فصل سی و یکم: حرفی که دیر گفته شد

فصل سی و یکم: حرفی که دیر گفته شد

وقتی ملیسا به خانه رسید، مادرش در آشپزخانه مشغول آماده کردن ناهار بود. آرون و پدرش هم روی مبل نشسته بودند.
ملیسا کفش‌هایش را درآورد و گفت: مامان، بابا، معلممون امروز دربارهٔ اردوی مدرسه صحبت کرد. قراره دو روز خارج از شهر باشیم.
مادرش با لبخند از آشپزخانه بیرون آمد.
ـ چه خوب! کِی می‌رید؟
ـ دو روز دیگه. گروه‌هامون هم مشخص شدن. من با ایومی، هانا، رینا، کایزن، سوتا و رن هم‌گروهی شدم.
آرون که تا آن لحظه مشغول گوشی‌اش بود، سرش را بلند کرد.
ـ کایزن؟
ملیسا نگاه کوتاهی به او انداخت.
ـ بله، هم‌کلاسیمه، داداش.
ـ من که نپرسیدم!
ملیسا چیزی نگفت و به سمت اتاقش رفت. صدای خندهٔ آرام پدرش را از پشت سر شنید.
وقتی وارد اتاق شد، چمدانش را از کمد بیرون آورد و روی تخت گذاشت.
اول لباس‌هایش را انتخاب کرد و بعد وسایلش را جمع کرد و داخل چمدون گذاشت.
هنوز بخشی از وسایلش باقی مانده بود که گوشی‌اش لرزید.
پیامی از ریو بود.
ریو: ملیسا، باید باهات صحبت کنم.می‌تونی بیای جلوی در؟
ملیسا چند لحظه به پیام نگاه کرد.
آن روز هم حرف‌هایی زده بود که ملیسا سال‌ها منتظر شنیدنشان مانده بود اما یک عذرخواهی نمی‌توانست تمام خاطرات تلخ را پاک کند.
با بی‌میلی جواب داد: الان میام.
گوشی را کنار گذاشت، زیپ چمدان را بست و از اتاق بیرون رفت.
آرون از روی مبل نگاهش کرد.
ـ کجا؟
ـ جلوی در. ریو پیام داده باهام کار داره.
حالت صورت آرون کمی تغییر کرد.
ـ تنهایی می‌ری؟
ـ فقط می‌خوام ببینم چی می‌گه. زود برمی‌گردم.
آرون سر تکان داد.
ـ باشه. اگه چیزی شد، صدام کن.
***
ریو کنار دروازه ایستاده بود. همین که ملیسا را دید، صاف ایستاد و گوشی‌اش را داخل جیبش گذاشت.
ملیسا با فاصله‌ای کوتاه مقابلش ایستاد.
ـ خب، چی شده؟
ریو کمی مکث کرد.
ـ اول از همه، ممنون که اومدی.
ـ گفتی کار داری. بگو.
ریو نگاهش را پایین انداخت. ظاهراً انتظار نداشت ملیسا این‌قدر سرد برخورد کند، اما اعتراضی نکرد.
ـ می‌خواستم دربارهٔ اون روز حرف بزنم. وقتی گفتم متأسفم، احساس کردم هنوز خیلی چیزها رو بهت نگفتم.
ـ منظورت چیه؟
ـ منظورم اینه که من فقط به خاطر اون مهمونی یا پیامت ناراحت نشدم. وقتی فهمیدم چقدر از رفتارمون آسیب دیدی، تازه متوجه شدم چند بار می‌تونستم کنارت باشم و نبودم.
ملیسا چیزی نگفت.
ریو ادامه داد: می‌دونم نمی‌تونم انتظار داشته باشم فقط با چند تا عذرخواهی همه‌چیز مثل قبل بشه. ولی نمی‌خوام دوباره همون اشتباه رو تکرار کنم.
ملیسا با لحنی آرام اما جدی گفت: ریو، مشکل من این نیست که شما یک بار فراموش کردین دعوتم کنین یا یک بار باهام حرف نزدین. مشکل اینه که این رفتار بارها تکرار شده. هر بار هم که ناراحت می‌شدم، باید خودم رو قانع می‌کردم که مهم نیست.
ریو سرش را بلند کرد.
ـ می‌دونم.
ـ نه، فکر نمی‌کنم هنوز کاملاً بدونی. چون اگه می‌دونستی، الان از من انتظار نداشتی فقط به خاطر عذرخواهیت دوباره مثل قبل رفتار کنم.
ریو سکوت کرد.
ملیسا از اینکه مجبور بود دوباره احساساتش را توضیح بدهد، خسته شده بود؛ اما این بار نمی‌خواست حرف‌هایش را ناتمام بگذارد.
ـ من ازت نمی‌خوام چیزی رو درست کنی که به‌تنهایی از دست تو برنمیاد. فقط اگه واقعاً متوجه اشتباهت شدی، از این به بعد رفتارت رو تغییر بده. همین.
ریو آرام سر تکان داد.
ـ حق با توئه.
بعد از چند لحظه، دستش را داخل جیبش برد و پاکت کوچکی بیرون آورد.
ـ راستی، این رو هم می‌خواستم بهت بدم.
ملیسا با تردید به پاکت نگاه کرد.
ـ این چیه؟
ـ یه عکس قدیمیه، از وقتی کوچیک بودیم. چند روز پیش پیداش کردم و فکر کردم شاید بخوای داشته باشیش.
ملیسا پاکت را گرفت و آن را باز کرد.
عکس قدیمی‌ای بود از روزی که چند نفر از بچه‌های خانواده در باغ پدربزرگ جمع شده بودند. ملیسا کوچک‌تر از همه به نظر می‌رسید و کنار ریو ایستاده بود. هر دو لبخند می‌زدند.
ملیسا چند لحظه به عکس خیره ماند.
خاطرهٔ آن روز را به یاد آورد؛ زمانی که هنوز فکر می‌کرد بزرگ‌تر شدن به معنی نزدیک‌تر شدن همهٔ اعضای خانواده به یکدیگر است.
عکس را دوباره داخل پاکت گذاشت.
ـ ممنون.
ریو لبخند کم‌رنگی زد.
ـ فکر کردم شاید خوشحالت کنه.
ملیسا جواب نداد. نمی‌خواست وانمود کند که این هدیه تمام ناراحتی‌هایش را از بین برده است.
بااین‌حال، پاکت را دور نینداخت.
آن را در دستش نگه داشت و گفت: باید برگردم.
ملیسا به سمت خانه برگشت.
وقتی وارد شد، آرون که هنوز در پذیرایی بود، نگاهی به پاکت دستش انداخت.
ـ همه‌چیز خوبه؟
ملیسا پاکت را به او نشان داد.
ـ ریو یه عکس قدیمی بهم داد.
آرون عکس را نگاه کرد، اما چیزی نگفت. فقط آن را به ملیسا برگرداند.
ملیسا عکس را داخل کشوی میز گذاشت و بعد دوباره سراغ چمدانش رفت.
دیدگاه ها (۰)

LESSON

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_44فصل نوزدهم | ...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت هــفتم 𓆪 🖤🥀ساعت از سه...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎جونگکوک چند ثانیه به اِریا خیره موند.ـ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت چهارم :ویو کوک:ساعت نزدیک هشت شب ب...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 7 | کم‌کمچند روز دیگر گذشت.ا/ت هنوز اگر کسی از...

کوک آرام عکس را پایین آورد.«من؟»نایک لبخند تلخی زد.«تو خیلی ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط