{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#پارت_دوم

#پارت_دوم



-مگه بابام برگشته

نازنین-بله خانوم

-خیلی خب تو برو پایین منم یه کم دیگه میام

بعد از رفتن نازنین بلند شدم لباسام رو به یه تیشرت و شلوار عوض کردمو یه ابی به دست و صورتم زدمو رفتم پایین والا بخدا شبیه ارواح تاریکی شده بودم

هامون-سلام دخترم بیا بشین

-سلام بابا

بعد از خوردن شام نشستم جلو تی وی و هی شبکه ها رو بالا و پایین میکردم به هر شبکه ای هم ۸ ثانیه اجازه میدادم از خودش دفاع کنه بالاخره یه فیلم خوب پیدا کردمو مشغول تماشا شدم جای حساس فیلم بودم که یه دفعه لیوان اب رو سرم خالی شد

-ادریسسسسس فاتحه ات رو بخون

اونم الفرار فرار کردو رفت منم دنبالش من بدو اون بدو رسید به اتاقش و در اتاق هم قفل کرد

-ادریس درو باز کن کاریت ندارم

ادریس-اهان تو گفتی و منم باور کردم هر کاری هم کنی من این درو باز نمیکنم

-اوکی باز نکن بالاخره که بیرون میایی منم فعلا خستمه فردا به حسابت میرسم

خیال نمیکرد به این زودی برم بلندشدمو رفتم از داخل اتاقم موبایلم رو برداشتم که تا موقعی که ادریس از اتاقش میاد بیرون سرگرم چت کردن باشم...


*سارن*

مشغول اشپزی بودم که متوجه شدم سورن و فراز برگشتن همون موقع یه پیام از طرف فراز اومد

《جای همیشگی منتظرتم》

زیر غذا رو کم کردم ‌که تا موقعی که برگردم نسوزه

رسیدم بهش پشتش به من بود از پشت بغلش کردم که ترسید

-خجالت بکش خرس گنده همین الان معلوم نیست کیو کشتی و برگشتی اون وقت به خاطر اینکه از پشت بغلت کردم ترسیدی

فراز-تو فکر بودم

-فکر چی

فراز-تو فکر اون یکی دوست دخترم که نرفتم دیدنش و از دستم ناراحته

-واقعا که فراز

فراز-خیلی خب بابا شوخی کردم

-این شوخیه فراز

فراز-باشه خانومم ببخشید چیکار کنم منو ببخشی؟؟؟

-خودت میدونی فراز پس چرا همش میپرسی

فراز-میدونم عزیزم میدونم اما الان وقتش نیست الان واقعا زمان مناسبی برای خواستگاری کردن نیست

-باشه خیلی خب

فراز-ناراحت شدی

-نه غذا رو گازه باید برم فراز فعلا


بعد از شستن ظرفا رفتم تو اتاقم
اخه چرا باید اینجوری میشدیم فقط به خاطر یه انتقام هر روز باید دست و دلم بلرزه که زبونم لال براش یه اتفاقی بیوفته فقط به خاطر یه انتقام تا خرخره تو گند کثافت بودیم هر موقع یادش میوفتم واقعا دلم میخواد خودمو بکشم
سالها پیش وقتی من هنوز خیلی بچه بودم من که چیزی یادم نمیومد اما سورن از من بزرگتر بود و یادش بود که اون هامون پدرم رو کشت بعد از اون اتفاق بود که سورن تصمیم گرفت انتقامشو بگیره اما به چه قیمت هان اههه اصلا وللش سارن امشب عروسیه اصلا تو فکر این جور چیزا نرو
به فراز پیام دادم

《امشب برا عروسی میایی》

(کار دارم اما سعی میکنم خودمو برسونم)

نگاهی به ساعت انداختم و مشغول آماده شدن شدم و...
دیدگاه ها (۳)

#پارت_سومزنگ فراز زدم دیگه تا الان باید پیداش میشد خیلی دیر ...

#پارت_چهارم در اتاق با شدت باز شد و دستیگر در تو بین خورده ش...

#پارت_اولای بابا امروز قرار بود بازم سورن بیاد دلم نمیخواد ب...

تکپارتی تهکوک ★ یک دقیقه تا فردا هوا بارونی بود و دو سالی می...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

شلامممممم خب بچه ها من خیلیییی وقته که نیومده بودم ویس و فک ...

____[The Forbidden Crossing]____

" سه شنبه "" ویو لیا " امروز روز عروسی بود و من واقعا دلم نم...

رومان عشو بی نھایت پارت 10از زبان ملیسا رفتم خونہ و تمام مدت...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

پارت ۲ بعد از اینکه مهمونا رفتن با ناراحتی سمت اتاقم رفتم و ...

★彡   Part 20 彡★ آخخخ. من باز هم برای این خنده هاش ضعف رفتم.ا...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط