یک نفر سرش ضربه می خورد و می شکند ،او را نزد شیخ رجبعلی خ
یک نفر سرش ضربه می خورد و می شکند ،او را نزد شیخ رجبعلی خیاط می برند تا ببینند
چه کار کرده است که به این روز افتاده است . شیخ پس از توجه می فرماید :
در کارخانه بچه ای را اذیت کرده ای و اگر از او رضایت نگیری ، قضیه دنباله دارد
آن مرد تایید می کند و می گوید : پسر صاحب کارخانه ایراد نا مربوطی گرفته بود
که به او گفتم : مگر فضولی ؟! شب هم که برای گرفتن دستمزد رفته بودم .
دلخور شدم و پسرک را به گریه انداختم .
شیخ فرمود : بی خود برای شما گرفتاری پیش نمی آید.
چه کار کرده است که به این روز افتاده است . شیخ پس از توجه می فرماید :
در کارخانه بچه ای را اذیت کرده ای و اگر از او رضایت نگیری ، قضیه دنباله دارد
آن مرد تایید می کند و می گوید : پسر صاحب کارخانه ایراد نا مربوطی گرفته بود
که به او گفتم : مگر فضولی ؟! شب هم که برای گرفتن دستمزد رفته بودم .
دلخور شدم و پسرک را به گریه انداختم .
شیخ فرمود : بی خود برای شما گرفتاری پیش نمی آید.
- ۲.۳k
- ۰۱ مرداد ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط