{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت هشتم: پیمان در تاریکی

پارت هشتم: پیمان در تاریکی

صبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.

مه غلیظی جنگل را پوشانده بود و شاخه‌های خیس درختان زیر وزش باد تکان می‌خوردند.

جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.

از شب گذشته تا حالا حتی یک ساعت هم نخوابیده بود.

مادرش مرده بود.

پدرش شاید هیچ‌وقت آن کسی نبوده که تصور می‌کرد.

و حالا مردی که ده سال تمام اسمش در هیچ کتابی نیامده بود، برگشته بود.

مردی که پدرش از او می‌ترسید.

کیم تهیونگ.

ـ «باید بریم.»

صدای تهیونگ او را از فکر بیرون کشید.

جونگکوک برگشت.

ـ «کجا؟»

تهیونگ کوله‌ای روی شانه‌اش انداخت.

ـ «هر جایی غیر از اینجا.»

ـ «من فرار نمی‌کنم.»

ـ «این فرار نیست.»

تهیونگ اسلحه‌اش را برداشت.

ـ «زنده موندنه.»

جونگکوک به سمتش رفت.

ـ «من باید برگردم به عمارت.»

تهیونگ خندید.

اما خنده‌اش هیچ شادی‌ای نداشت.

ـ «برای چی؟»

ـ «برای پیدا کردن جواب.»

ـ «جواب توی اون عمارت نیست.»

ـ «پس کجاست؟»

تهیونگ چند ثانیه به او نگاه کرد.

ـ «پیش من.»

جونگکوک ساکت شد.

تهیونگ ادامه داد:

ـ «اما اگه می‌خوای حقیقت رو بدونی، باید اول زنده بمونی.»

در همان لحظه صدای موتورهایی از دور شنیده شد.

تهیونگ فوراً چراغ را خاموش کرد.

ـ «اومدن.»

ـ «همون‌ها؟»

ـ «آره.»

صدای چند ماشین از میان درختان نزدیک می‌شد.

جونگکوک اسلحه را برداشت.

ـ «چند نفر؟»

ـ «حداقل ده نفر.»

ـ «پس نمی‌تونیم فرار کنیم.»

تهیونگ به دیوار انتهای کلبه نگاه کرد.

ـ «چرا می‌تونیم.»

---

پنج دقیقه بعد، هر دو از میان جنگل می‌دویدند.

شاخه‌ها به لباس جونگکوک گیر می‌کردند.

نفسش بریده بود.

ـ «تهیونگ!»

ـ «چی؟»

ـ «تو همیشه این‌قدر سریع راه میری؟»

تهیونگ بدون اینکه برگردد گفت:

ـ «نه.»

ـ «پس؟»

ـ «وقتی یه نفر دنبالت باشه، سریع‌تر می‌ری.»

صدای شلیک از پشت سرشان آمد.

گلوله‌ای به تنه‌ی درخت خورد.

تهیونگ برگشت و چند گلوله شلیک کرد.

ـ «بدو!»

جونگکوک دوید.

تا اینکه پایش روی زمین خیس سر خورد.

ـ «آخ!»

تهیونگ برگشت.

ـ «جونگکوک!»

دستش را گرفت و بلندش کرد.

ـ «پات؟»

ـ «خوبه.»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «آره.»

ـ «دروغ نگو.»

تهیونگ خم شد.

ـ «بیا.»

ـ «چی؟»

ـ «سوار شو.»

ـ «منو کول می‌کنی؟»

ـ «اگه بخوای همین‌جا بمونی، نه.»

جونگکوک با تردید دستش را دور گردن او انداخت.

تهیونگ او را بلند کرد.

ـ «سنگینی.»

جونگکوک اخم کرد.

ـ «من سنگین نیستم.»

ـ «پس کوله‌ام سنگینه.»

ـ «کوله‌ات که پشت خودته.»

تهیونگ برای اولین بار خندید.

خیلی کوتاه.

اما واقعی.

جونگکوک برای چند ثانیه ساکت شد.

نمی‌دانست چرا دیدن لبخند او این‌قدر عجیب بود.

---

بعد از نزدیک به یک ساعت فرار، به کلبه‌ای قدیمی در دل کوهستان رسیدند.

تهیونگ جونگکوک را زمین گذاشت.

ـ «اینجا امنه.»

جونگکوک روی صندلی نشست.

ـ «تو چند تا مخفیگاه داری؟»

ـ «به اندازه‌ی دشمن.»

ـ «یعنی خیلی.»

ـ «خیلی.»

تهیونگ زانو زد و کفش جونگکوک را باز کرد.

مچ پایش کمی ورم کرده بود.

ـ «گفتم خوبم.»

ـ «و من گفتم دروغ نگو.»

پارچه‌ای خیس روی پایش گذاشت.

جونگکوک از درد صورتش درهم رفت.

تهیونگ فوراً دست نگه داشت.

ـ «درد داره؟»

ـ «نه.»

تهیونگ نگاهش کرد.

ـ «بازم دروغ.»

جونگکوک آهسته خندید.

ـ «تو زیادی منو می‌شناسی.»

تهیونگ برای لحظه‌ای متوقف شد.

نگاهش روی صورت جونگکوک ماند.

ـ «شاید.»

سکوت عجیبی بینشان شکل گرفت.

جونگکوک نگاهش را پایین انداخت.

ـ «تهیونگ...»

ـ «هوم؟»

ـ «چرا از من متنفر نیستی؟»

تهیونگ چیزی نگفت.

ـ «من پسر همون آدمم.»

ـ «می‌دونم.»

ـ «خاندان من خانواده‌ی تو رو نابود کرده.»

ـ «می‌دونم.»

ـ «پس چرا هنوز منو نجات می‌دی؟»

تهیونگ دستش را از روی پای او برداشت.

ـ «چون تو پدرت نیستی.»

جونگکوک نگاهش کرد.

تهیونگ آرام ادامه داد:

ـ «و من نمی‌خوام اشتباه اون‌ها رو تکرار کنم.»
دیدگاه ها (۰)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟒ویو اِریاصدای شلیک هنوز توی انبار می‌پ...

تک‌پارتی تهکوک | «عملیات نجات کیک»جونگکوک با قیافه‌ای کاملاً...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۱ — یه مهمون جدیدصدای زنگ در دوباره بلن...

مهمونی پارت ۶۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط