{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بدون مطالعه لایک نکنید لطفا

بدون مطالعه لایک نکنید لطفا
تقدیم به پدرانی که دیگر درجمع ماها نیستند....
اینک دست به قلم برده ام و میخواهم و از پس دریچه ی احساسم با تو

حرف بزنم...

چه حرف های ناگفته و چه دردهای به زبان نیامده در آن نگـاه بود!

وقتی که قدم های استوارت از خانه دور می شد، کاش میدانستی

در چشم های مـــادر چقدر کلمه صف کشیــده بــود...

لحظه ای به آن دو چشم جادو نگاه کردم؛ خیـس بود، سرشــار بود...

من با همه ی کودکی ام آن زمان که به دنبال کبوترها و گنجشک ها

می دویدم، مردانگی ات را، بزرگواریت را و تمامیتت را به تماشا نشستم.

پـــدر جــان!

وقتی رفتی، پرستوها نگران بودند؛ وقتی رفتی، اشک های من چو نهر زلالی

بود!

بعد از تو اشک بود، مادر بود و تحملی ته کشیده، مادربزرگ بود و حوصله ای

سررفته از انتظار؛ بعد از تـــو همـه چیــز واویلا بود...

به مادرم گفتم: بر می گردد. به مادر بزرگ گفتم: پسرت بر می گردد.

ولی نه مادر بزرگ قبول کرد، نه مـــادر...

بزرگ تر که شدم، خواب تــو بود و حلقــه های ستــاره...

غروب ها از پنجره به لاجوردی ترین گوشه ی آسمــان چشم می دوختم.

با او حرف می زدم و آسمان تیــره تر از همیشـه بود.

بی تاب تــر از هــر روز...

من و آسمان از بچگی هم صحبت های خوبی برای هم بودیم؛

بارها از آسمان خواستم تو را با ستاره ها به خوابم بیاورد و آورد...

صبح گاهان که پرندگان ترانه های تازه شان را تمرین می کنند، به انتظار

می ایستم تا گام هایت تو را بیاورند و من با اشک، پوتین خاک خورده ات

را بشویم و با گیسوانم برق بیندازم...
دیدگاه ها (۱)

زندگی همیشه در اتفاق‌های بزرگ خلاصه نمی‌شود؛ گاهی تمام زیبای...

🌅حس غریبی دارد روزهای جمعه…🥀چند حس را با هم تجربه می‌کنی؛هم ...

My best friend

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیستــم سـی آگـوسـ...

اگر بخوام غیر از گرونی چیزی بگم که دلم رو گرم کنه از چشم‌های...

رمان عشق سایه‌های ممنوعه. پارت5در یک شبِ طوفانی، وقتی مایا ...

وقتی می‌خندی، دنیای من دگرگون می‌شود؛ انگار در آن لحظه‌ها تم...

.صدایت، طنینِ زندگی‌ست در کویر خاموشِ دلمهر واژه‌ات، نسیمی‌س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط