#تکپارتی
#تکپارتی
موضوع:(وقتی رفته حموم و تو یهو در رو باز میکنی و میری داخل)
بنگچان/ا.ت
ساعت از هفت میگذشت و تازه از سرکار برگشته بودی خونه..
با دیدن چراغ های خاموش خونه فهمیدی که چان هنوز نیومده خونه. آباژور خونه رو روشن کردی و رفتی تو اتاق مشترکتون و کیفت رو انداختی زمین و خودت رو پرت کردی رو تخت..
بقدری خسته بودی که بعد از چند دقیقه همونجا خوابت برد. حدودا نیم ساعت بعد چان هم اومد خونه..
اون رفت تو آشپزخونه و یه لیوان آب خورد و بعد اومد به سمت اتاق.
در اتاق رو که باز کرد با تویی که به بامزه ترین شکل ممکن رو تخت خوابیده بودی مواجه شد.
با قدم های آروم به سمتت اومد و کنارت رو تخت نشست. آروم با انگشت اشاره اش تار مویی که افتاده بود رو صورتت رو کنار زد و بعد کمی خم شد و بوسهای رو پیشونیت زد و بعد از جاش بلند شد و به سمت حموم رفت.
.
.
کمی بعد، از خواب بیدار میشی و بدون توجه به اطرافت؛ کتی که همیشه برای سرکار میپوشیدی رو از تنت در اوردی و چندتا دکمه اول لباس سفیدت رو هم باز کردی و بعد از برداشتن حولهات به سمت حموم رفتی.
هنوز مغزت بخاطر خواب و خستگی توان درک اطراف رو نداشت برای همین در حموم رو باز کردی و رفتی داخل..
بلاخره صدای آب رو شنیدی و سرت رو آوردی بالا و با چان که بدون هیچ لباسی زیر دوش ایستاده بود مواجه شدی..
نگاهی به صورتش انداختی..موهای خیسش و گونه های سرخش..
انگار مغزت تازه لود شده بود برای همین چشمات درشت شد و گونه هات گل انداخت.
سرت رو انداختی پایین(نه تروخدا بشین پسر مردمو دید بزن🙄) و به سمت در رفتی..
درست قبل از اینکه دستت به در برسه، اون از پشت مچت رو گرفت و تو رو کشید سمت خودش..
کمرت که به سینه خیسش خورد، نفست بند اومد.
اون دستش رو دور کمرت حلقه کرد و تو رو برد سمت دوش..
همون طور که تو بغلش بودی، آب روی هرجفتتون میریخت و بدن هاتون رو خیس میکرد..
لباس سفیدت، حالا کاملا خیس شده بود و به بدنت چسبیده بود..
میشه گفت رسما چیزی رو دیگه مخفی نمیکرد..!
چان سرش رو آورد کنار گوشت و با صدای گرفته و بم زمزمه کرد:«حالا که اومدی قرار نیست دیگه بیرون بری..!»
در همون حال دکمه های باقی مونده لباست رو هم باز میکرد..
End.
(عامم باید بگم که رمان پسری که از دریا اومد رو متوقف کردم دیگه لازم نیست شرایطش رو برسونید🙂)
موضوع:(وقتی رفته حموم و تو یهو در رو باز میکنی و میری داخل)
بنگچان/ا.ت
ساعت از هفت میگذشت و تازه از سرکار برگشته بودی خونه..
با دیدن چراغ های خاموش خونه فهمیدی که چان هنوز نیومده خونه. آباژور خونه رو روشن کردی و رفتی تو اتاق مشترکتون و کیفت رو انداختی زمین و خودت رو پرت کردی رو تخت..
بقدری خسته بودی که بعد از چند دقیقه همونجا خوابت برد. حدودا نیم ساعت بعد چان هم اومد خونه..
اون رفت تو آشپزخونه و یه لیوان آب خورد و بعد اومد به سمت اتاق.
در اتاق رو که باز کرد با تویی که به بامزه ترین شکل ممکن رو تخت خوابیده بودی مواجه شد.
با قدم های آروم به سمتت اومد و کنارت رو تخت نشست. آروم با انگشت اشاره اش تار مویی که افتاده بود رو صورتت رو کنار زد و بعد کمی خم شد و بوسهای رو پیشونیت زد و بعد از جاش بلند شد و به سمت حموم رفت.
.
.
کمی بعد، از خواب بیدار میشی و بدون توجه به اطرافت؛ کتی که همیشه برای سرکار میپوشیدی رو از تنت در اوردی و چندتا دکمه اول لباس سفیدت رو هم باز کردی و بعد از برداشتن حولهات به سمت حموم رفتی.
هنوز مغزت بخاطر خواب و خستگی توان درک اطراف رو نداشت برای همین در حموم رو باز کردی و رفتی داخل..
بلاخره صدای آب رو شنیدی و سرت رو آوردی بالا و با چان که بدون هیچ لباسی زیر دوش ایستاده بود مواجه شدی..
نگاهی به صورتش انداختی..موهای خیسش و گونه های سرخش..
انگار مغزت تازه لود شده بود برای همین چشمات درشت شد و گونه هات گل انداخت.
سرت رو انداختی پایین(نه تروخدا بشین پسر مردمو دید بزن🙄) و به سمت در رفتی..
درست قبل از اینکه دستت به در برسه، اون از پشت مچت رو گرفت و تو رو کشید سمت خودش..
کمرت که به سینه خیسش خورد، نفست بند اومد.
اون دستش رو دور کمرت حلقه کرد و تو رو برد سمت دوش..
همون طور که تو بغلش بودی، آب روی هرجفتتون میریخت و بدن هاتون رو خیس میکرد..
لباس سفیدت، حالا کاملا خیس شده بود و به بدنت چسبیده بود..
میشه گفت رسما چیزی رو دیگه مخفی نمیکرد..!
چان سرش رو آورد کنار گوشت و با صدای گرفته و بم زمزمه کرد:«حالا که اومدی قرار نیست دیگه بیرون بری..!»
در همون حال دکمه های باقی مونده لباست رو هم باز میکرد..
End.
(عامم باید بگم که رمان پسری که از دریا اومد رو متوقف کردم دیگه لازم نیست شرایطش رو برسونید🙂)
- ۳۳۴
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط