سناریو ایزانا
پسر بد من💘
P:::11
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
اصلا نفهمیدم معلم چی درس داد، فقط ذهنم پیش ایزانا و لیا بود، نگران ایزانا بودم که به خاطر من خودشو درگیر این ماجرا کرده بود و از کاری که لیا قرار بود بکنه میترسیدم...
از اون طرف شکم به الکساندر خیلی زیاد شده بود، نمیدونستم طرف لیا هست یا نه
ولی به طرز عجیبی از یه چیز مطمئن بودم، مطمئن بودم ایزانا من رو به هر قیمتی که شده نجات میده...
نمیدونم چرا جدیدا وقتی به ایزانا فکر میکنم خیلی حالم خوب میشه و گرمای عجیبی تو سینه ام پخش میشه؟ شاید به خاطر اینه که ایزانا تنها کسیه که سعی کرده من رو نجات بده؟ نمیدونم چه خبره...
غرق تماشای حیاط شده بودم که صدای معلم منو از حالت خلسه در آوارد
معلم: ا.ت، حواست به کلاس نیستا
ا.ت: واقعا ببخشید، اصلا حالم خوب نیست
معلم: تکرار نشه
ا.ت: چشم
تا آخر کلاس وانمود کردم که حواسم هست اما در اصل فقط به تخته سیاه زل زده بودم و ذهنم جاهای خیلی دوری بود که بالاخره زنگ خورد
هیچوقت کسی رو نداشتم که زنگ تفریح رو باهاش بگذرونم و همیشه میز آخر کنار پنجره میشستم، جایی که عین سایه بودم و کسی من رو نمیدید، این خیلی برای من بهتر از این بود که تو مرکز توجه باشم، به هر حال بقیه من رو جن.ده میدونستن...
یاد ماجرای مسخره ای افتادم که به خودم قول دادم بودم فراموش کنم اما نتونستم...
سال های قبل من یک دانش آموز عادی بودم، هر چند باز هم کسی بهم توجه نمیکرد اما کاری هم بهم نداشتن، یه دختر بود به اسم لیندا که همه جا وانمود میکرد دوست صمیمی من عه ولی دروغ میگفت، ما هیچوقت با هم صمیمی نبودیم چون اون خیلی دختر اجتماعی ای بود و با همه دوست بود بنابراین برای اینکه شهرت خودش رو درخشان نگه داره وانمود کرد که با من هم دوسته تا همه فکر کنن که وای چه دختر خوبی که با همه حتی دانش آموز های کمرنگ هم دوسته...
همیشه وانمود میکرد، همیشه نقاب های مختلف به صورتش میزد و وانمود میکرد خیلی دختر خوبیه، حتی من هم اولش گول خوردم ولی بعدش که فهمیدم ولش کردم به حال خودش و باهاش حرف نمیروم ولی اون هر روز به حرف زدن با من ادامه میداد تا اینکه یک روز که هر دو توی زنگ ورزش داخل کلاس موندیم اومد و بدون هیچ حرفی یه سیلی خابوند زیر گوشم...
دعوامون شد و وقتی بچه های کلاس اومدن خودشو زد زمین و وانمود کرد که من داشتم اونو میزدم و همه چیز تقصیر من بوده، اونموقع بود که قلدری های ماریا و دوستاش شروع شد...
ماریا با لیندا دوست صمیمی بود ولی معلوم نبود نیت زیر اون لبخند هاش به لیندا چیه...
و ماجرای اصلی از زمانی شروع شد که من و کل کلاس فهمیدیم لیندا دوست پسر داره، یه پسر خوشتیپ از مدرسه بغلی به اسم یوکو، همه به لیندا اسرار میکردن که یه روز اون رو با خودش به مدرسه بیاره و لیندا اولش ناز میکرد اما بعدش قبول کرد و یوکو رو آوارد مدرسه، کن اونموقع یه زره ساده لوح تر بودم و ناخواسته به یوکو زل زدم در حالی که همه دورش بودن و من روی صندلی نشسته بودم، یوکو متوجه نگاه من شد و بهم لبخندی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود... ای کاش چشمام کور میشد و بهش نگاه نمیکردم... فردای اون روز که رفتم مدرسه دیدم همه داشتن پچ پچ میکردن و به من زل میزدن... ماریا اولین کسی بود که باهام صحبت کرد و با لحنی که آمیخته از عصبانیت و تحقیر بود گفت:"صبح بخیر جن.ده خانم، دزدیدن دوست پسر بقیه حال میده نه؟"
اون لحظه خشکم زد و نمیدونستم چی بگم، نمیدونستم داشت راجع به چی حرف میزد تا اینکه صدای گریه و زاری های لیندا از توی کلاس رو شنیدم و ماجرا رو گرفتم...
همش تقصیر لیندا بود که بعد از اون ماجرا دیگه نتونستم تو مدرسه سرم رو بالا نگه دارم، کل مدرسه من رو جن.ده صدا میزنن، البته ناگفته نمانه که لیندا مدرسش رو عوض کرد و یک روز هم اونو با یوکو دیدم که خوش و خرم بودن و فهمیدم که فقط این وسط زندگی من خراب شده بود و به کاری که هرگز انجامش نداده بودم محکوم شدم، چون دانش آموز مطرحی نبودم و هیچکس طرفم نبود تصمیم گرفتن یکم باهام بازی کنن و ماریا و دوستاش هنوز من رو ول نمیکنن...
تنها کسی که از این کلاس کثیف کاری بهم نداره آکیهیکو عه... نمیدونم چرا اما به طرز عجیبی من رو یاد لیندا میندازه، اجتماعیه و میترسم بخواد مثل لیندا از من سواستفاده کنه ولی وقتی چشمای صادقش رو میبینم یکم مردد میشم...
اینقدر فکر کردم که نفهمیدم کلاس بعدی کی شروع شد، همینجوری کلاس ها رو گذروندم و برگشتم خونه...
وقتی رسیدم خونه، همه چیز کاملا ساکت بود...
برای پارت بعد: 60 لایک(نشر حساب نیست)
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
P:::11
♡ ❍ㅤ ⎙
⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
اصلا نفهمیدم معلم چی درس داد، فقط ذهنم پیش ایزانا و لیا بود، نگران ایزانا بودم که به خاطر من خودشو درگیر این ماجرا کرده بود و از کاری که لیا قرار بود بکنه میترسیدم...
از اون طرف شکم به الکساندر خیلی زیاد شده بود، نمیدونستم طرف لیا هست یا نه
ولی به طرز عجیبی از یه چیز مطمئن بودم، مطمئن بودم ایزانا من رو به هر قیمتی که شده نجات میده...
نمیدونم چرا جدیدا وقتی به ایزانا فکر میکنم خیلی حالم خوب میشه و گرمای عجیبی تو سینه ام پخش میشه؟ شاید به خاطر اینه که ایزانا تنها کسیه که سعی کرده من رو نجات بده؟ نمیدونم چه خبره...
غرق تماشای حیاط شده بودم که صدای معلم منو از حالت خلسه در آوارد
معلم: ا.ت، حواست به کلاس نیستا
ا.ت: واقعا ببخشید، اصلا حالم خوب نیست
معلم: تکرار نشه
ا.ت: چشم
تا آخر کلاس وانمود کردم که حواسم هست اما در اصل فقط به تخته سیاه زل زده بودم و ذهنم جاهای خیلی دوری بود که بالاخره زنگ خورد
هیچوقت کسی رو نداشتم که زنگ تفریح رو باهاش بگذرونم و همیشه میز آخر کنار پنجره میشستم، جایی که عین سایه بودم و کسی من رو نمیدید، این خیلی برای من بهتر از این بود که تو مرکز توجه باشم، به هر حال بقیه من رو جن.ده میدونستن...
یاد ماجرای مسخره ای افتادم که به خودم قول دادم بودم فراموش کنم اما نتونستم...
سال های قبل من یک دانش آموز عادی بودم، هر چند باز هم کسی بهم توجه نمیکرد اما کاری هم بهم نداشتن، یه دختر بود به اسم لیندا که همه جا وانمود میکرد دوست صمیمی من عه ولی دروغ میگفت، ما هیچوقت با هم صمیمی نبودیم چون اون خیلی دختر اجتماعی ای بود و با همه دوست بود بنابراین برای اینکه شهرت خودش رو درخشان نگه داره وانمود کرد که با من هم دوسته تا همه فکر کنن که وای چه دختر خوبی که با همه حتی دانش آموز های کمرنگ هم دوسته...
همیشه وانمود میکرد، همیشه نقاب های مختلف به صورتش میزد و وانمود میکرد خیلی دختر خوبیه، حتی من هم اولش گول خوردم ولی بعدش که فهمیدم ولش کردم به حال خودش و باهاش حرف نمیروم ولی اون هر روز به حرف زدن با من ادامه میداد تا اینکه یک روز که هر دو توی زنگ ورزش داخل کلاس موندیم اومد و بدون هیچ حرفی یه سیلی خابوند زیر گوشم...
دعوامون شد و وقتی بچه های کلاس اومدن خودشو زد زمین و وانمود کرد که من داشتم اونو میزدم و همه چیز تقصیر من بوده، اونموقع بود که قلدری های ماریا و دوستاش شروع شد...
ماریا با لیندا دوست صمیمی بود ولی معلوم نبود نیت زیر اون لبخند هاش به لیندا چیه...
و ماجرای اصلی از زمانی شروع شد که من و کل کلاس فهمیدیم لیندا دوست پسر داره، یه پسر خوشتیپ از مدرسه بغلی به اسم یوکو، همه به لیندا اسرار میکردن که یه روز اون رو با خودش به مدرسه بیاره و لیندا اولش ناز میکرد اما بعدش قبول کرد و یوکو رو آوارد مدرسه، کن اونموقع یه زره ساده لوح تر بودم و ناخواسته به یوکو زل زدم در حالی که همه دورش بودن و من روی صندلی نشسته بودم، یوکو متوجه نگاه من شد و بهم لبخندی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود... ای کاش چشمام کور میشد و بهش نگاه نمیکردم... فردای اون روز که رفتم مدرسه دیدم همه داشتن پچ پچ میکردن و به من زل میزدن... ماریا اولین کسی بود که باهام صحبت کرد و با لحنی که آمیخته از عصبانیت و تحقیر بود گفت:"صبح بخیر جن.ده خانم، دزدیدن دوست پسر بقیه حال میده نه؟"
اون لحظه خشکم زد و نمیدونستم چی بگم، نمیدونستم داشت راجع به چی حرف میزد تا اینکه صدای گریه و زاری های لیندا از توی کلاس رو شنیدم و ماجرا رو گرفتم...
همش تقصیر لیندا بود که بعد از اون ماجرا دیگه نتونستم تو مدرسه سرم رو بالا نگه دارم، کل مدرسه من رو جن.ده صدا میزنن، البته ناگفته نمانه که لیندا مدرسش رو عوض کرد و یک روز هم اونو با یوکو دیدم که خوش و خرم بودن و فهمیدم که فقط این وسط زندگی من خراب شده بود و به کاری که هرگز انجامش نداده بودم محکوم شدم، چون دانش آموز مطرحی نبودم و هیچکس طرفم نبود تصمیم گرفتن یکم باهام بازی کنن و ماریا و دوستاش هنوز من رو ول نمیکنن...
تنها کسی که از این کلاس کثیف کاری بهم نداره آکیهیکو عه... نمیدونم چرا اما به طرز عجیبی من رو یاد لیندا میندازه، اجتماعیه و میترسم بخواد مثل لیندا از من سواستفاده کنه ولی وقتی چشمای صادقش رو میبینم یکم مردد میشم...
اینقدر فکر کردم که نفهمیدم کلاس بعدی کی شروع شد، همینجوری کلاس ها رو گذروندم و برگشتم خونه...
وقتی رسیدم خونه، همه چیز کاملا ساکت بود...
برای پارت بعد: 60 لایک(نشر حساب نیست)
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
- ۱۹.۳k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط