران بالاخره بند آمد.
اما چیزی که شروع شده بود...
قرار نبود هیچ‌وقت تمام شود.
پایان. 🖤🌙
ببخشید یکم بد شد میدونم اما دیگه تمام سعیم رو کردم ، بازم ببخشید
دیدگاه ها (۰)

خانه‌ای که نباید باز می‌شدباران شدیدی می‌بارید.ات از پشت شیش...

جین با نگاه به خانه گفت:«خب... من فقط امیدوارم این یکی از او...

سپاسگزارم از حمایت هاتون بانو🖤💖❤💙

پارت سوم_جایی میان ما تهیونگ تا صبح نتوانست بخوابد.حرف‌های م...

قرار زیر بارانجونگ‌کوک از وقتی از خانه بیرون آمده بود، فقط ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط