پارت 148

*از دید کارلوس*
*با صدای پرنده ها و نور خورشید تو چشمام بیدار شدم. اهه خوابم رسیده بود به جاهای خوبشا، وقتی خواستم دوباره بخوابم صدای مامان رو شنیدم*
امی: کارلوس پاشو مدرسه دیر میشه
*مدرسه؟ مدرسههه! مثل برق پاشدم و رفتم پایین*
کارلوس: صبح بخیرررر
عزی: به به صبح بخیر به شازده کوچولوی من
*مامان سر گاز بودو داشت پنکیک درست میکرد و بابا هم پشت میز داشت قهوه میخورد که اومد سمتم و بلندم کرد*
عزی: جوجه کوچولوی هفت ساله ما داره می‌ره مدرسه.. چه حسی داری؟
کارلوس: یکم ترسیدم
امی: می‌دونم ترسناکه عزیزم ولی این چیزیه که باید انجام بشه
کارلوس: حیف که اسکارلت نمیتونه بیاد مدرسه
امی: اسکارلت هنوز خیلی کوچیکه.. ولی اگه بخوای میتونم یه ونتی بگم که بیارتش
کارلوس: جونمیییییییی
*نگفتم اسکارلت کیه نه؟ اسکارلت دختر عمومه، دختر عمو ونتی و عمو هیمل که چهار سال ازم کوچیکتره پس اون الان سه سالشه*
عزی: خب زودباش یه نفر مدرسه داره

*پرش زمانی*
*با مامان به مدرسه میرسیم.. خیلی بزرگه..*
امی: خب کارلوس خیلی دوست داشتم بیشتر پیشت بمونم ولی مامان تو ارتش حوری ها کار داره
کارلوس: بعد مدرسه میای دنبالم؟
امی: البته که میام..ولی اگه نتونستم نگران نباش یکی رو میفرستم دنبالت باشه مامانی؟
کارلوس: باشه مامان
امی: قبل از اینکه مامان بره بیا یه بار دیگه قانونمونو تکرار کنیم
کارلوس: کارلوس قول میده بچه خوبی باشه و بدون دلیل دعوا نکنه
امی: آفرین عزیزم
*مامان یه بوس خداحافظی رو پیشونیم می‌ذاره و بعد از اینکه رفتم داخل ساختمون میره*
*پرش زمانی*
*توی کلاسم نشستم، مامان و بابا بهم گفته بودن که بخاطر بابایی ممکنه بعضی ها نخوان باهام دوست بشن ولی این یکم..ناراحتم می‌کنه.. به هرکی سلام کردم باهام خوب بود ولی معلومه یه مقدار ازم میترسن..ولی چرا؟ تو فکر بودم تا اینکه خانم معلم اومد تو کلاس*
معلم: خیلی خب بچه ها، اولین روز مدرسه رو بهتون تبریک میگم. من خانم نانسی هستم و قراره تا آخر سال تحصیلی با هم دوست بشیم و کلی چیز یاد بگیریم..حالا دونه دونه خودتونو معرفی کنین
*تک تک بچه ها بلند شدن و خودشونو معرفی کردن تا اینکه نوبت من شد. با یه لبخند عمیق بلند شدم تا خودمو معرفی کنم*
کارلوس: سلام به همه.. من کارلوسم..کارلوس مورنینگ ستار..امیدوارم بتونیم دوستای خوبی بشیم
*بچه ها شاید لبخند میزدن ولی معلوم بود یکم ازم میترسن..ولی چرا؟ منکه کاربردی نکردم*
نانسی: عالی بود کارلوس..ما هم از دیدنت خوشحالیم..
*مثل اینکه خانم نانسی متوجه شد پس با یه لبخند به سمت بچه ها برگشت*
نانسی: بچه ها می‌دونم چه حسی دارین.. ولی فراموش نکنین که تو اینجا ما هممون مثل همیم.. قراره با هم دیگه یاد بگیریم که به همه احترام بزاریم مهم نیست که اون فرد کیه.. پس امیدوارم بتونیم با هم دوست باشیم..
*از اون کلمات دلم گرم شد و نشستم..برام مهم نیست که مامان و بابام خاصن، من می‌خوام که با همه دوست باشم*
*پرش زمانی به زنگ تفریح*
*همونحور نشسته بودم تا اینکه سه نفر از بچه ها اومدن پیشم..که بخاطر معرفیشون فهمیدم اسماشون ساکورا، لیبرتی و لئونه*
ساکورا: سلام کارلوس.. دوست داری باهامون دوست بشی؟
کارلوس: هوم؟ واقعا؟
لئون: آره میتونیم با هم کلی بازی کنیم
لیبرتی: نگران بقیه بچه ها نباش، از نظر ما تو خیلی خوبی
کارلوس: ممنون..شما هم همینطور..
ساکورا: بریم بازی کنیم
کارلوس: بریم
*با هم دیگه رفتیم زمین بازیو کل روز رو بازی کردیم تا وقت خونه رفتن شد. وقتی با همدیگه به سمت در میرفتیم مامانو با عمو ونتی و اسکارلت دیدم*
کارلوس: بچه ها، اومدن دنبالم من رفتم.. خداحافظ
*دویدم سمتشون*
اسکارلت: کارلوس!
امی: ببین کی اومده..قناری کوچولوی مامان
ونتی: مدرسه خوش گذشت
کارلوس: خیلیی سه تا دوست جدید پیدا کردم..ولی دلم واقعا برای اسکارلتو شما تنگ شده بود..
*اسکارلت اومد بغلمو شروع کرد خندیدن..اسکارلت رو واقعا دوست دارم*
دیدگاه ها (۱۴)

مهممم درباره ی فعالیتم تو دوران مدرسه بچه ها از اونجایی که م...

اوخی صداشو نگا 😍😍😍😍 ( کپشن مهم) معرفی میکنم دوستان کراشمراست...

سناریو استری کیدز

ببخشید اما کلییییی مومنت هیونلیکس پیدا کردم و نتونستم نزارممم

بادشکن p12ساکورا با لگد ۲ تاشون رو مینداخت روی کی دیگه و با...

# قولی_که_شکست ###پارت ۵ تهیونگ گفت : _اره .. ولی شِش هاشو ...

خیلی خب بچه ها خیلی تو پی گفتین خودمو معرفی کنم برو تا بریم ...

دو سال گذشته بود.تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگی‌ش...

"اون فقط مال منه" معرفی نامه~شخصیت ها: تهیونگ، جونگ کوک، بقی...

یه روز میای و میبینی همون آدمی که

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط