{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part twenty-two; the secret?

...روی کمرش ایجاد کرد. حالا الا کاملا مست شده بود، حرکت دست های گرم دوست پسرش روی تَنش و بوسه هایی که روی بدنش میزاشت اونو از خود بی خود کرده بود؛ طوری که هیچ متوجه نشد کِی لباساش از تنش جدا شدن.
نفس‌های الا تند شده بود. حرارت لمس‌های جونگین مثل موجی از دلش عبور می‌کرد و تمام هوشیاریش رو با خودش می‌برد.
پسر لب‌هاش رو روی گردن ظریفش گذاشت و زمزمه کرد:
÷امشب فقط برای منی...
الا در سکوت فقط نفس لرزونش رو بیرون داد و چشم‌هاش رو بست. بدنش، بدون اراده، به سمت جونگین کشیده می‌شد. بوسه‌هاش حالا روی شونه‌ها و سینه‌ی اون نشسته بود، عمیق، آروم، با عشق.
اون شب، از مرز تن و قلب عبور کردن. اما نه با عجله، نه با تندی. هر لمس، انگار پاسخی بود به ترس‌هاشون. هر بوسه، مثل قولی بی‌کلام. نه قول موندن... قول احساس، تا وقتی هستن.
•later
نیمه‌شب بود. الا از خستگی خوابش برده بود و جسم ظریفش رو توی بغل جونگین جا کرده بود. اما یانگ هنوز بیدار بود؛ دستش روی موهای دخترش می‌لغزید، و نگاهش بین سقف و ویوی پنجره تغییر میکرد. ذهنش درگیر گذشته تلخ و آینده ای بود که هیچ تصوری نمیتونست ازش داشته باشه؛ مخصوصا بعد از امشب و حرفایی که از اون دختر شنید. بعد از شنیدن اعتراف هاش هرچند که در حالتی از خماری گفته شده بودن، فقط یه زمزمه تو ذهنش می‌چرخید:
÷اگه یه روز بفهمه کی‌ام... هنوزم منو می‌خواد؟
•morning; 4 hours later
نور سفید و خنثای چراغ‌های سازمان، روی دیوارها افتاده بود. صدای تند تایپ‌کردن، رفت‌وآمد مأمورها، و گزارش هایی که با صدای بلند و گاهی اروم مامور ها برای فرماندشون میخوندن... یه روز عادی دیگه داخل سازمان؛ البته نه برای یانگ، برای اون همه‌چیز در سکوت بود.
مثل همیشه عطرش توی فضا پیچیده بود و همه رو متوجه حضورش کرده بود. افرادی که از کنارش رد می‌شدن آهسته بهش سلام میکردن و یانگ با لبخند محوی پاسخشون رو میداد. گاهی حس میکرد ابهتش از رئیسش هم بیشتره...
•30 minutes later
روی صندلیش نشسته بود وخودکار چند هزار دلاریش رو بین انگشتای کشیدش تاب میداد.
ذهنش درگیر بود.
گیرِ همون زمزمه‌ای که دیشب، وقتی که الا مرز هوشیاری رو رد کرده بود، آهسته زمزمه کرد:
《÷دوستش داری مگه نه بیبی گرل؟
-[هوم آهسته ای زمزمه کرد و کمی مکث کرد]
-تو خیلی هاتی یانگ جونگین...دقیقا مثل اون اتاق قرمزی توی اخرین ماموریتم.[دوباره مکث کرد] میتونی منو وادار کنی اما[لب هاشو به گوش پسر نزدیک کرد] منم به زودی تو رو وادار میکنم[و پوزخندی زد]》
و حالا که به یاد می‌آورد، تک تک اون جملات و کلمات... انگار یه رمز بود. رمزی که یه راز رو آشکار می‌کرد. اما چه رازی؟

#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
دیدگاه ها (۳۶)

dark life = 40

#pain#P¹⁰⁷#Season²خواست بلند بشه اما پاهاش توان این کار رو ن...

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

احتمالاً تهیونگ روز تولد تانی، اونو برای همیشه روی بدنش تتو ...

دید پنهان انفجار اشکار

احتمالاً تهیونگ روز تولد تانی، اونو برای همیشه روی بدنش تتو ...

تکپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط