با خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
با خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی.گرچه میدانی که نیست
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس ومریم می گزارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت میشود ایا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟!
وقت رفتن میشود با بغض می گویم نرو....
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
می روی وخانه لبریز از وجودت می شود ......
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست....!
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی کار اسانی که نیست......!
می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم خستگی در می کنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی.گرچه میدانی که نیست
شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس ومریم می گزارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت میشود ایا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟!
وقت رفتن میشود با بغض می گویم نرو....
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
می روی وخانه لبریز از وجودت می شود ......
باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست....!
بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی کار اسانی که نیست......!
- ۸۲۵
- ۲۱ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط