دو سال گذشته بود.
دو سال گذشته بود.
تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگیشون کاملاً عوض شده بود.
عمارت بزرگی که زمانی ات توش زندانی بود، حالا تبدیل شده بود به خونهای گرم و پر از وسایل کوچولوی بچه.
چند ماهی میشد که یه عضو کوچولوی دیگه هم به خانوادهشون اضافه شده بود.
اون صبح، ات روی مبل نشسته بود و بچهشون رو آروم توی بغلش نگه داشته بود.
تهیونگ از پلهها پایین اومد.
تهیونگ: صبح بخیر، عزیزای من.
ات لبخند زد.
ات: صبح بخیر.
تهیونگ نزدیکشون شد و خم شد تا صورت کوچولوی بچهشون رو ببینه.
تهیونگ: بابا اومد، کوچولو.
بچه دست کوچولوش رو تکون داد.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: دیدی؟ منو شناخت.
ات: تهیونگ، هنوز چند ماهشه بعدم تو باباشی تو دوران بارداریم همش باهاش حرف میزدی خب معلومه صداتو میشناسه.
تهیونگ: فداش بشم من.
ات خندید.
ات: خیلی اعتمادبهنفس داری.
تهیونگ کنار ات نشست.
تهیونگ: خب، همسرم و بچهم کنارمن. دیگه چی میخوام؟
ات با لبخند نگاهش کرد.
ات: هیچی؟
تهیونگ: هیچی.
بعد آروم دست ات رو گرفت.
تهیونگ: عاشقتم، زندگیم.
ات لبخند زد.
ات: منم عاشقتم.
تهیونگ: من بیشتر.
ات: من خیلی بیشتر.
تهیونگ: ات.
لت: چیزی شده؟
تهیونگ: هیچی، فقط دلم خواست صدات کنم.
ات خندید.
ات: تو خیلی نازنازی شدی.
تهیونگ: تقصیر توئه، عزیزم.
و کوچولوشون بینشون شروع کرد به صداهای ریزی درآوردن.
تهیونگ: خب خب، حسودی نکن کوچولو.
تهیونگ و ات حالا ازدواج کرده بودن و زندگیشون کاملاً عوض شده بود.
عمارت بزرگی که زمانی ات توش زندانی بود، حالا تبدیل شده بود به خونهای گرم و پر از وسایل کوچولوی بچه.
چند ماهی میشد که یه عضو کوچولوی دیگه هم به خانوادهشون اضافه شده بود.
اون صبح، ات روی مبل نشسته بود و بچهشون رو آروم توی بغلش نگه داشته بود.
تهیونگ از پلهها پایین اومد.
تهیونگ: صبح بخیر، عزیزای من.
ات لبخند زد.
ات: صبح بخیر.
تهیونگ نزدیکشون شد و خم شد تا صورت کوچولوی بچهشون رو ببینه.
تهیونگ: بابا اومد، کوچولو.
بچه دست کوچولوش رو تکون داد.
تهیونگ خندید.
تهیونگ: دیدی؟ منو شناخت.
ات: تهیونگ، هنوز چند ماهشه بعدم تو باباشی تو دوران بارداریم همش باهاش حرف میزدی خب معلومه صداتو میشناسه.
تهیونگ: فداش بشم من.
ات خندید.
ات: خیلی اعتمادبهنفس داری.
تهیونگ کنار ات نشست.
تهیونگ: خب، همسرم و بچهم کنارمن. دیگه چی میخوام؟
ات با لبخند نگاهش کرد.
ات: هیچی؟
تهیونگ: هیچی.
بعد آروم دست ات رو گرفت.
تهیونگ: عاشقتم، زندگیم.
ات لبخند زد.
ات: منم عاشقتم.
تهیونگ: من بیشتر.
ات: من خیلی بیشتر.
تهیونگ: ات.
لت: چیزی شده؟
تهیونگ: هیچی، فقط دلم خواست صدات کنم.
ات خندید.
ات: تو خیلی نازنازی شدی.
تهیونگ: تقصیر توئه، عزیزم.
و کوچولوشون بینشون شروع کرد به صداهای ریزی درآوردن.
تهیونگ: خب خب، حسودی نکن کوچولو.
- ۶۶۳
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط