سناریو هنتای باجی ژاااننن
سناریو هنتای باجی ژاااننن
درخواستی
شروعععععععع
از سرکار برگشته بودی و خسته رفتی حموم و بعد حموم روی مبل نشستی و سینه هاتو نرمش دادی از بس درد میکرد که با خودت شوخیت گرفت و یذره با نوک سینه هات ور رفتی....و لاییی...باجی درو باز کرد و این صحنه رو دید
تو:ب...باجی!!!(سینه هاتو با دست میپوشونی)
باجی:آااا....خب...اگه دلت میخواست چرا زودتر نگفتی؟(از اون لبخندا)
_______________شروع هنتای______________________
باجی میاد نزدیک و تورو به دیوار میچسبونه...بوست میکنه و باسنت رو فشار میده که تو هم بسیار از این لذت میبری تا اینکه....باجی اومد تورو انداخت روی تخت و روت خیمه زد و سینه هاتو خورد
تو:ب..باجی...آههههه
باجی هم وه فهمید خیلی از این وضعیت خوشش اومد...شلوارت رو کشید پایین و بوست کرد و انگشتش هم توی عضوت کرد که تو حین بوسه ناله بلند کردی
تو:باجی!....آههههه!!!عاححححح!!!
باجی:هیس بیب.....آروم باش....و منو ددی صدا کن بیب
باجی هم شلوارش رو در آورد و مجبورت کرد براش ساک بزنی و تو هم زدی و مجبور کرد اون سفیدی هایی که درمیاد(بخدا اسمش رو نمیدونم😂) رو بخوری....و بعد اومد و بلندت کرد و از پشت به دیوار چسبوندت و دیکشو کرد تو عضوت
تو:ددی!!!نکن!!آیی!!!عاححححح!!
باجی ریتم رو تند میکنه و تو کم کم عادت میکنی....وقتی قضایا تموم شد...باجی تورو برد حموم و از بس خسته بودی خودش تورو شست و تو حموم هم که ی پنج باری ارضا شدی(اینم مثل ران....وحشی...ا/ت رو پاره میکنه یعنی...😂😭)
ی چند ماهی میدیدی خدایا چرا پریود نشدی؟چرا وقتی بوی بعضی غذاها بهت میخوره حالت تهوع میگیری؟تا اینکه رفتی ی بیبی تست گرفتی و دیدی دو خط واضح هستش....هم عصبانی بودی هم خوشحال...رفتی دم در خونه باجی و هرچی سرت میشد به باجی فحش دادی تا اینکه بعدش آروم شدی و بغلش کردی و گفتی من باردارم....ی پسر بدنیا میارید که بازم چه پسرت بود...په پسرت نبود....تورو میکرد یا حداقل ی ساک ازت میگرفت....(نازی نازی...دلم واست میسوزههه🫡)
و بلی اینطوری شد
قصه ی ما بسر رسید...ا/ت به باجی هم رسید😋😆
پشمامممممم چه قافیه ای داشت!!😱😳
شاید باورتون نشه ولی ساعت ۳ صبحه و دارم مینویسم و بسیار خوشنودم....😐😐😜
درخواستی
شروعععععععع
از سرکار برگشته بودی و خسته رفتی حموم و بعد حموم روی مبل نشستی و سینه هاتو نرمش دادی از بس درد میکرد که با خودت شوخیت گرفت و یذره با نوک سینه هات ور رفتی....و لاییی...باجی درو باز کرد و این صحنه رو دید
تو:ب...باجی!!!(سینه هاتو با دست میپوشونی)
باجی:آااا....خب...اگه دلت میخواست چرا زودتر نگفتی؟(از اون لبخندا)
_______________شروع هنتای______________________
باجی میاد نزدیک و تورو به دیوار میچسبونه...بوست میکنه و باسنت رو فشار میده که تو هم بسیار از این لذت میبری تا اینکه....باجی اومد تورو انداخت روی تخت و روت خیمه زد و سینه هاتو خورد
تو:ب..باجی...آههههه
باجی هم وه فهمید خیلی از این وضعیت خوشش اومد...شلوارت رو کشید پایین و بوست کرد و انگشتش هم توی عضوت کرد که تو حین بوسه ناله بلند کردی
تو:باجی!....آههههه!!!عاححححح!!!
باجی:هیس بیب.....آروم باش....و منو ددی صدا کن بیب
باجی هم شلوارش رو در آورد و مجبورت کرد براش ساک بزنی و تو هم زدی و مجبور کرد اون سفیدی هایی که درمیاد(بخدا اسمش رو نمیدونم😂) رو بخوری....و بعد اومد و بلندت کرد و از پشت به دیوار چسبوندت و دیکشو کرد تو عضوت
تو:ددی!!!نکن!!آیی!!!عاححححح!!
باجی ریتم رو تند میکنه و تو کم کم عادت میکنی....وقتی قضایا تموم شد...باجی تورو برد حموم و از بس خسته بودی خودش تورو شست و تو حموم هم که ی پنج باری ارضا شدی(اینم مثل ران....وحشی...ا/ت رو پاره میکنه یعنی...😂😭)
ی چند ماهی میدیدی خدایا چرا پریود نشدی؟چرا وقتی بوی بعضی غذاها بهت میخوره حالت تهوع میگیری؟تا اینکه رفتی ی بیبی تست گرفتی و دیدی دو خط واضح هستش....هم عصبانی بودی هم خوشحال...رفتی دم در خونه باجی و هرچی سرت میشد به باجی فحش دادی تا اینکه بعدش آروم شدی و بغلش کردی و گفتی من باردارم....ی پسر بدنیا میارید که بازم چه پسرت بود...په پسرت نبود....تورو میکرد یا حداقل ی ساک ازت میگرفت....(نازی نازی...دلم واست میسوزههه🫡)
و بلی اینطوری شد
قصه ی ما بسر رسید...ا/ت به باجی هم رسید😋😆
پشمامممممم چه قافیه ای داشت!!😱😳
شاید باورتون نشه ولی ساعت ۳ صبحه و دارم مینویسم و بسیار خوشنودم....😐😐😜
- ۱۵۱
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط