در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست،
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست،
میرسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست....
می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی،
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست!
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی ،گر چه می دانی که نیست...!
شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند
یاس ومریم می گذارم،
توی گلدانی که نیست!
چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی،
دستهایم رابگیری؟
بین دستانی که نیست...
وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم نرو،
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست!
میرسم با تو به خانه،
از خیابانی که نیست....
می نشینی روبه رویم خستگی در می کنی،
چای می ریزم برایت،
توی فنجانی که نیست!
باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است؟
باز می خندم که خیلی ،گر چه می دانی که نیست...!
شعر می خوانم برایت،
واژه ها گل می کنند
یاس ومریم می گذارم،
توی گلدانی که نیست!
چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی،
دستهایم رابگیری؟
بین دستانی که نیست...
وقت رفتن می شود،
با بغض می گویم نرو،
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست!
- ۲.۶k
- ۲۳ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط