مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود..

مادر بزرگ من خدا بیامرز آدم مذهبی بود..

هر وقت دلش واسه امام رضا تنگ میشد میگفتم مادربزرگ حالا حتما لازم نیست بری مشهد از همینجا یه سلام بده.
اما من واسه تفریح میرفتم شمال اون به من نمیگفت حتما لازم نیست بری شمال همینجا تفریح کن.

وقتی سفره میگرفت وقتی محرم میشد به هیئت محل برنج و روغن میداد بهش میگفتم اینا همه سیرن پولشو ببر بده به چهارتا آدم محتاج اما وقتی من با دوستام مهمونی میگرفتم اون فقط میگفت مادر مراقب خودت باش...

سالها گذشت تا من فهمیدم آدمها احتیاج دارن سفر برن.
احتیاج دارن از زندگی لذت ببرن و لذت بردن برای آدمها متفاوت معنی میشه... یکی از هیءت امام حسین لذت میبره یکی از مهمونی رفتن.
یکی تو سفر مکه اقناع میشه یکی تو سفر تایلند.

اینا همشون برای من آدمهای محترمی هستن.
سالها گذشت تا من فهمیدم نباید به دلخوشی های آدمها گیر بدم.
چون آدمها با همین دلخوشی ها سختی های زندگی رو تحمل میکنن.

به دلخوشی دیگران احترام بگذاریم!

👤 شاهین صمدپور
#شب_بخیر...
دیدگاه ها (۹)

.

مهمونی خطرناکپارت=7ویو ات:بعد از اینکه کوک بهم توضیح داد یکم...

🐶: قبلا توی بابلم بهش اشاره کردم ولی یکی نوشته بود که از وقت...

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره و...p26ویو  اترسیده بودیم عم...

ابلیس

My lovely neighbor part : ۸۵

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❹_بخش سوم__سوروسترمز می‌گیرم.صورتش را می‌گیرم و ...

part 4+... در نتیجه، می‌تونیم زمان‌بندی رو تا حدود یک هفته ج...

حتما بادیگارد بهشون گفته بود مه اینا از اون مهمون های مهم و ...

part 8شوگا:ات؟دست ات رو گرفت و برگردوندششوگا:چیزیت شده؟بهم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط