Psychic lover40🖤
Psychic lover40🖤
الان سونا فقط باید خودش،خودش رو
نجات بده.سونا دیگه گریه نمیکرد،چون
هنوز نفهمیده بود کجاست و چی شده.
حداقل یکی میومد براش توضیح میداد خوب!
ولی نه انگار کسی نبود.شاید شما هنوز نمیدونید.اون کجاست.ولی شاید الان شاید هم دیرتر فهمیدید.از کجا معلوم؟حالا هم که بیاین یه سری به جونگکوک بزنیم ببینیم
بعد فرستادن جوجش در چه حالیه.
“جونگکوک”
رانگ!
کسی که باعث بدبختی های من شده…من
فکر میکردم کشتمش ولی انگاری این
سگ جون زنده مونده.سونا هنوز به اون
چیزی که من میخواستم تبدیل نشده بود
تمام کسایی که میگم بیمار من هستن
و باید درمان بشن،نمیگم که روانی
هستن و من خوبشون میکنم…فقط میشه با هیپنوتراپی کاری کرد که هیپنوتیس بشن.
اون موقعیت انتقام هرکسی که بخوای رو
با اون ها میگیری.
سونا…اون جوجه کوچولو…لعنتی نمیتونم
از ذهنم بیرونش کنم.هی کوک به خودت بیا
ما حتی عاشق هم نبودیم…
ولی صداش وقتی با جیمین تو ماشین
حرف میزد هنوز تو ذهنم اِکو میشه.
نمیدونم چیکار کنم…اولین بار احساس وابستگی کردم.انگار بچم بود.ولی دیگه
کار از کار گذشته و برام بهم نیستش.چون دیگه جزوی از اموالم نیست.
“جیمین”
نمیدونم چجوری ولی جونگکوک عین خیالش
نبود.فک کنم هیچ احساسی نداره…
من حاضر بودم کلی پول بدم بهش تا
سونا رو بهم بده.من عاشقش نشدم اما دختر
شیرینی بود ناز و خوشگل بود.اونجا
مطمئنم بهش سخت میگذره.
شاید باید بزنم زیر نقشه ی جونگکوک
و خودم نجاتش بدم.الان باید برم
پیش شوگا دوست صمیمی منه.
تازه فهمیده دوست دخترش هرزست.
متوجه نشدم ولی اشک تو چشام جمع شده.
“شوگا”
الان چند وقتی میشه که میرا رو از خونه
انداختم بیرون و نمیدونم چیکار میکنه و داره برای کی هرزگی میکنه.
یک چندباری به سونا زنگ زدم و جواب نداد
حتی یک زنگ هم نزد.فک کنم بخاطر اینکه
بهش زنگ نزدم و پیام ندادم باهام قهره.
جیمین هم که دوست صمیمیم هستش
قراره بیاد پیشم.
هوفف واقعا حوصلم سر رفته بود نیاز داشتم
یکی بیاد پیشم.
“شخص سوم”
جیمین با تمام سرعت به سمت خونه
شوگا میرفت.
الان سونا فقط باید خودش،خودش رو
نجات بده.سونا دیگه گریه نمیکرد،چون
هنوز نفهمیده بود کجاست و چی شده.
حداقل یکی میومد براش توضیح میداد خوب!
ولی نه انگار کسی نبود.شاید شما هنوز نمیدونید.اون کجاست.ولی شاید الان شاید هم دیرتر فهمیدید.از کجا معلوم؟حالا هم که بیاین یه سری به جونگکوک بزنیم ببینیم
بعد فرستادن جوجش در چه حالیه.
“جونگکوک”
رانگ!
کسی که باعث بدبختی های من شده…من
فکر میکردم کشتمش ولی انگاری این
سگ جون زنده مونده.سونا هنوز به اون
چیزی که من میخواستم تبدیل نشده بود
تمام کسایی که میگم بیمار من هستن
و باید درمان بشن،نمیگم که روانی
هستن و من خوبشون میکنم…فقط میشه با هیپنوتراپی کاری کرد که هیپنوتیس بشن.
اون موقعیت انتقام هرکسی که بخوای رو
با اون ها میگیری.
سونا…اون جوجه کوچولو…لعنتی نمیتونم
از ذهنم بیرونش کنم.هی کوک به خودت بیا
ما حتی عاشق هم نبودیم…
ولی صداش وقتی با جیمین تو ماشین
حرف میزد هنوز تو ذهنم اِکو میشه.
نمیدونم چیکار کنم…اولین بار احساس وابستگی کردم.انگار بچم بود.ولی دیگه
کار از کار گذشته و برام بهم نیستش.چون دیگه جزوی از اموالم نیست.
“جیمین”
نمیدونم چجوری ولی جونگکوک عین خیالش
نبود.فک کنم هیچ احساسی نداره…
من حاضر بودم کلی پول بدم بهش تا
سونا رو بهم بده.من عاشقش نشدم اما دختر
شیرینی بود ناز و خوشگل بود.اونجا
مطمئنم بهش سخت میگذره.
شاید باید بزنم زیر نقشه ی جونگکوک
و خودم نجاتش بدم.الان باید برم
پیش شوگا دوست صمیمی منه.
تازه فهمیده دوست دخترش هرزست.
متوجه نشدم ولی اشک تو چشام جمع شده.
“شوگا”
الان چند وقتی میشه که میرا رو از خونه
انداختم بیرون و نمیدونم چیکار میکنه و داره برای کی هرزگی میکنه.
یک چندباری به سونا زنگ زدم و جواب نداد
حتی یک زنگ هم نزد.فک کنم بخاطر اینکه
بهش زنگ نزدم و پیام ندادم باهام قهره.
جیمین هم که دوست صمیمیم هستش
قراره بیاد پیشم.
هوفف واقعا حوصلم سر رفته بود نیاز داشتم
یکی بیاد پیشم.
“شخص سوم”
جیمین با تمام سرعت به سمت خونه
شوگا میرفت.
- ۲۵.۷k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط