رمان : فقط به من نگاه کن
رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_44
فصل نوزدهم | چیزی که نباید میگفتم
ـ چون فکر میکنم این همون چیزیه که شش سال پیش... باعث شد من از این خونه برم.
صدای هیونجین هنوز در اتاق میپیچید.
فلیکس به پاکت سفید روی زمین نگاه کرد.
بعد به هیونجین.
ـ پس چرا هنوز اینجایی؟
هیونجین جوابی نداد.
ـ اگه این پاکت باعث شد از خونه بری، چرا برگشتی؟
ـ نمیدونم.
فلیکس خسته از شنیدن این جواب، چشمهایش را بست.
ـ تو هیچچیزی یادت نیست، مگه نه؟
هیونجین آرام گفت:
ـ بعضی چیزها رو یادمه.
ـ مثلاً چی؟
هیونجین نگاهش را از فلیکس گرفت.
ـ اینکه باید ازت دور بمونم.
فلیکس برای لحظهای ساکت ماند.
این جواب را انتظار نداشت.
ـ چرا؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ چون هر بار که بهت نزدیک میشم، یه چیزی توی این خونه تغییر میکنه. عکسها، نوشتهها، خاطرههام... انگار این خونه نمیخواد من کنار تو باشم.
هان که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آهسته گفت:
ـ خب، شاید خونه فقط سلیقهی بدی داره.
چانگبین با آرنج به پهلویش زد.
ـ الان وقتشه؟
ـ نه، ولی اگه من حرف نزنم، از شدت ترس منفجر میشم!
چان دستش را بالا آورد.
ـ کافیه. فعلاً باید بفهمیم با این پاکت چه کار کنیم.
سونگمین به نوشتهی روی آن اشاره کرد.
ـ گفته فقط وقتی هیونجین همهچیز رو به یاد آورد، بازش کنیم. پس بازش نمیکنیم.
لینو گفت:
ـ مشکل اینه که نمیدونیم منظورش از «همهچیز» چیه.
آیان به هیونجین نگاه کرد.
ـ شاید لازم نیست همین الان همهچیز رو بفهمیم.
همه به او برگشتند.
آیان ادامه داد:
ـ شاید باید به جای اینکه دنبال تمام جوابها بگردیم، بفهمیم اولین چیزی که هیونجین فراموش کرده چی بوده.
هیونجین آهسته گفت:
ـ اسمش.
فلیکس نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اولین چیزی که از اون شب یادمه، اسم توئه. نمیدونم کی شنیدمش، نمیدونم چه کسی بهم گفت... فقط یادمه قبل از اینکه حتی صورتت رو ببینم، اسمت رو میدونستم.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
ـ شاید اگه بفهمم چه کسی اسمت رو بهم گفته، بتونم بقیهچیزها رو هم به یاد بیارم.
چان سر تکان داد.
ـ پس از همینجا شروع میکنیم.
در همان لحظه، پاکت سفید روی زمین تکان خورد.
نه زیاد.
فقط به اندازهای که همه متوجه شوند.
هان فوراً پشت چانگبین پناه گرفت.
ـ من رأی میدم از این خونه بریم بیرون.
لینو به پاکت نزدیک شد.
ـ کسی بهش دست نزده؟
همه سر تکان دادند.
لینو پاکت را برداشت و پشتورو کرد.
این بار، نوشتهی تازهای روی آن ظاهر شده بود:
«اگر نمیخواهید او دوباره فراموش کند، تا قبل از اولین زنگ، حقیقت را بگویید.»
چان اخم کرد.
ـ اولین زنگ؟
صدای ساعت از انتهای راهرو بلند شد.
تیک.
بعد سکوت.
لینو به ساعت مچیاش نگاه کرد.
ـ هنوز یازده و پنجاهونه دقیقهست.
فلیکس به هیونجین خیره شد.
ـ حقیقت رو بگو؟
هیونجین آهسته سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم چه حقیقتی.
پاکت ناگهان از دست لینو افتاد.
وقتی به زمین رسید، صدای برخوردش شبیه صدای افتادن یک تکه کاغذ نبود.
بلکه صدای برخورد چیزی فلزی بود.
چان آن را برداشت.
این بار پاکت سبک نبود.
داخلش چیزی قرار داشت.
چیزی کوچک و سخت.
چان پاکت را باز کرد.
یک کلید قدیمی داخل آن بود.
روی کلید، همان علامت دایره و سه خط حک شده بود؛ نشانی که بارها در این خانه دیده بودند.
اما کنار آن، حرف کوچکی هم وجود داشت.
H
هیونجین به کلید خیره شد.
دستش را جلو برد، اما پیش از لمس آن مکث کرد.
ـ این مال منه.
فلیکس پرسید:
ـ مطمئنی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نه.
کلید را برداشت.
ـ ولی حس میکنم قبلاً داشتمش
به محض اینکه انگشتانش دور کلید بسته شدند، چراغ اتاق خاموش شد.
هان فریاد زد:
ـ من دیگه واقعاً از این خونه متنفرم!
صدای کشیدهشدن چیزی روی دیوار شنیده شد.
بعد، صدای آرامی از تاریکی آمد:
ـ هیونجین...
فلیکس فوراً دستش را دراز کرد.
انگشتانش دست هیونجین را پیدا کردند.
ـ من اینجام.
هیونجین دست او را محکم گرفت.
صدای ناشناس دوباره گفت:
ـ این بار، انتخاب با توست.
چراغ روشن شد.
همه سر جایشان بودند.
اما کلید در دست هیونجین نبود.
در عوض، روی میز کنار تخت قرار داشت.
و زیر آن، یک کاغذ کوچک دیده میشد.
فلیکس آن را برداشت.
فقط یک جمله روی کاغذ نوشته شده بود:
«او را از خودت دور کن، یا این بار هر دو فراموش خواهید شد.»
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_44
فصل نوزدهم | چیزی که نباید میگفتم
ـ چون فکر میکنم این همون چیزیه که شش سال پیش... باعث شد من از این خونه برم.
صدای هیونجین هنوز در اتاق میپیچید.
فلیکس به پاکت سفید روی زمین نگاه کرد.
بعد به هیونجین.
ـ پس چرا هنوز اینجایی؟
هیونجین جوابی نداد.
ـ اگه این پاکت باعث شد از خونه بری، چرا برگشتی؟
ـ نمیدونم.
فلیکس خسته از شنیدن این جواب، چشمهایش را بست.
ـ تو هیچچیزی یادت نیست، مگه نه؟
هیونجین آرام گفت:
ـ بعضی چیزها رو یادمه.
ـ مثلاً چی؟
هیونجین نگاهش را از فلیکس گرفت.
ـ اینکه باید ازت دور بمونم.
فلیکس برای لحظهای ساکت ماند.
این جواب را انتظار نداشت.
ـ چرا؟
هیونجین لبهایش را به هم فشرد.
ـ چون هر بار که بهت نزدیک میشم، یه چیزی توی این خونه تغییر میکنه. عکسها، نوشتهها، خاطرههام... انگار این خونه نمیخواد من کنار تو باشم.
هان که تا آن لحظه ساکت مانده بود، آهسته گفت:
ـ خب، شاید خونه فقط سلیقهی بدی داره.
چانگبین با آرنج به پهلویش زد.
ـ الان وقتشه؟
ـ نه، ولی اگه من حرف نزنم، از شدت ترس منفجر میشم!
چان دستش را بالا آورد.
ـ کافیه. فعلاً باید بفهمیم با این پاکت چه کار کنیم.
سونگمین به نوشتهی روی آن اشاره کرد.
ـ گفته فقط وقتی هیونجین همهچیز رو به یاد آورد، بازش کنیم. پس بازش نمیکنیم.
لینو گفت:
ـ مشکل اینه که نمیدونیم منظورش از «همهچیز» چیه.
آیان به هیونجین نگاه کرد.
ـ شاید لازم نیست همین الان همهچیز رو بفهمیم.
همه به او برگشتند.
آیان ادامه داد:
ـ شاید باید به جای اینکه دنبال تمام جوابها بگردیم، بفهمیم اولین چیزی که هیونجین فراموش کرده چی بوده.
هیونجین آهسته گفت:
ـ اسمش.
فلیکس نگاهش کرد.
ـ چی؟
ـ اولین چیزی که از اون شب یادمه، اسم توئه. نمیدونم کی شنیدمش، نمیدونم چه کسی بهم گفت... فقط یادمه قبل از اینکه حتی صورتت رو ببینم، اسمت رو میدونستم.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
ـ شاید اگه بفهمم چه کسی اسمت رو بهم گفته، بتونم بقیهچیزها رو هم به یاد بیارم.
چان سر تکان داد.
ـ پس از همینجا شروع میکنیم.
در همان لحظه، پاکت سفید روی زمین تکان خورد.
نه زیاد.
فقط به اندازهای که همه متوجه شوند.
هان فوراً پشت چانگبین پناه گرفت.
ـ من رأی میدم از این خونه بریم بیرون.
لینو به پاکت نزدیک شد.
ـ کسی بهش دست نزده؟
همه سر تکان دادند.
لینو پاکت را برداشت و پشتورو کرد.
این بار، نوشتهی تازهای روی آن ظاهر شده بود:
«اگر نمیخواهید او دوباره فراموش کند، تا قبل از اولین زنگ، حقیقت را بگویید.»
چان اخم کرد.
ـ اولین زنگ؟
صدای ساعت از انتهای راهرو بلند شد.
تیک.
بعد سکوت.
لینو به ساعت مچیاش نگاه کرد.
ـ هنوز یازده و پنجاهونه دقیقهست.
فلیکس به هیونجین خیره شد.
ـ حقیقت رو بگو؟
هیونجین آهسته سرش را تکان داد.
ـ نمیدونم چه حقیقتی.
پاکت ناگهان از دست لینو افتاد.
وقتی به زمین رسید، صدای برخوردش شبیه صدای افتادن یک تکه کاغذ نبود.
بلکه صدای برخورد چیزی فلزی بود.
چان آن را برداشت.
این بار پاکت سبک نبود.
داخلش چیزی قرار داشت.
چیزی کوچک و سخت.
چان پاکت را باز کرد.
یک کلید قدیمی داخل آن بود.
روی کلید، همان علامت دایره و سه خط حک شده بود؛ نشانی که بارها در این خانه دیده بودند.
اما کنار آن، حرف کوچکی هم وجود داشت.
H
هیونجین به کلید خیره شد.
دستش را جلو برد، اما پیش از لمس آن مکث کرد.
ـ این مال منه.
فلیکس پرسید:
ـ مطمئنی؟
هیونجین سرش را تکان داد.
ـ نه.
کلید را برداشت.
ـ ولی حس میکنم قبلاً داشتمش
به محض اینکه انگشتانش دور کلید بسته شدند، چراغ اتاق خاموش شد.
هان فریاد زد:
ـ من دیگه واقعاً از این خونه متنفرم!
صدای کشیدهشدن چیزی روی دیوار شنیده شد.
بعد، صدای آرامی از تاریکی آمد:
ـ هیونجین...
فلیکس فوراً دستش را دراز کرد.
انگشتانش دست هیونجین را پیدا کردند.
ـ من اینجام.
هیونجین دست او را محکم گرفت.
صدای ناشناس دوباره گفت:
ـ این بار، انتخاب با توست.
چراغ روشن شد.
همه سر جایشان بودند.
اما کلید در دست هیونجین نبود.
در عوض، روی میز کنار تخت قرار داشت.
و زیر آن، یک کاغذ کوچک دیده میشد.
فلیکس آن را برداشت.
فقط یک جمله روی کاغذ نوشته شده بود:
«او را از خودت دور کن، یا این بار هر دو فراموش خواهید شد.»
- ۱۷۷
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط