{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دو

پارت دو
ویو یوری
نامی تنها کسیه که حاضرم جونم رو براش بدم همه مردم ازش میترسن وقتی ازش میپرسم میگه فقط چون پولدار هستم خب درسته ولی چرا در این حد ازش میترسن فردا شب به مهمونی دعوت بودیم میخواستم لباس بخرم ولی نامجون میگه همیشه هرجا میرم باید با اون برم چرا آخه اونم که الان سر کاره
شب
بلاخره کار نامجون تموم شده بود رفت خونه پیش دخترکش وقتی رفت داخل
همه جا روشن بود خب این عادیه چون دختر کوچولوش از تاریکی می‌ترسه ولی عجیب اینه صدای گریه میاد
نامجون فوراً رفت سمت اتاق یوری دید دخترش روی تخت نشسته گریه می‌کنه
نامی: یوری عزیزم چیشده؟ ( نگران و ترسیده )
یوری: سلام( گریه )
نامی: الان داری گریه میکنی بعد میگی سلام ای خدا بگو چی شده
یوری با چشمانی مظلوم و کاسه ی خون با گریه گفت
یوری: فردا میخوایم بریم مهمونی چی بپوشم
نامی: ببخشید خوشگلم یادم رفت بیا بریم برات لباس بخرم ولی گریه نکن
یوری با سر تایید کرد و آماده شد
نامی هم آماده شد و به سمت فروشگاه رفتن یوری با ذوق به لباسا نگاه میکرد
ویو نامجون
خدایا این دختر منو ترسوند دارم بچه بزرگ میکنم مگه نه ای خدااا
یوری همینجوری خیره شد به یه لباس با لبخند میخواست بره سمت لباس که نامجون دستش و گرفت و گفت
نامی: صبر کن با همدیگه میریم
یوری دست نامی رو محکم تر گرفت و یه سمت مغازه رفت لباسی که میخواست و خرید و به خونه رفتن
فردا
ویو یوری
نور آفتاب خورد توی چشمام ایش چشمام کور شدددد وای دیرم شدددد
یوری اول به سمت سرویس بهداشتی رفت کارای لازم رو انجام داد دوش گرفت موهاش رو خشک کرد بعد صبر کرد تا شب بشه برای پوشیدن لباسش خیلی ذوق داشت ولی نمی دونست که اگر به این مهمونی نمی رفت شاید هیچوقت حقیقت رو نمی‌فهمید
دیدگاه ها (۰)

Do I love him, or do I hate him?P²⁰_پاشو بریم بخریم+ایولویو ...

پارت شیش اون اون یوری نبود ولی انگار میخواست خودکشی کنه رفتم...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۷----------------------------------------⭐🌕...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط