محو صحبت هاے قشنگش شدہ بودم، نمیدونستم چے بگم ڪـہ بـہ قشن

محو صحبت هاے قشنگش شدہ بودم، نمیدونستم چے بگم ڪـہ بـہ قشنگے حر؋ـاے اون باشه..
بـہ خودم اومدم گـ؋ـتم: من بلد نیستم مثل تو انقد قشنگ حر؋ بزنما..ً
گـ؋ـت: تو هیچے نگو و ؋ـقط نگام ڪن حتے اگـہ حر؋ نزنے من میشنوم تورو❤ ❤ ❤ ✅
دیدگاه ها (۱۴)

رمان اسیر خان پارت چهاردهم ۱۴

.محو صحبت های قشنگش شده بودم!نمیدونستم چی بگمکه به قشنگی حرف...

محو صحبت های قشنگش شده بودم!نمیدونستم چی بگمکه به قشنگی حرفا...

.محو صحبت های قشنگش شده بودم!نمیدونستم چی بگمکه به قشنگی حرف...

یه شب محو صحبت هاش شده بودم!نمیدونستم چی بگمکه به قشنگی حرفا...

موهامو زدم !بهم میاد!مگہ زشت شدم نگام نمیڪنی دلت میاد؟!؟دارم...

#ادامه پارت ۵یونگی‌وجیمین›⟩_یونگی:همینطور که دنبالشون میکردی...

#چند_دقیقه_دلت_را_آرام_کن#قسمت_چهارمتوے مسیر بودیم و منم در ...

عسلی رمان

✙๖ۣۜD๖ۣۜE๖ۣۜW๖ۣۜO๖ۣۜN✙PART 9✙◍ توی راه با هم کلی حرف زدین و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط