پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:
پسر دایی ات کنار ات نشست و با لبخند گفت:
پسر دایی: ات، این چند روز کجا میری؟ شاید منم بیام.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: چرا باید با من بیای؟
پسر دایی: خب، گفتم شاید حوصلهت سر بره.
ات: من جونگکوک رو دارم، حوصلهم سر نمیره.
جونگکوک که چند قدم اونطرفتر نشسته بود، با شنیدن حرف ات لبخند زد.
پسر دایی: خب... میتونیم همه با هم بریم.
ات: آره، اگه بقیه هم بیان.
پسر دایی دوباره خواست چیزی بگه که جونگکوک از جاش بلند شد و اومد کنار ات.
جونگکوک: ات، مامانت صدات میکرد.
ات: جدی؟
جونگکوک: آره.
ات بلند شد.
ات: باشه، میام.
وقتی ات رفت، جونگکوک چند لحظه کنار پسر دایی ایستاد.
جونگکوک: فکر کنم ات گفت تنها نمیره.
پسر دایی: من که چیز بدی نگفتم.
جونگکوک: میدونم.
لبخند کوتاهی زد.
جونگکوک: فقط خواستم مطمئن بشم فهمیدی.
بعد برگشت و دنبال ات رفت.
پسر دایی همونجا موند و زیر لب گفت:
پسر دایی: مواد مصرف کرده؟ چه مرگشه؟(عزیزان فیکه)
از اون طرف، ات با دیدن جونگکوک خندید.
ات: تو واقعاً حسودی کردی، مگه نه؟
جونگکوک: من؟ هرگز.
ات: دروغگو.
پسر دایی: ات، این چند روز کجا میری؟ شاید منم بیام.
ات با تعجب نگاهش کرد.
ات: چرا باید با من بیای؟
پسر دایی: خب، گفتم شاید حوصلهت سر بره.
ات: من جونگکوک رو دارم، حوصلهم سر نمیره.
جونگکوک که چند قدم اونطرفتر نشسته بود، با شنیدن حرف ات لبخند زد.
پسر دایی: خب... میتونیم همه با هم بریم.
ات: آره، اگه بقیه هم بیان.
پسر دایی دوباره خواست چیزی بگه که جونگکوک از جاش بلند شد و اومد کنار ات.
جونگکوک: ات، مامانت صدات میکرد.
ات: جدی؟
جونگکوک: آره.
ات بلند شد.
ات: باشه، میام.
وقتی ات رفت، جونگکوک چند لحظه کنار پسر دایی ایستاد.
جونگکوک: فکر کنم ات گفت تنها نمیره.
پسر دایی: من که چیز بدی نگفتم.
جونگکوک: میدونم.
لبخند کوتاهی زد.
جونگکوک: فقط خواستم مطمئن بشم فهمیدی.
بعد برگشت و دنبال ات رفت.
پسر دایی همونجا موند و زیر لب گفت:
پسر دایی: مواد مصرف کرده؟ چه مرگشه؟(عزیزان فیکه)
از اون طرف، ات با دیدن جونگکوک خندید.
ات: تو واقعاً حسودی کردی، مگه نه؟
جونگکوک: من؟ هرگز.
ات: دروغگو.
- ۱.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط