پارت 31
پارت 31
رمان عشق مدرسه ای
جونگین : خب اول مینهو بعد لیسا و بعد هانا و بعد ات و اخر من
مینهو: خب بسم الله رحمان رحیم
لیسا: بنال دیگه
مینهو: الان مینالم خانم لیسا
مینهو: خب.. تاحالا قبل از ات عاشق کسی شدی؟
هیونجین: نه
بعد دستگاه بوق درست زد
ات: میدونستم عشقم قربونت برم من هیون من
هیونیحن: مرسی خودم خدا نکنه من بمیرم برات
لیسا: بسته این لوس بازیا اه چندشا
ات: چندش خودتی
لیسا: ( زبون درازی)
لیسا: خب نوبت منه
مینهو: بگو
لیسا: خب.. تاحالا از یک سوسک ترسیدی؟
هیونجین: ام خب... نه
دستگاه بوق غلط زد
لیسا: ترسوو( خنده)
مینهو: هیون از سوسک میترسی با این هیکلت( خنده)
ات: ترسوی منی تو هیون( خنده)
هانا: ( خنده)
لیسا: خب هانا بپرس
هانا: خب.. مکث تاحالا کسی رو بجز ات بوسیدی؟
هیونجین: نه من فقط جوجوم رو بوس میکنم
دستگاه بوق درست زد
ات: اخ فدات شم من
هیونجین: ( لبخند)
ات: خب نوبت منه
جونگین: بگو
.
.
ات: تاحالا
تا میخواست ات سوالشو بپرسه مدیرشون اومد تو چادر و گفت :
مدیر: سلام لطفا بفرمایید بیرون میخوایم یک بازی هیجانی مسابقه بدیم
همه: چشم
رفتند بیرون از چادر
هیونجین: بچه ها به نظرتون بازی چیه؟
ات: نمیدونم
جونگین: احساس میکنم قراره مارو ببرن اتاق فرار
مینهو: منم همین حس دارم اخه راهی که داریم پیاده میریم هم سمت اتاق فراره
لیسا: اره
ویو بعد از 5 دقیقه :
ات: بالاخره رسیدیم حق با جونگین و مینهو بود اتاق فراره
هیونجین: اره
هانا: الان باید بریم تو؟
مینهو: نمیدونم شاید
مدیر : برین تو نوبن تیم شماست
پایان پارت
رمان عشق مدرسه ای
جونگین : خب اول مینهو بعد لیسا و بعد هانا و بعد ات و اخر من
مینهو: خب بسم الله رحمان رحیم
لیسا: بنال دیگه
مینهو: الان مینالم خانم لیسا
مینهو: خب.. تاحالا قبل از ات عاشق کسی شدی؟
هیونجین: نه
بعد دستگاه بوق درست زد
ات: میدونستم عشقم قربونت برم من هیون من
هیونیحن: مرسی خودم خدا نکنه من بمیرم برات
لیسا: بسته این لوس بازیا اه چندشا
ات: چندش خودتی
لیسا: ( زبون درازی)
لیسا: خب نوبت منه
مینهو: بگو
لیسا: خب.. تاحالا از یک سوسک ترسیدی؟
هیونجین: ام خب... نه
دستگاه بوق غلط زد
لیسا: ترسوو( خنده)
مینهو: هیون از سوسک میترسی با این هیکلت( خنده)
ات: ترسوی منی تو هیون( خنده)
هانا: ( خنده)
لیسا: خب هانا بپرس
هانا: خب.. مکث تاحالا کسی رو بجز ات بوسیدی؟
هیونجین: نه من فقط جوجوم رو بوس میکنم
دستگاه بوق درست زد
ات: اخ فدات شم من
هیونجین: ( لبخند)
ات: خب نوبت منه
جونگین: بگو
.
.
ات: تاحالا
تا میخواست ات سوالشو بپرسه مدیرشون اومد تو چادر و گفت :
مدیر: سلام لطفا بفرمایید بیرون میخوایم یک بازی هیجانی مسابقه بدیم
همه: چشم
رفتند بیرون از چادر
هیونجین: بچه ها به نظرتون بازی چیه؟
ات: نمیدونم
جونگین: احساس میکنم قراره مارو ببرن اتاق فرار
مینهو: منم همین حس دارم اخه راهی که داریم پیاده میریم هم سمت اتاق فراره
لیسا: اره
ویو بعد از 5 دقیقه :
ات: بالاخره رسیدیم حق با جونگین و مینهو بود اتاق فراره
هیونجین: اره
هانا: الان باید بریم تو؟
مینهو: نمیدونم شاید
مدیر : برین تو نوبن تیم شماست
پایان پارت
- ۲۷۶
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط