اعتماد پارت|۱۰۴|
۱۰۴
ا/ت
ناخواسته رفته بودم روی خورده شیشه ها و کف پاهام زخم شده بود و شدیدا میسوخت،خون راه افتاده بود رو سرامیکای سفید.
با حال بدی تکیه دادم به دیوار و زیره دوش قرار گرفتم
صداشون رو میشنیدم،اما قصد نداشتم جوابی بدم.
با صدای ضربهای که به در خورد تعجب کرده نگاه خیسم چرخید سمتش..
–ا/ت؟
صدای وحشتزده جیسان بود..
جونگ کوک تو چهارچوب در ظاهر شد
–چه غلطی میکنی؟
جملش با صدایی اعصبی و در عین حال ارومی بیان شد!
خودشو بهم رسوند و بازومو گرفت و سمت خودش کشید
پنجه هاش قصده خورد کردن استخونامو داشتن
–اینقدر ضعیف شدی؟ اره؟ اینقدر تحمل من برات سخته که به خودت آسیب میزنی؟
فکر کرده بود بلایی سره خودم آوردم؟!
دستمو از بین پنجه هاش بیرون کشیدم
–ولم کن..از من دور بمون،،خیلی دور،نمیخوامت میفهمی؟ نمیخوامت، نه تو رو نه امتیتی که بهم میدی نه ارامشی که کنارت دارم.
مشتش رو اورد بالا،فکر کردم الان که فرودش بیاره رو صورتم اما کوبیدش به دیواره پشت سرم،چشمامو رو هم فشردم
–حق نداری منو نخوای،فهمیدی؟ حق نداری.
چشماش دو گوی قرمز بودن،خودشو خیلی کنترل میکرد که بلایی سرم نیاره.
–اخرش همین بود؟ هوم؟ نمیزارم بری،هرکاری میخوای بکن هرچی میخوای بگو اما نمیزارم بری حتی..
به اینجاش که رسید ساکت شد اما بعده چند لحظه با چیزی که گفت خشکم زد.
–حتی شده به قیمت جونت اینجا نگهت میدارم،چه زندت،چه مردت برای منه.
ساکت بهش خیره شدم،حرفی نداشتم بگم
از حموم خارج شد و با صدای بلندی روبه همه گفت:دیگه از این لحظه به بعد هیچکس حق نداره پاشو تو این اتاق بزاره.
برگشتیم سره خونه اولمون..همون روزی که برای اولین بار تو این اتاق زندونیم کرده بود.
اعصبی همونطور که اب از لباسامو موهام چکه میکرد از حموم خارج شدم
–تو کی هستی که دستوراتت رو به من تحمیل میکنی؟
به نیم رخ چرخید و نگاه بدی بهم انداخت
همه باهم از اتاق رفتن بیرون
–من نمیتونم..نمیتونم اینجا باشمو هرروز ببینمت میفهمی؟ میخوام جایی باشم که هیچ اثری از تو نیست
پوزخندی زد،حرفام براش شوخی بود..شوخی!
–جایی که من نباشم توام نخواهی بود،تو باشیو من نه؟ دوروغه محض!
بی اختیار دستامو رو سینش گذاشتمو هولش دادم عقب،حس یه دیوونه رو داشتم
تو همون حالت بدون مقاومتی در مقابلم با لحن محکمی گفت:نمیزارم بری،هیچ جوره ازت دست نمیکشم
چیزی رو گفتم که نباید به زبون میاوردم اما لب زدم
–تو چه فرقی با پدرت داری؟ مادرتم میخواست بره
–ساکت شو
لبخنده تلخی زدم
–واقعیت تلخه،منم میخوام برم،منم درست مثل مادرت میخوام برم و تو منو با مرگ تهدید میکنی
فریاده بلندی کشید و گفت:خفه شو،صداتو نشنوم
خندیدم..همزمان اشکی از چشمم چکید
–چرا؟ چرا خفه بشم..اصلا تو این مدت یکم..ذرهای دوسم داشتی؟ اصلا حسی بهم داشتی؟
چیزی نگفت و بجای جواب اتاقو ترک کرد..
نشستم رو زمین و از ته دلم هق زدم.
ا/ت
ناخواسته رفته بودم روی خورده شیشه ها و کف پاهام زخم شده بود و شدیدا میسوخت،خون راه افتاده بود رو سرامیکای سفید.
با حال بدی تکیه دادم به دیوار و زیره دوش قرار گرفتم
صداشون رو میشنیدم،اما قصد نداشتم جوابی بدم.
با صدای ضربهای که به در خورد تعجب کرده نگاه خیسم چرخید سمتش..
–ا/ت؟
صدای وحشتزده جیسان بود..
جونگ کوک تو چهارچوب در ظاهر شد
–چه غلطی میکنی؟
جملش با صدایی اعصبی و در عین حال ارومی بیان شد!
خودشو بهم رسوند و بازومو گرفت و سمت خودش کشید
پنجه هاش قصده خورد کردن استخونامو داشتن
–اینقدر ضعیف شدی؟ اره؟ اینقدر تحمل من برات سخته که به خودت آسیب میزنی؟
فکر کرده بود بلایی سره خودم آوردم؟!
دستمو از بین پنجه هاش بیرون کشیدم
–ولم کن..از من دور بمون،،خیلی دور،نمیخوامت میفهمی؟ نمیخوامت، نه تو رو نه امتیتی که بهم میدی نه ارامشی که کنارت دارم.
مشتش رو اورد بالا،فکر کردم الان که فرودش بیاره رو صورتم اما کوبیدش به دیواره پشت سرم،چشمامو رو هم فشردم
–حق نداری منو نخوای،فهمیدی؟ حق نداری.
چشماش دو گوی قرمز بودن،خودشو خیلی کنترل میکرد که بلایی سرم نیاره.
–اخرش همین بود؟ هوم؟ نمیزارم بری،هرکاری میخوای بکن هرچی میخوای بگو اما نمیزارم بری حتی..
به اینجاش که رسید ساکت شد اما بعده چند لحظه با چیزی که گفت خشکم زد.
–حتی شده به قیمت جونت اینجا نگهت میدارم،چه زندت،چه مردت برای منه.
ساکت بهش خیره شدم،حرفی نداشتم بگم
از حموم خارج شد و با صدای بلندی روبه همه گفت:دیگه از این لحظه به بعد هیچکس حق نداره پاشو تو این اتاق بزاره.
برگشتیم سره خونه اولمون..همون روزی که برای اولین بار تو این اتاق زندونیم کرده بود.
اعصبی همونطور که اب از لباسامو موهام چکه میکرد از حموم خارج شدم
–تو کی هستی که دستوراتت رو به من تحمیل میکنی؟
به نیم رخ چرخید و نگاه بدی بهم انداخت
همه باهم از اتاق رفتن بیرون
–من نمیتونم..نمیتونم اینجا باشمو هرروز ببینمت میفهمی؟ میخوام جایی باشم که هیچ اثری از تو نیست
پوزخندی زد،حرفام براش شوخی بود..شوخی!
–جایی که من نباشم توام نخواهی بود،تو باشیو من نه؟ دوروغه محض!
بی اختیار دستامو رو سینش گذاشتمو هولش دادم عقب،حس یه دیوونه رو داشتم
تو همون حالت بدون مقاومتی در مقابلم با لحن محکمی گفت:نمیزارم بری،هیچ جوره ازت دست نمیکشم
چیزی رو گفتم که نباید به زبون میاوردم اما لب زدم
–تو چه فرقی با پدرت داری؟ مادرتم میخواست بره
–ساکت شو
لبخنده تلخی زدم
–واقعیت تلخه،منم میخوام برم،منم درست مثل مادرت میخوام برم و تو منو با مرگ تهدید میکنی
فریاده بلندی کشید و گفت:خفه شو،صداتو نشنوم
خندیدم..همزمان اشکی از چشمم چکید
–چرا؟ چرا خفه بشم..اصلا تو این مدت یکم..ذرهای دوسم داشتی؟ اصلا حسی بهم داشتی؟
چیزی نگفت و بجای جواب اتاقو ترک کرد..
نشستم رو زمین و از ته دلم هق زدم.
- ۴.۸k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط