آخر به جفای تو ستمکار چه سازم
آخر به جفای تو ستمکار چه سازم
با خون تو ای شوخ جفا کار چه سازم...
در پیش جفا و ستم ات دم نتوان زد
با صبر کم ،و با غم بسیار چه سازم...
بر یاد وصال تو من اندر شب هجران
با دیده غم دیده و خون بار چه سازم...
دور از نظرم گشت چو آن دیده خندان
چون بلبل محزون بحس و خار چه سازم...
ناصح عبث طعنه مزن بر من شیدا
دل می کشدم جانب دلدار چه سازم...
ور ،روشنی از صبح وصال تو ندیدم
با تیرگی شام و شب تار چه سازم...
گویند که از چه تو بی صبر و قراری
هوش و خردم رفت پی یار چه سازم...
با خون تو ای شوخ جفا کار چه سازم...
در پیش جفا و ستم ات دم نتوان زد
با صبر کم ،و با غم بسیار چه سازم...
بر یاد وصال تو من اندر شب هجران
با دیده غم دیده و خون بار چه سازم...
دور از نظرم گشت چو آن دیده خندان
چون بلبل محزون بحس و خار چه سازم...
ناصح عبث طعنه مزن بر من شیدا
دل می کشدم جانب دلدار چه سازم...
ور ،روشنی از صبح وصال تو ندیدم
با تیرگی شام و شب تار چه سازم...
گویند که از چه تو بی صبر و قراری
هوش و خردم رفت پی یار چه سازم...
- ۱.۲k
- ۱۱ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط