پارت هجدهم

پارت هجدهم
«ساعتی که نباید از دست می‌رفت» 🕰️

عکس هنوز میان انگشتان کوک بود.

چند لحظه به تصویر الیاس خیره ماند؛ به ساختمانی که پشت سرش دیده می‌شد، به یونیفرم نظامی‌اش و به آن جمله‌ای که پشت عکس نوشته شده بود:

«او هرگز به خانه برنگشت؛ چون خانه دیگر امن نبود.»

کوک آهسته گفت:

ـ یعنی الیاس هنوز زنده‌ست؟

تهیونگ که کنار میز ایستاده بود، پاسخ نداد. نگاهش روی عکس ثابت مانده بود.

ـ نمی‌دونم، کوک. اما مطمئنم کسی نمی‌خواد ما جواب این سؤال رو پیدا کنیم.

کوک عکس را روی میز گذاشت.

ـ پس باید از خود نایک بپرسیم.

آن سوی عمارت، نایک در اتاق کارش ایستاده بود. نامه‌ی آرون را برای چندمین بار خواند و سپس آن را داخل کشوی میز گذاشت.

آرون روبه‌رویش نشسته بود.

ـ هنوز هم می‌خوای بری؟

نایک دکمه‌ی سرآستینش را بست.

ـ سربازهایی که اونجان، منتظر دستور منن.

ـ شاید این مأموریت اصلاً برای نجات اون‌ها نباشه.

نایک لحظه‌ای مکث کرد.

ـ می‌دونم.

آرون از جایش بلند شد.

ـ پس چرا قبولش کردی؟

نایک به پنجره نگاه کرد. باران روی شیشه می‌لغزید و شاخه‌های پیچک را در باد تکان می‌داد.

ـ چون اگه من نرم، یکی دیگه رو می‌فرستن. کسی که شاید ندونه چه چیزی انتظارش رو می‌کشه.

آرون با ناراحتی گفت:

ـ همیشه همین کار رو می‌کنی. خودت رو جلوی همه‌چیز قرار می‌دی.

نایک لبخند محوی زد.

ـ یکی باید این کار رو بکنه.

ـ و اگه این بار نتونی برگردی چی؟

لبخند از صورت نایک محو شد.

ـ آرون، این سؤال رو از من نپرس.

غروب، کوک نایک را در راهروی طبقه‌ی پایین پیدا کرد.

نایک یونیفرم کامل نظامی‌اش را پوشیده بود. پالتوی بلند مشکی روی شانه‌هایش قرار داشت و دستکش‌هایش را در دست گرفته بود.

کوک با دیدنش ایستاد.

ـ داری کجا می‌ری؟

نایک نگاهش کرد.

ـ فکر کردم آرون بهت گفته.

ـ گفت. ولی من هنوز نشنیدم خودت بگی.

نایک چند قدم نزدیک‌تر آمد.

ـ باید به مرز شمالی برم. احتمالاً چند روزی طول می‌کشه.

کوک با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت:

ـ توی نامه نوشته بود چهل‌وهشت ساعت. چند روز یعنی چی؟

ـ هنوز همه‌چیز مشخص نیست، نقاش کوچولو.

ـ از این اسم استفاده نکن تا وقتی جواب درست بهم ندادی.

نایک برای لحظه‌ای سکوت کرد. بعد دست در جیب پالتویش برد و ساعت جیبی قدیمی‌اش را بیرون آورد.

ـ این پیش تو بمونه.

کوک به ساعت نگاه کرد، اما آن را نگرفت.

ـ نمی‌خوام چیزی داشته باشم که جای تو رو بگیره.

نایک نگاهش را پایین انداخت. ساعت را در کف دست کوک گذاشت و انگشتان او را دور آن بست.

ـ قرار نیست جای من رو بگیره. فقط می‌خوام وقتی صدای تیک‌تاکش رو می‌شنوی، یادت بیاد که هنوز کسی هست که باید برگرده و با تو درباره‌ی نقاشی‌هات بحث کنه.

چشم‌های کوک پر از اشک شد.

ـ پس برگرد تا خودت بگی کدوم نقاشی‌هام افتضاحن.

نایک خندید؛ همان خنده‌ی کوتاه و آرامی که همیشه کوک را به یاد روزهای کودکی می‌انداخت.

بعد او را در آغوش گرفت.

ـ مراقب خودت باش.

کوک پالتویش را محکم گرفت.

ـ تو هم مراقب خودت باش. این دفعه فقط قول نده؛ عمل کن.

نایک پیشانی‌اش را به آرامی به سر برادرش تکیه داد.

ـ قول می‌دم تلاش کنم.

وقتی از کوک جدا شد، نگاهش به تهیونگ افتاد که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

ـ دکتر، می‌تونم یه خواهش ازت داشته باشم؟

تهیونگ سر تکان داد.

ـ بگو.

ـ مراقبش باش. حتی وقتی خودش ادعا می‌کنه نیازی به مراقبت نداره.

تهیونگ نگاهی به کوک انداخت.

ـ لازم نیست ازم بخوای.

نایک چند ثانیه به او خیره ماند؛ انگار می‌خواست مطمئن شود منظورش را فهمیده است.

سپس دستکش‌هایش را پوشید و به سمت در خروجی رفت.

کوک پشت سرش فریاد زد:

ـ نایک!

نایک برگشت.

ـ من همین‌جا منتظرت می‌مونم!

نایک دستش را بالا آورد و لبخند زد.

ـ می‌دونم.

و در میان باران از عمارت دور شد.

دو روز بعد، مرز شمالی.

باد سردی از میان دشت می‌گذشت. سربازان در محوطه‌ی سنگی ایستگاه قدیمی صف کشیده بودند و پرچم‌های نظامی در باد به حرکت درمی‌آمدند.

نایک از اسب پیاده شد و گزارش‌ها را از افسر جوانی تحویل گرفت.

چند صفحه را ورق زد.

ابروهایش درهم رفت.

ـ این دستورها رو چه کسی صادر کرده؟

افسر جوان پاسخ داد:

ـ سرهنگ ادوارد بلک‌وود، قربان.

نایک دوباره به برگه نگاه کرد.

ـ این با دستور اولیه‌ای که به من ابلاغ شده بود، تفاوت داره.

ـ متأسفم، قربان. ما فقط همین نسخه رو دریافت کردیم.

نایک کاغذ را تا کرد.

ـ محل حضور بلک‌وود؟

ـ ساختمان فرماندهی قدیمی. منتظر شما هستن.

نایک بدون پاسخ به سمت ساختمان حرکت کرد.

راهروی سنگی تاریک و سرد بود. صدای قدم‌هایش در فضای خالی می‌پیچید. وقتی به در انتهای راهرو رسید، مکث کرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۳)

چندپارتی جونگ کوک

فصل بیست‌وهشتم: این دیگه کیه؟!شب، وقتی مهمون‌ها رفتن، آرون ت...

ادامه ی پارت ۱۹۵

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_30فصل چهاردهم |...

LESSON

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

Iove and the moonPart 43یونا با تعجب به کوک نگاه کرد.یونا: د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط