𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 “𝑰 𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒀𝒐𝒖”
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
صبح روز بعد، جیمین زودتر از هانا از خانه بیرون رفت.
گوشیاش روی میز جا مانده بود.
هانا اول حتی متوجهش نشد.
بعد صدای لرزش گوشی آمد.
هانا به سمت میز رفت.
صفحه روشن شد.
پیامی آمده بود.
نام فرستنده برای هانا آشنا نبود.
او قصد نداشت گوشی را باز کند.
واقعاً قصد نداشت.
اما پیشنمایش پیام روی صفحه دیده میشد.
و همان چند کلمه کافی بود
.
هانا خشکش زد.
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
این بار چیزی در دلش فرو ریخت.
او گوشی را برداشت.
نه برای کنجکاوی
.
برای اینکه بفهمد آیا چیزی که میترسد واقعیت دارد یا نه.
چند پیام را دید.
چیزهایی که نشان میداد رابطهی جیمین با آن شخص، چیزی فراتر از یک آشنایی معمولی بوده است.
هانا احساس کرد اتاق ناگهان کوچک شده.
نشست.
دستهایش میلرزید.
به عکس عروسیشان روی دیوار نگاه کرد.
در عکس، جیمین با همان لبخند همیشگی کنارش ایستاده بود.
دستش دور شانهی هانا بود.
و هانا به یاد آورد جیمین همان روز به او گفته بود:
«من قول میدم هرچی بشه، پشتت باشم.»
اشک از چشمش پایین آمد.
گوشی را آرام روی میز گذاشت.
آن روز وقتی جیمین برگشت، هانا هیچ حرفی نزد.
جیمین وارد خانه شد.
«هانا؟»
جوابی نیامد.
چند قدم جلوتر رفت.
هانا روی مبل نشسته بود.
گوشی جیمین روی میز بود.
او همان لحظه فهمید.
رنگ صورتش تغییر کرد.
«هانا...»
هانا سرش را بلند کرد.
«فقط یه سؤال.»
جیمین ساکت ماند.
«چند وقته؟»
هیچ جوابی نیامد.
اشکهای هانا سرازیر شد.
«جیمین، فقط جواب بده.»
جیمین نفس عمیقی کشید.
«هانا... من نمیخواستم—»
هانا حرفش را قطع کرد.
«چند وقته؟»
جیمین نگاهش را پایین انداخت.
و سکوتش، بیشتر از هر اعترافی جواب بود.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑
صبح روز بعد، جیمین زودتر از هانا از خانه بیرون رفت.
گوشیاش روی میز جا مانده بود.
هانا اول حتی متوجهش نشد.
بعد صدای لرزش گوشی آمد.
هانا به سمت میز رفت.
صفحه روشن شد.
پیامی آمده بود.
نام فرستنده برای هانا آشنا نبود.
او قصد نداشت گوشی را باز کند.
واقعاً قصد نداشت.
اما پیشنمایش پیام روی صفحه دیده میشد.
و همان چند کلمه کافی بود
.
هانا خشکش زد.
چند ثانیه بعد پیام دیگری آمد.
این بار چیزی در دلش فرو ریخت.
او گوشی را برداشت.
نه برای کنجکاوی
.
برای اینکه بفهمد آیا چیزی که میترسد واقعیت دارد یا نه.
چند پیام را دید.
چیزهایی که نشان میداد رابطهی جیمین با آن شخص، چیزی فراتر از یک آشنایی معمولی بوده است.
هانا احساس کرد اتاق ناگهان کوچک شده.
نشست.
دستهایش میلرزید.
به عکس عروسیشان روی دیوار نگاه کرد.
در عکس، جیمین با همان لبخند همیشگی کنارش ایستاده بود.
دستش دور شانهی هانا بود.
و هانا به یاد آورد جیمین همان روز به او گفته بود:
«من قول میدم هرچی بشه، پشتت باشم.»
اشک از چشمش پایین آمد.
گوشی را آرام روی میز گذاشت.
آن روز وقتی جیمین برگشت، هانا هیچ حرفی نزد.
جیمین وارد خانه شد.
«هانا؟»
جوابی نیامد.
چند قدم جلوتر رفت.
هانا روی مبل نشسته بود.
گوشی جیمین روی میز بود.
او همان لحظه فهمید.
رنگ صورتش تغییر کرد.
«هانا...»
هانا سرش را بلند کرد.
«فقط یه سؤال.»
جیمین ساکت ماند.
«چند وقته؟»
هیچ جوابی نیامد.
اشکهای هانا سرازیر شد.
«جیمین، فقط جواب بده.»
جیمین نفس عمیقی کشید.
«هانا... من نمیخواستم—»
هانا حرفش را قطع کرد.
«چند وقته؟»
جیمین نگاهش را پایین انداخت.
و سکوتش، بیشتر از هر اعترافی جواب بود.
- ۲۹۲
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط