{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانهای قصرش گفت :سردت نیست؟

پادشاهی در زمستان به یکی ازنگهبانهای قصرش گفت :سردت نیست؟ 
گفت :عادت دارم! پادشاه گفت :میگویم برایت لباس گرم بیاورند و"فراموش کرد"صبح جنازه نگهبان را دیدند که روی دیوار نوشته بود :من به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا ویران کرد.
دیدگاه ها (۴)

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته شاید چون هیچکدوم ...

عاشقانه های شبنم

فاصله یک لبخند تا جنون

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمان: مادام کوچولوی کیم part:۷منتظرتم. هر وقت خواستی حرف بزن...

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽⁴:⁴🕊از ز...

~عشق و جدایی~~فصل دوم~ Part :"16"ویو اتهنوز حقیقت اون روز بر...

جدایی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط