{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 85

پارت 85
مامان و بابا رفتن رایان رو صندلی خوابیده بود لباس سفید بیمارستان تو تنم بود امی بهم زنگ زد
من: سلام
امی:حالت خوبه مایکل بهم زنگ زد گفته حمله قلبی داشتی
تا حرف بزنم دنیکا گوشی گرفت
دنیکا: چرا حمله قلبی کردی مگه مشکل قلب داشتی تو
بعد انی
انی:بازم اون پسره اها رایان اذیت کرده اره بگو دیگه
من: اگه امیکا نمی خواهد حرف بزنه تعریف کنم
امیکا:نه عزیزم من درگیر بچه هام
خب جریان گفتم براشون
انی:پسره پرو ده بار بهتون گفتم بیاین اینجا این همه پسر خوب و عالی هستن ازدواج کنین نمی فهمین دیگه
امی: سه بار شوک زدن بهت
دنیکا:وای داشتی می مردی
من: مرده بودم دکتره ول کنم نبود
گوشی رو بلند گو بود
امیکا:می دونستم وقتی مایکل گفت بهم بهش گفتم جون سگ داری نه گرگ نه خرس
انی:خفه میشی یا خفه ات کنم
من: چرا اینقدر عصبی
دنیکا با خنده:مگه نمی دونی سارا
من: نه چی شده
امیکا:دارم بابا میشم من
من: بازم
جوری داد زدم رایان پرید از خواب
رایان: چی کیه حالت بده چی شده اینجا کجاس
من: بخواب عزیزم
انی:اره بخواب
من: چه خبره بچه ها تازه دوسال نیم شون
انی:دست به دلم نزار خونه
امیکا:خیلی دلت بخواد
من: امیکا جان یکم اروم باش تو چهارسال چهارتا بچه اوردین این چی میگه پنج تا چطوری بزرگش می کنین
امی:عزیزم شیش تا
من:دروغ دوقولو بار داره
امیکا:تو هستی که بیا ترکیه به ما کمک کن دیگه خوبه یادم می گیری
رایان: اه بابا زنم کجا می بری خودت کردی پای مسﺋولیت باش
امیکا:هی دنیا می بینی همه داماد دارن ما هم داریم دارم برای بچه هات خاله دایی درست می کنم بده عمه و عمو که ندارن
رایان: اخه پدر زن عزیز من من بخواهم بچه بیاریم که هم بازی بچه هات میشن
امیکا:یکم اروم باش ببینم یکی دو سال دیگه خب بچه دار شین
رایان: نه بابا تو این سه سال تو چهارتا بچه داری دوتا دیگه تو راهن دوسال دیگه انشاالله قراره دو سه تا دیگه بیان
انی:بس کنید سارا از الان بگم بچه دردسر داره
رایان: مادرجان نترسین خودم نکرشم هستم بزار زنم بشه بیستا بچه میاریم
امیکا:زیکی با تا شما بیستا بشین ما چهل تا میشیم
من: دیگه برای منو انی رحم باقی نمی مونه
انی:تازه خودت مامانی من فقدر ده سال توقف سندی داریم بچه
امی:بابت مشکلی که پیش اومد از هردوتون معذرت می خواهیم
من: اما راستی امیر و دانیال پیداشون نیست شاید بیان ترکیه
دنیکا:دستشون به مو ما هم نمی رسه
انی:وای نه
امیکا:چیه
انی :دلم بستنی می خواهد
امیکا:اه به چشم الان
بعد خداحافظی قطع کردم
رایان شونه هام ماساژ می داد
رایان: دوتا دیگه امیکا پر کار ها
من: خیلی
رایان: من بیشترم
خجالت کشید
من: بی حیا بیستا بچه چه خبره
رایان:کمه
من: یکی
رایان: نه سگ خورد ده تا
من: نه دوتا بسته
رایان: نه تا تمام
من: سه تمام
رایان بغلم کرد موهام بو می کشید
دیدگاه ها (۸)

پارت86اخه بعد یه روز تحد نظر بودن اومدم خونه مامان گفت برم خ...

پارت 99بعد یکم قل قلک دادنش رفتیم یه چیزی کوفت کنیمسارا: چی ...

پارت 84سارا برای بار چندم برگشت دکتر با خوشحالی داد زد برگش...

پارت83دکترا هرکاری می کردن نمی شد هیچی شوک دست انگار سارا نم...

پارت 182

شاید نه قطعا

گوجو

بچها من اینجوری با نیما آشنا شدم تو شاد ویدیو هاشو می‌دیدم ف...

پارت ۲۵

ماهِ لورنزو 🌙🥀پارت 3 *لورا*گوشی رو برداشتم و با دستای لرزون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط