شب تولدم
شب تولدم
فصل 3
پارت 17
ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصله میگیرم اون راست میگه یه مافیاس و نمیتونه با افراد ساده باشه و همچنین این نزدیک شدنه داره باعث میشه کوک خطرناک تر بشه برام
تهیونگ: هرجور خودت میدونی پرنسسم
ات: ولی نمیخوام این سفر از این بیشتر کوفتمون بشه
تهیونگ: حیفه این رابطه تموم بشه ولی از طرفی دیگه هم حیفه این پرنسس به این زیبایی و خوبی زیر دست کوک اینجوری نابود بشه
ات: حالا هم تو اردو هفته بعد باید براش چیکار کنم بچه ها رو گفتم بیان عمارت که وسایل رو جمع کنیم ای خدا اوففففف
تهیونگ: پرنسس بیان خونه من خب به بزرگی عمارت نیست اما بد هم نیست
ات: مرسی تهیونگ بریم که الان کوک میاد
تهیونگ: اوم برو خوشگل خانم
ات: تعجب کردم که کوک نگفت ساق پات دیده میشه (خنده)
ویو کوک:
شلوارک مشکیمو به گفته ات پام کردم و سریع رفت سمت استخر همه اونجا بودنو ات هم تو استخر با دوستاش اب بازی میکرد
جونگ کوک: سلام بچه ها
☆: چه بدنی داری داش خوب روش کار کردی
جونگ کوک: مرسی
بعد از حرفش سنگینی نگاه ها رو رو بدنم احساس میکردم بعضی وقتا دوستای ات بهم نگاه میکردنو اینو خودم خوب میفهمیدم تصمیم گرفتم برم داخل استخر تا شاید اب پوششی بشه برام
جونگ کوک: تهیونگ بیا بریم داخل
جیمین: منم میام
ات: جونگ کوک حواسم نیست شوخیای خرکی نکنینا
جونگ کوک: چشم پرنسسم... اصلا بیاین همه باهم بازی کنیم
ات: موافقم(اب میریزه رو تهیونگ و جیمین و کوک)
جونگ کوک: ای وروجک
ویو ات:
برای اخرین بار باهاش اب بازی کردم قرار بود شب برگردیم سئول و برای اخرین بار تو بغلش بخوابم قرار بود فردا صب قبل اینکه کوک بیدار بشه از عمارت برای همیشه برم و تو خونه کوچیک تهیونگ زندگی کنم جونگ کوک دیگه خیلی برام خطرناک شده و اتمام رابطمون فردا صب بود با اینکه میدونستم نمیتونم دیگه ازدواج کنم و قراره هرشب برای تصمیمی که گرفتم گریه کنم اما جونم در خطره هیچوقت فکر نمیکردم دس روم بلند کنه درسته که نزد اما اگر حرفی دیگه میزدم مطمئن بودم که میزد یه شرت و نیم تنه به نظرم انقدر دردسر نداشت حالا چی میشه ببینن اونا که خودشون دوس دختر دارن....... از همین الان دلم برا کوک تنگ شده و بغض دارم تو گلوم کوک قطعا بعدش داغون میشه اما من تصمیمو گرفتم
یک ساعت بعد
ات: خب دیگه من خسته شدم میرم داخل خونه
از استخر اومدم بیرون
جونگ کوک: ات خوشم نمیاد با پسره حرف بزنی (اروم)
ات: خب چیه شوهر دوستمه دیگه(اروم)
جونگ کوک: اولا هنوز دوستن دوما قراره ماهم پس فردا ازدواج کنیم(لبخند _ااروم)
با حرف اخرش چشام پر اشک شد باشه ای گفتمو رفتم داخل خونه تو حرف اخرش ذوق بود اما حرفش قرار نبود انجام بشه سریع رفتم داخل اتاق با گریه لباسامو عوض کردم موهامو سشوار کشیدم
ات: اخه کی با لباس میره استخر اوف کوک حالا اینا رو چیکار کنم
لباسا رو انداختم داخل حموم که بعدا بندازم با بقیه لباسا بشورم روی تخت نشستم دستامو روی سرم گذاشتم حرف جونگ کوک تو مغزم اکو میشد که قطره اشکی از چشمم پایین افتاد همینطوری حرف بود تو ذهنم از طرفی خاطره ها تو ذهنم مرور میشد دو دل بودم نمیتونستم باید چیکار کنم تقه ای به در خورد و در باز شد سریع اشکامو پاک کردم.....
میدونم یکم کوتاهه ولی حس کردم جای خوبیه برا پایان پارت😂😂😂😂
دو پارت برای تولد نامجون و تولد بهترین دوستم😁
@n-0613
فصل 3
پارت 17
ات: تهیونگ به حرفاش گوش میکنمو ازش فاصله میگیرم اون راست میگه یه مافیاس و نمیتونه با افراد ساده باشه و همچنین این نزدیک شدنه داره باعث میشه کوک خطرناک تر بشه برام
تهیونگ: هرجور خودت میدونی پرنسسم
ات: ولی نمیخوام این سفر از این بیشتر کوفتمون بشه
تهیونگ: حیفه این رابطه تموم بشه ولی از طرفی دیگه هم حیفه این پرنسس به این زیبایی و خوبی زیر دست کوک اینجوری نابود بشه
ات: حالا هم تو اردو هفته بعد باید براش چیکار کنم بچه ها رو گفتم بیان عمارت که وسایل رو جمع کنیم ای خدا اوففففف
تهیونگ: پرنسس بیان خونه من خب به بزرگی عمارت نیست اما بد هم نیست
ات: مرسی تهیونگ بریم که الان کوک میاد
تهیونگ: اوم برو خوشگل خانم
ات: تعجب کردم که کوک نگفت ساق پات دیده میشه (خنده)
ویو کوک:
شلوارک مشکیمو به گفته ات پام کردم و سریع رفت سمت استخر همه اونجا بودنو ات هم تو استخر با دوستاش اب بازی میکرد
جونگ کوک: سلام بچه ها
☆: چه بدنی داری داش خوب روش کار کردی
جونگ کوک: مرسی
بعد از حرفش سنگینی نگاه ها رو رو بدنم احساس میکردم بعضی وقتا دوستای ات بهم نگاه میکردنو اینو خودم خوب میفهمیدم تصمیم گرفتم برم داخل استخر تا شاید اب پوششی بشه برام
جونگ کوک: تهیونگ بیا بریم داخل
جیمین: منم میام
ات: جونگ کوک حواسم نیست شوخیای خرکی نکنینا
جونگ کوک: چشم پرنسسم... اصلا بیاین همه باهم بازی کنیم
ات: موافقم(اب میریزه رو تهیونگ و جیمین و کوک)
جونگ کوک: ای وروجک
ویو ات:
برای اخرین بار باهاش اب بازی کردم قرار بود شب برگردیم سئول و برای اخرین بار تو بغلش بخوابم قرار بود فردا صب قبل اینکه کوک بیدار بشه از عمارت برای همیشه برم و تو خونه کوچیک تهیونگ زندگی کنم جونگ کوک دیگه خیلی برام خطرناک شده و اتمام رابطمون فردا صب بود با اینکه میدونستم نمیتونم دیگه ازدواج کنم و قراره هرشب برای تصمیمی که گرفتم گریه کنم اما جونم در خطره هیچوقت فکر نمیکردم دس روم بلند کنه درسته که نزد اما اگر حرفی دیگه میزدم مطمئن بودم که میزد یه شرت و نیم تنه به نظرم انقدر دردسر نداشت حالا چی میشه ببینن اونا که خودشون دوس دختر دارن....... از همین الان دلم برا کوک تنگ شده و بغض دارم تو گلوم کوک قطعا بعدش داغون میشه اما من تصمیمو گرفتم
یک ساعت بعد
ات: خب دیگه من خسته شدم میرم داخل خونه
از استخر اومدم بیرون
جونگ کوک: ات خوشم نمیاد با پسره حرف بزنی (اروم)
ات: خب چیه شوهر دوستمه دیگه(اروم)
جونگ کوک: اولا هنوز دوستن دوما قراره ماهم پس فردا ازدواج کنیم(لبخند _ااروم)
با حرف اخرش چشام پر اشک شد باشه ای گفتمو رفتم داخل خونه تو حرف اخرش ذوق بود اما حرفش قرار نبود انجام بشه سریع رفتم داخل اتاق با گریه لباسامو عوض کردم موهامو سشوار کشیدم
ات: اخه کی با لباس میره استخر اوف کوک حالا اینا رو چیکار کنم
لباسا رو انداختم داخل حموم که بعدا بندازم با بقیه لباسا بشورم روی تخت نشستم دستامو روی سرم گذاشتم حرف جونگ کوک تو مغزم اکو میشد که قطره اشکی از چشمم پایین افتاد همینطوری حرف بود تو ذهنم از طرفی خاطره ها تو ذهنم مرور میشد دو دل بودم نمیتونستم باید چیکار کنم تقه ای به در خورد و در باز شد سریع اشکامو پاک کردم.....
میدونم یکم کوتاهه ولی حس کردم جای خوبیه برا پایان پارت😂😂😂😂
دو پارت برای تولد نامجون و تولد بهترین دوستم😁
@n-0613
- ۳۷۶
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط