{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در خیالات خودم...در زیر بارانی که نیست...

در خیالات خودم...در زیر بارانی که نیست...
میرسم با تو به خانه از خیابانی که نیست,
مینشینی روبه رویم خستگی در میکنی,
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست,
باز میخندی ومیپرسی که حالت بهتر است,
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست,,
شعرمیخوانم برایت واژه ها گل میکند,
یاس ومریم میگذارم توی گلدانی که نیست,
چشم میدوزم به چشمت میشود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن میشود با بغض میگویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست,,
میروی وخانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست,
رفته ای وبعد تو این کار هر روز من است,,
باور اینکه نباشی کار اسانی که نیست ...
دیدگاه ها (۱)

قاصدک ! هانچه خبر آوردی ؟از کجا وز که خبر آوردی ؟خوش خبر باش...

خورشید را می دزدمفقط برای تومیگذارم توی جیبمتا فردا بزنم به ...

شانه ات رادیر آوردیسرم را باد بردخشت خشت وآجر آجرپیکرم را با...

برای بوسیدنتبر نوک پنجه که می ایستم هیچ بر " تمام"نخواستن ها...

در خیالات خودم...در زیر بارانی که نیست...میرسم با تو به خانه...

درخیالات خودم درزیربارانی ک نیستمیرسم باتوبه خانه،ازخیابانی ...

در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست میرسم با "تو" به خانه،...

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمیرسم با تو به خانه از خ...

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست...میرسم با تو به خانه ا...

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیستمیرسم با تو به خانه،از خ...

در خیالات خودمدر زیر بارانی که نیست...میرسم با تو به خانهاز ...

در خیالات خودمدر زیر بارانی که نیست...میرسم با تو به خانهاز ...

در خیالات خودمدر زیر بارانی که نیست...میرسم با تو به خانهاز ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط