{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
گفتم که خدایا از همه عالم دلگیرم ...
هیچ نگفت
گفتم که خدایا خود در خود غمگینم ..
هیچ نگفت
در وجودم از خود نالیدم باز خدایم دید و
هیچ نگفت
گاهی آنقدر سنگینی که خدا هم نمیداند چه بگوید ,
هیچ نمیگوید
این سکوت از بهر خدا می شکند قلبم را
آخر ساده گفتم ... دل بگیر عمر ببر
باز خدا شنید و
هیچ نگفت
ای خدا ای تنها عاشق آدمها ،
دل دیوانه من را تو بگیر
بنده هایت دل می شکنند
جایی برای دل درمانده من نیست
اینبار تو دعایم بکن از حرمت عشقی که شکست
محبوب تویی ..
به کجا پناهنده شوم ..
وقتی امن تر از آغوشت نیست .
دیدگاه ها (۴)

سقوط درخشان یک دیوانه پارت ۲۵ *سانیار*مامانم با اخم و نگاهی ...

شب تولدم فصل 3پارت 17ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصل...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 42+ اون چیه؟قرصش رو ...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

شکست نور

پارت۹(در عمق نگاه تو)ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید ...

این نوشته رو خیلی دوست دارممیان آرزوی تو و معجزه خداوند، دیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط