مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.

مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.
هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده. اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن.

سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن. احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه...
یکی از هیئت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن. یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.
اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدم.
چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

لطفا به دلخوشی دیگران گیییییر ندهیم
دیدگاه ها (۱۰)

Enemys Embrsce [ part ۳۴ ]

part 44چه شرطی؟ " لارا پرسید.جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال گفت: " من...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 21ولی جونگکوک سالها ...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود. هر وقت دلش واسه امام ...

.مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود.هر وقت دلش واسه امام ...

مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود..هر وقت دلش واسه امام ...

بخونید متن زیر رو 💜 .🌸 مادر بزرگ من آدم مذهبی بود.هر وقت...

مادر بزرگ من خدا بیامرزآدم مذهبی بود..هر وقت دلش واسه امام ر...

مادربزرگ من آدم مذهبی بود؛هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ می شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط