همونطور با حال و هوای سنگین و پرتنش، درست بعد از اون لحظ
همونطور با حال و هوای سنگین و پرتنش، درست بعد از اون لحظهای که هوسوک، سونهی رو با عصبانیت از بار بیرون کشید و به خونه برد...
مکان: خانهی بزرگ و مجلل هوسوک - نیمهشب
در سکوت نیمهشب، درِ بزرگ و سنگین عمارت با صدای محکمی بسته میشه. هوسوک قدمهای بلند و محکم برمیداره، سونهی هنوز دستش توی دستشه، اما نه از روی محبت؛ بیشتر شبیه قفل بودن، تملک.
با صدایی یخزده میگه:
"فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی نمیدونم چی تو سرته، سونهی؟"
سونهی، در حالی که هنوز نفسنفس میزنه، دستش رو از دست هوسوک بیرون میکشه.
"من فقط خواستم یه شب با دوستام باشم، فقط همین. نمیخواستم با کسی برقصم، با کسی حرف بزنم... فقط خستهم، هوسوک."
هوسوک به سمتش برمیگرده، چشماش برق خطرناکی داره.
"خستهای؟ من هم خستهم، ولی این دلیل نمیشه بری جایی که پر از مرداییه که نگاهشون... مثل تیغهست. فکر میکنی اونا بهت احترام میذارن؟ اونا فقط یه چیز میخوان."
سونهی نگاهش میکنه، لبهاش میلرزن اما سعی میکنه محکم بمونه.
"اونا هیچکاری نکردن. ولی تو... تو با من مثل یه زندانی رفتار میکنی. من همسرتم، نه یه دارایی که قفلش کردی توی گاوصندوق."
هوسوک جلو میاد، صداش پایینتر میاد اما خشمش توی کلماتش نشت میکنه.
"تو همسر منی. و وقتی اسم من رو گرفتی، یعنی قبول کردی که از دنیای من پیروی کنی. این دنیا قانون داره، سونهی. من هر روز با تهدید زندگی میکنم. تو نمیدونی کی بهت نزدیک میشه. تو نمیفهمی که اگه یه نفر از دشمنام ببینه تو اونجایی، چی ممکنه سرمون بیاد."
سکوت. فقط صدای نفسهای عمیقشون شنیده میشه.
سونهی با صدایی لرزون اما مصمم میگه:
"من نمیخواستم ازت دور شم. فقط میخواستم حس کنم هنوز زندهام. هنوز انتخاب دارم... هنوز خودمم."
هوسوک لحظهای سکوت میکنه. یه قدم عقب میره. چشماش نرم نمیشن، ولی یه درگیری توی نگاهشه. بین عشق و ترس، بین حفاظت و تملک.
بعد با صدایی خشک میگه:
"از امشب به بعد، تو بدون محافظ از خونه بیرون نمیری. موبایلت تا اطلاع ثانوی قطع میشه. و... شبها، این خونه رو ترک نمیکنی."
سونهی بهتزده بهش نگاه میکنه.
"تو نمیتونی منو زندانی کنی، هوسوک."
هوسوک به سمتش خم میشه، چشماش مستقیماً توی نگاه سونهی زل میزنن.
"این زندان نیست... این محافظته. و اگه بازم بخوای از دستم فرار کنی، مجبور میشی روی بخش خطرناکتر من هم حساب باز کنی."
اون لحظه، سونهی میفهمه که حالا وارد مرحلهای شده که دیگه فقط یه جنگ عشقی نیست—این، بازی قدرت و بقائه.
---
پایان بخش دوم
مکان: خانهی بزرگ و مجلل هوسوک - نیمهشب
در سکوت نیمهشب، درِ بزرگ و سنگین عمارت با صدای محکمی بسته میشه. هوسوک قدمهای بلند و محکم برمیداره، سونهی هنوز دستش توی دستشه، اما نه از روی محبت؛ بیشتر شبیه قفل بودن، تملک.
با صدایی یخزده میگه:
"فکر کردی نمیفهمم؟ فکر کردی نمیدونم چی تو سرته، سونهی؟"
سونهی، در حالی که هنوز نفسنفس میزنه، دستش رو از دست هوسوک بیرون میکشه.
"من فقط خواستم یه شب با دوستام باشم، فقط همین. نمیخواستم با کسی برقصم، با کسی حرف بزنم... فقط خستهم، هوسوک."
هوسوک به سمتش برمیگرده، چشماش برق خطرناکی داره.
"خستهای؟ من هم خستهم، ولی این دلیل نمیشه بری جایی که پر از مرداییه که نگاهشون... مثل تیغهست. فکر میکنی اونا بهت احترام میذارن؟ اونا فقط یه چیز میخوان."
سونهی نگاهش میکنه، لبهاش میلرزن اما سعی میکنه محکم بمونه.
"اونا هیچکاری نکردن. ولی تو... تو با من مثل یه زندانی رفتار میکنی. من همسرتم، نه یه دارایی که قفلش کردی توی گاوصندوق."
هوسوک جلو میاد، صداش پایینتر میاد اما خشمش توی کلماتش نشت میکنه.
"تو همسر منی. و وقتی اسم من رو گرفتی، یعنی قبول کردی که از دنیای من پیروی کنی. این دنیا قانون داره، سونهی. من هر روز با تهدید زندگی میکنم. تو نمیدونی کی بهت نزدیک میشه. تو نمیفهمی که اگه یه نفر از دشمنام ببینه تو اونجایی، چی ممکنه سرمون بیاد."
سکوت. فقط صدای نفسهای عمیقشون شنیده میشه.
سونهی با صدایی لرزون اما مصمم میگه:
"من نمیخواستم ازت دور شم. فقط میخواستم حس کنم هنوز زندهام. هنوز انتخاب دارم... هنوز خودمم."
هوسوک لحظهای سکوت میکنه. یه قدم عقب میره. چشماش نرم نمیشن، ولی یه درگیری توی نگاهشه. بین عشق و ترس، بین حفاظت و تملک.
بعد با صدایی خشک میگه:
"از امشب به بعد، تو بدون محافظ از خونه بیرون نمیری. موبایلت تا اطلاع ثانوی قطع میشه. و... شبها، این خونه رو ترک نمیکنی."
سونهی بهتزده بهش نگاه میکنه.
"تو نمیتونی منو زندانی کنی، هوسوک."
هوسوک به سمتش خم میشه، چشماش مستقیماً توی نگاه سونهی زل میزنن.
"این زندان نیست... این محافظته. و اگه بازم بخوای از دستم فرار کنی، مجبور میشی روی بخش خطرناکتر من هم حساب باز کنی."
اون لحظه، سونهی میفهمه که حالا وارد مرحلهای شده که دیگه فقط یه جنگ عشقی نیست—این، بازی قدرت و بقائه.
---
پایان بخش دوم
- ۳.۹k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط