{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۹(در عمق نگاه تو)

پارت۹(در عمق نگاه تو)

ایزوکو با تعجب او را نگاه می‌کرد. باید همچین واکنشی به او نشان می‌داد؟ ولی اگر کسی باکوگو را نمی‌شناخت و از اخلاق و رفتارش خبر نداشت، بی‌شک آن حرف‌ها را توهین و اهانت به خودش می‌گرفت.ولی آن فرد، ایزوکو بود. کسی که حتی بیشتر از خود باکوگو، او را می‌شناخت و از اخلاق و رفتارهایش خبر داشت.
-:"کاچان"
+:"این‌جور چیزا برای تو نیست"
ایزوکو با شنیدن حرف او، دوباره با تعجب نگاهش کرد. هنوز نمی‌توانست منظور باکوگو را بفهمد، اما با این حال لبخندش را حفظ کرد و چیزی نگفت.
آن دو هیچ‌وقت عادی با هم حرف نمی‌زدند؛ همیشه باهم بحث میکردند. همیشه یکی از آن‌ها بیشتر از چیزی که نشان می‌داد، نگران دیگری بود.
اوچاکو از دور شاهد تمام اتفاقات بود به سمت میزشان رفت میخواست دفترچه ای که ایزوکو آن را جا گذاشته بود، پس بدهد ولی قصدش فقط پس دادن آن دفترچه نبود. هم نگرانش شده بود و هم کنجکاو بود.
به میزشان رسید کمرش را به طور ناخواسته خم کرد ولی وقتی که این کار را انجام داد سرش با سر ایزوکو فاصله ای نداشت،تا اینکه نگاه هایشان به هم گره خورد؛ سپس هردو درجا معذب شدند. ایزوکو به سرعت سرجایش بلند شد و روبروی او ایستاد
اوچاکو تعجب نگاهش کرد، اما خیلی زود لبخند همیشگی‌اش را زد و دفترچه را به سمتش گرفت.
♡:"ببخشید دکو کون نمیخواستم بترسونمت میخواستم اون دفترچه ای که جا گذاشته بودی رو بهت بدم"
ایزوکو با کمی دستپاچگی آن را گرفت
-:"نه نه اصلا مچکرم"
دخترک با گونه هایی که ترکیبی از سرخ صورتی بود؛دستانش را ب پشت گرفت و سر کمرش را خم کرد و با لبخندی شیرین گفت
♡:"خواهش میکنم دکو کون خب بریم سراغ جشن"
-:"اوه البته"
اوچاکو خیلی آرام برگشت، و به سمت میزش رفت. ایزوکو هم روی صندلی اش نشست
باکوگو آن لحظه را دید؛ لحظه‌ای که ایزوکو با دیدن آن دخترک زیبا، گونه‌هایش سرخ شده بود. نگاه‌هایی که هیچ‌وقت برای او نبودند.
دیگر هیچ چیزی نیاز به توضیح دادن نداشت. همه چیز کاملاً برایش مشخص شده بود. انگار همان هفت سالی که مجنون‌، عاشق شده بود، برایش تلخ شد.
صدای شکستن قلبش را خوب می‌شنید.
می‌خواست برای خودش بهانه پیدا کند که اشتباه دیده است و به خاطر مست بودنش همچین توهمی را دیده، ولی خودش هم خوب می‌دانست بی‌معنی است.
چیزی که بیشتر او را آزار می‌داد این بود که سکوت کرد. هیچ کاری نمی‌توانست بکند. بلند شود، دستش را بگیرد و جلوی جمع او را ببوسد، بعد دوباره با چشمان سرخ و خمارش به چشمان سبز معشوقه‌اش نگاه کند و بگوید که چقدر دوستش دارد. ولی این فقط یک خیال ساخته‌شده توسط خودش بود که پوچ و بی‌معنی بود.
عشقی یک‌طرفه که سرانجامش معلوم نیست.
برای اولین بار در طول عمرش، آن غرورش را کنار گذاشته بود و فهمیده بود که برخی چیزها را حتی اگر با دل و جانت هم بخواهی، باز هم نمی‌توانی به دستشان بیاوری
...
اوچاکو سر جایش نشسته بود که مینا به طرفش آمد و با صدایی که انگار می‌خواست همه را ساکت کند، گفت:
*:"میتونم ی سوالی ازت بپرسم اوچاکو؟"
با صدای بلندی که داشت، همه به او و اوچاکو خیره شده بودند و منتظر جوابش بودند.
♡:"البته ولی چه سوالی؟"
با لبخندی موذیانه نگاهش کرد.
*:"ببین میرم سر اصل مطلب...
کیو توی این جمع دوس داری؟"
تا که سؤالش را پرسید، دخترک گونه‌هایش گل انداخت و دستپاچه شد.
♡:"چ... چی؟"
مینا خواست دوباره حرفش را تکرار کند، تا اینکه کیریشیما با سرعت خودش را به او رساند و مانع حرفش شد.
&:"عزیزم خوشگلم شاید اوراراکا با این حرفت خجالت بکشه و نخواد بگه."
بعد دوباره با سرعت او را به طرف یکی از راهروهای رستوران برد تا صدایشان را کسی نشنود.
&:"معلومه داری چیکار می‌کنی؟"
*:"چیو چیکار می‌کنم؟"
کیریشیما کلافه نفسش را بیرون داد و گفت:
&:"تو خوب می‌دونی اوضاع بین باکو و میدوریا چیه می‌دونی که باکو چه احساسی نسبت به میدوریا داره چرا همچین سؤالی پرسیدی؟"
*:"دقیقاً به خاطر همین گفتم"
&:"منظورت چیه؟"
مینا کاملاً جدی رو به پسرک گفت:
*:"اوچاکو هیچ علاقه‌ای به ایزوکو نداره"
کیریشیما هیچی نگفت. نمی‌دانست درست شنیده است یا نه.
*:"باکوگو کاملاً درگیر این موضوع شده. هنوزم همون آدم مغروره که از گفتن احساساتش طفره میره"
&:"الان با گفتن سؤالت داخل جمع کمکی کرد؟"
*:"نه راستش... ولی وقتی دیدم ایزوکو داره با اون نگاه اوچاکو رو می‌بینه می‌خواستم کار رو راحت‌تر کنم من متوجه اون نگاه باکوگو شده بودم، فهمیدم داره چه دردی رو متحمل میشه نمی‌تونستم دست روی دست بذارم و بی‌تفاوت باشم می‌خواستم خیال دوست خودمو راحت کنم که اوچاکو عاشق ایزوکو نیست و درواقع عاشق یه نفر دیگست. عجله کردم و اون سؤال رو پرسیدم..."

#باکودکو #باکوگو #کاچان #کاتسوکی #ایزوکو #دکو #میدوریا #باکوگو_کاتسوکی #مای_هیرو #ایزوکو_میدوریا
دیدگاه ها (۲)

بازم پارت۹(در عمق نگاه تو)کیریشیما با تعجب نگاهش می‌کرد.&:"ص...

آره دیگه مثلث عشقیش کردم😂روی شخصیتی ک خودم ساختمش و قراره از...

اینو زیاد تو تیک تاک دیدم😁مامانمو درک نمیکنم🫠#باکودکو #باکوگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط