پارت:۱۵
فردا:
( امروز و فردا مدرسه ندارن و تعطیل هست)
ویو نویسنده:
بچه ها همشون از خواب بیدار شدن و دارن برای صبحونه یه چیزی میخورن که....
میسو: میگم بچه ها...ما که الان داریم میریم مدرسه...اما...نظرتون چیه یه هدفی رو انتخواب کنیم برای اینده؟؟
هانا: آره.. دقیقا...منم دیشب داشتم به همین فکر میکردم که چه کاری رو انتخواب کنیم...
یوری: آره...باید یه کاری رو انجام بدیم...ولی چه کاری؟
یونا: آره...به نظرم کاری رو انتخواب کنیم که توش استعداد داریم و میتونیم به خوبی انجامش بدیم...
هانا: آره.
میسو: آره...اما ما توی چه کاری استعداد داریم؟.
یوری: نمیدونم...شاید....آیدل بودن...چون مامان و بابامون آیدل هستن...
یونا: خب اخه اینکه اون ها آیدل هستن دلیل خوبی نیست که ما هم آیدل بشیم...ولی....خب درست هم میگی...چون ما هم استعدادش رو داریم...
هانا: آره...درسته....شاید کمپانی اجازه بده درس هم بخونیم...
میسو: اوهوم.
یونا: آره...ولی خب....کدوم کمپانی؟
هانا: خبببب...نمیدونم...مثلا...وایجی.
یوری: آره...وایجی خوبه.
میسو: خب آره...اتفاقا بخاطر اینکه بلک پینک و بی تی اس رابطه اشون باهم شکر ابه یعنی وایجی و هایب رابطه شون بد شده باهم رابطه ای ندارن..
یونا: آره درسته...خب...نظرتون چیه که اودیشن بدیم؟
میسو و هانا و یوری: اوکی.
ویو جونگکوک:
الان چند هفته هستش که یونا و بچه ها از خونه فرار کردن...منم یه چند نفر رو استخدام کردم که دنبال بچه ها بگردن...واقعا خونه بدون یونا حس بدی داره...یه انرژی منفی...ای کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و رفتارم رو با یونا درست کنم🥲...همینطوری غرق توی افکارم بودم که یهو به گوشیم یه پیامک اومد...از طرف اونو مرده بود که استخدامش کردم...دیدم یه عکس از ۴ تا دختر هستش...البته اون ها ماسک و کلاه گذاشته بودن...فکر نکنم که اون ها بوده باشن....چون درسته که شبیهشون باشن اما احتمال داره اونها خود بچه ها نباشن...به همین خاطر به بادیگارد ها گفتن که دنبال اون ۴ تا دختر بگرده...باید مطمئن بشم که اونها خودشون هستن...اصلا نمیدونم چی کار کنم....سردرگم شدم...کلافه و ناراحت...ای کاش یونا بیاد خونه...اگه بیاد دیگه اذیتش نمیکنم...دیگه بینشون فرق نمیزارم...اما...الان یونا اینجا نیست...و من...منِ احمق خیلی وقت داشتم که باهاش خوب باشم اما به خاطر دلیل مسخره....باهاش خیلی بد بودم...اگه من جای یونا بودم...نمیتونستم زندگی کنم...اما اون قویه...امیداورم حالش خوب باشه....و امیدوارم که برگرده خونه...🥲🥲....
ویو یونا: این چند روزی هست که فکر میکنم یه نفر داره دنبالمون میکنه....الانم که ماشینش جلوی در خونه ی ما هستش...چی کار کنم خدا...اگه از طرف بابا و بقیه باشه چی؟...بزار به بچه ها بگم...
یونا: بچه ها.
یوری و هانا و میسو: بله؟
یونا: بچه ها حس میکنم این چند روز...
( امروز و فردا مدرسه ندارن و تعطیل هست)
ویو نویسنده:
بچه ها همشون از خواب بیدار شدن و دارن برای صبحونه یه چیزی میخورن که....
میسو: میگم بچه ها...ما که الان داریم میریم مدرسه...اما...نظرتون چیه یه هدفی رو انتخواب کنیم برای اینده؟؟
هانا: آره.. دقیقا...منم دیشب داشتم به همین فکر میکردم که چه کاری رو انتخواب کنیم...
یوری: آره...باید یه کاری رو انجام بدیم...ولی چه کاری؟
یونا: آره...به نظرم کاری رو انتخواب کنیم که توش استعداد داریم و میتونیم به خوبی انجامش بدیم...
هانا: آره.
میسو: آره...اما ما توی چه کاری استعداد داریم؟.
یوری: نمیدونم...شاید....آیدل بودن...چون مامان و بابامون آیدل هستن...
یونا: خب اخه اینکه اون ها آیدل هستن دلیل خوبی نیست که ما هم آیدل بشیم...ولی....خب درست هم میگی...چون ما هم استعدادش رو داریم...
هانا: آره...درسته....شاید کمپانی اجازه بده درس هم بخونیم...
میسو: اوهوم.
یونا: آره...ولی خب....کدوم کمپانی؟
هانا: خبببب...نمیدونم...مثلا...وایجی.
یوری: آره...وایجی خوبه.
میسو: خب آره...اتفاقا بخاطر اینکه بلک پینک و بی تی اس رابطه اشون باهم شکر ابه یعنی وایجی و هایب رابطه شون بد شده باهم رابطه ای ندارن..
یونا: آره درسته...خب...نظرتون چیه که اودیشن بدیم؟
میسو و هانا و یوری: اوکی.
ویو جونگکوک:
الان چند هفته هستش که یونا و بچه ها از خونه فرار کردن...منم یه چند نفر رو استخدام کردم که دنبال بچه ها بگردن...واقعا خونه بدون یونا حس بدی داره...یه انرژی منفی...ای کاش میتونستم زمان رو به عقب برگردونم و رفتارم رو با یونا درست کنم🥲...همینطوری غرق توی افکارم بودم که یهو به گوشیم یه پیامک اومد...از طرف اونو مرده بود که استخدامش کردم...دیدم یه عکس از ۴ تا دختر هستش...البته اون ها ماسک و کلاه گذاشته بودن...فکر نکنم که اون ها بوده باشن....چون درسته که شبیهشون باشن اما احتمال داره اونها خود بچه ها نباشن...به همین خاطر به بادیگارد ها گفتن که دنبال اون ۴ تا دختر بگرده...باید مطمئن بشم که اونها خودشون هستن...اصلا نمیدونم چی کار کنم....سردرگم شدم...کلافه و ناراحت...ای کاش یونا بیاد خونه...اگه بیاد دیگه اذیتش نمیکنم...دیگه بینشون فرق نمیزارم...اما...الان یونا اینجا نیست...و من...منِ احمق خیلی وقت داشتم که باهاش خوب باشم اما به خاطر دلیل مسخره....باهاش خیلی بد بودم...اگه من جای یونا بودم...نمیتونستم زندگی کنم...اما اون قویه...امیداورم حالش خوب باشه....و امیدوارم که برگرده خونه...🥲🥲....
ویو یونا: این چند روزی هست که فکر میکنم یه نفر داره دنبالمون میکنه....الانم که ماشینش جلوی در خونه ی ما هستش...چی کار کنم خدا...اگه از طرف بابا و بقیه باشه چی؟...بزار به بچه ها بگم...
یونا: بچه ها.
یوری و هانا و میسو: بله؟
یونا: بچه ها حس میکنم این چند روز...
- ۷.۹k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط