رد شدی از کوچه و از لای در دیدم تو را
رد شدی از کوچه و از لای در دیدم تو را
می برد دل از من شوریده چشمت دلبرا
عطر تو پر کرده شهرم را منم مدهوش تو
عاشقم کردی شدم مجنون بی چون و چرا
از تب عشقت ندارم تاب تنهایی دگر
کرده ای بیمار بی تیمار تبدارت مرا
آیه ی اقراء باسم عشقک نازل شد و
کرده ای پیغمبرم آغوش گرمت چون حرا
با قدم هایت تن یک شهر را لرزانده ای
کرده ای ویرانه ام از هیبت این ماجرا
چون کبوتر در مسیر بام عشقت می پرم
زائرت گشتم شدم مفتون آن صحن و سرا
گشته ام مجنون و می بالم جنون خویش را
گر شوی لیلای من تاریخ گردد قهقرا ...!!
می برد دل از من شوریده چشمت دلبرا
عطر تو پر کرده شهرم را منم مدهوش تو
عاشقم کردی شدم مجنون بی چون و چرا
از تب عشقت ندارم تاب تنهایی دگر
کرده ای بیمار بی تیمار تبدارت مرا
آیه ی اقراء باسم عشقک نازل شد و
کرده ای پیغمبرم آغوش گرمت چون حرا
با قدم هایت تن یک شهر را لرزانده ای
کرده ای ویرانه ام از هیبت این ماجرا
چون کبوتر در مسیر بام عشقت می پرم
زائرت گشتم شدم مفتون آن صحن و سرا
گشته ام مجنون و می بالم جنون خویش را
گر شوی لیلای من تاریخ گردد قهقرا ...!!
- ۱.۳k
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط