Iove and the Moon
Iove and the Moon
Part 45
ویو یونا
یونا: پدرم؟
این کلمه انگار توی سرم تکرار میشد.
یونا: من فکر میکردم...
انی: میدونم چی فکر میکردی.
یونا: پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
انی با ناراحتی نگاهم کرد.
انی: چون میترسیدم پیدات کنه.
کوک: و حالا پیداش کرده؟
انی: احتمالاً.
کوک: احتمالاً یعنی چی؟
مردی که همراه انی بود جلو آمد.
مرد: چند هفتهست افراد ناشناسی اطراف شما دیده شدن.
کوک: چرا زودتر بهم نگفتید؟
مرد: چون مطمئن نبودیم.
یونا: پس تمام این مدت...
انی: من میخواستم مطمئن بشم خطری تهدیدت نمیکنه.
یونا: با ترک کردن من؟
انی سکوت کرد.
یونا: من هر شب منتظر بودم برگردی.
چشمهای انی پر از اشک شد.
انی: میدونم...
یونا: نه، نمیدونی.
صدایم لرزید.
یونا: تو نمیدونی وقتی ده سالم بود، چقدر منتظرت موندم.
کوک آرام کنارم ایستاد.
کوک: یونا، اگه نمیخوای ادامه بدی، لازم نیست.
یونا سرم را تکان دادم.
یونا: نه... این بار میخوام بدونم.
رو به انی کردم.
یونا: همهچیز رو بهم بگو.
انی نفس عمیقی کشید.
انی: پدرت سالها پیش با آدمهای خطرناکی درگیر شد. وقتی فهمیدم ممکنه تو هم درگیر این ماجرا بشی، تصمیم گرفتم ازت دور بشم.
یونا: ولی چرا منو با خودت نبردی؟
انی: چون اگر میبردمت، پیدات میکردن.
یونا: پس چرا بعداً برنگشتی؟
انی جواب نداد.
کوک: این قسمت رو هم باید توضیح بدید.
انی آرام گفت:
انی: چون بعد از رفتنم، مجبور شدم مخفی بمونم.
یونا: و حالا چی؟
انی به من نگاه کرد.
انی: حالا دیگه نمیتونم مخفی بمونم.
ناگهان صدای گوشی کوک بلند شد.
کوک به صفحه نگاه کرد.
یک پیام جدید بود.
کوک پیام را باز کرد.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد.
یونا: چی شده؟
کوک گوشی را پایین آورد.
یونا: کوک؟
کوک: هیچکس از خونه خارج نشه.
یونا: چرا؟
کوک: چون همین الان یکی از نگهبانها خبر داده...
چند ثانیه سکوت کرد.
کوک: یه ماشین ناشناس جلوی خونهمونه.
انی با شنیدن این حرف رنگش پرید.
مرد همراه انی: امکان نداره...
کوک: چی؟
مرد: اونها ما رو پیدا کردن.
صدای ترمز ماشینی از بیرون خانه شنیده شد.
همه ساکت شدند.
کوک سریع به سمت پنجره رفت.
پرده را کمی کنار زد.
چهرهاش جدیتر شد.
کوک: یونا، بیا اینجا.
یونا: چی شده؟
کوک به بیرون اشاره کرد.
کوک: اون ماشین...
یونا به ماشین خیره شد.
درِ ماشین آرام باز شد.
و یک نفر از آن پیاده شد.
#عشق_وماه
Part 45
ویو یونا
یونا: پدرم؟
این کلمه انگار توی سرم تکرار میشد.
یونا: من فکر میکردم...
انی: میدونم چی فکر میکردی.
یونا: پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟
انی با ناراحتی نگاهم کرد.
انی: چون میترسیدم پیدات کنه.
کوک: و حالا پیداش کرده؟
انی: احتمالاً.
کوک: احتمالاً یعنی چی؟
مردی که همراه انی بود جلو آمد.
مرد: چند هفتهست افراد ناشناسی اطراف شما دیده شدن.
کوک: چرا زودتر بهم نگفتید؟
مرد: چون مطمئن نبودیم.
یونا: پس تمام این مدت...
انی: من میخواستم مطمئن بشم خطری تهدیدت نمیکنه.
یونا: با ترک کردن من؟
انی سکوت کرد.
یونا: من هر شب منتظر بودم برگردی.
چشمهای انی پر از اشک شد.
انی: میدونم...
یونا: نه، نمیدونی.
صدایم لرزید.
یونا: تو نمیدونی وقتی ده سالم بود، چقدر منتظرت موندم.
کوک آرام کنارم ایستاد.
کوک: یونا، اگه نمیخوای ادامه بدی، لازم نیست.
یونا سرم را تکان دادم.
یونا: نه... این بار میخوام بدونم.
رو به انی کردم.
یونا: همهچیز رو بهم بگو.
انی نفس عمیقی کشید.
انی: پدرت سالها پیش با آدمهای خطرناکی درگیر شد. وقتی فهمیدم ممکنه تو هم درگیر این ماجرا بشی، تصمیم گرفتم ازت دور بشم.
یونا: ولی چرا منو با خودت نبردی؟
انی: چون اگر میبردمت، پیدات میکردن.
یونا: پس چرا بعداً برنگشتی؟
انی جواب نداد.
کوک: این قسمت رو هم باید توضیح بدید.
انی آرام گفت:
انی: چون بعد از رفتنم، مجبور شدم مخفی بمونم.
یونا: و حالا چی؟
انی به من نگاه کرد.
انی: حالا دیگه نمیتونم مخفی بمونم.
ناگهان صدای گوشی کوک بلند شد.
کوک به صفحه نگاه کرد.
یک پیام جدید بود.
کوک پیام را باز کرد.
چهرهاش در یک لحظه تغییر کرد.
یونا: چی شده؟
کوک گوشی را پایین آورد.
یونا: کوک؟
کوک: هیچکس از خونه خارج نشه.
یونا: چرا؟
کوک: چون همین الان یکی از نگهبانها خبر داده...
چند ثانیه سکوت کرد.
کوک: یه ماشین ناشناس جلوی خونهمونه.
انی با شنیدن این حرف رنگش پرید.
مرد همراه انی: امکان نداره...
کوک: چی؟
مرد: اونها ما رو پیدا کردن.
صدای ترمز ماشینی از بیرون خانه شنیده شد.
همه ساکت شدند.
کوک سریع به سمت پنجره رفت.
پرده را کمی کنار زد.
چهرهاش جدیتر شد.
کوک: یونا، بیا اینجا.
یونا: چی شده؟
کوک به بیرون اشاره کرد.
کوک: اون ماشین...
یونا به ماشین خیره شد.
درِ ماشین آرام باز شد.
و یک نفر از آن پیاده شد.
#عشق_وماه
- ۲۸۸
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط